دفتر شعر

نگاه

New member
روزی ما دوباره کبوترهایمان را

پرواز خواهیم داد

و مهربانی

دست زیبایی را خواهد گرفت

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که نباشم..

شاملو
 

estel

Member
نان را از من بگير اگر مي*خواهی٬
هوا را از من بگير، اما
خنده*ات را نه.

گل سرخ را از من مگير
سوسني را كه مي*كاري،
آبي را كه به ناگاه
در شادي تو سرريز مي*كند،
موجي ناگهاني از نقره را
كه در تو مي*زايد.

از پس نبردي سخت باز مي*گردم
با چشماني خسته
كه دنيا را ديده است
بي*هيچ دگرگوني،
اما خنده*ات كه رها مي*شود
و پروازكنان در آسمان مرا مي*جويد
تمامي درهاي زندگي را
به رويم مي*گشايد.

عشق من، خنده ی تو
در تاريک*ترين لحظه*ها مي*شكفد
و اگر ديدی، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خيابان جاری*ست،
بخند، زيرا خنده ی تو
براي دستان من
شمشيري است آخته.

خنده ی تو، در پاييز
در كناره ی دريا
موج كف آلوده*اش را
بايد برفرازد،
و در بهاران، عشق من،
خنده*ات را مي*خواهم
چون گلي كه در انتظارش بودم،
گل آبي، گل سرخِ
كشورم مرا مي*خواند.

بخند بر شب
بر روز، بر ماه،
بخند بر پيچاپيچِ
خيابان*هاي جزيره، بر اين پسربچه ی كمرو
كه دوستت دارد،
اما آنگاه كه چشم می*گشايم و می*بندم،
آنگاه كه پاهايم می*روند و باز می*گردند،
نان را، هوا را،
روشني را، بهار را،
از من بگير
اما خنده*ات را هرگز
تا چشم از دنيا نبندم.



پابلو نرودا
 

estel

Member
واقعیت

عشقی که همیشه می تواند از دست برود

واقعیتی است

که ما آن را چون حقیقت

نمی توانیم بپذیریم.


هرگز

روزی این را خواهم دانست

که مرگ را

هرگز

یارای آن نیست

که آن چه را روان ما یافته

از ما برباید،

چراکه یافته هایش با او یگانه اند.


آفتاب تو

آفتاب تو به روزهای زمستان دل من

لبخند می زند

هرگز در گل های بهاری اش تردیدی نیست.


واپسین سخن



می خواهم

واپسین سخنم

این باشد که:

به عشق تو ایمان دارم.


دشوار

مرا برهان

از گذشته ی به کمال نرسیده ام

که از فراپشت به من چسبیده است و

مرگ را دشوار می کند.
تاگور جونم
 

navik

New member
کمی سیاه ، کمی سفید ، کمی خاکستری
کمی حسود کمی مهربان و کمی آشنا
هم جنس خاک همانند آب ، همچون برگ درخت
مانند نسیم مانند طوفان همانند درخت
کمی تبر کمی اتش کمی باران و کمی کوه
کسی مثل تو ، همانند او ، کمی مثل خودم یعنی من
کسی که وجود دارد و نفس میکشد
مثل همه موجودات این دنیای زیبا .
مرا همانطور که هستم بپذیر .
k1nd
 

navik

New member
""ماه در آب ""

من با آینه به تفاهم نمیرسم
من با نوشته هایم به مقصد نمیرسم
من با تو به آرامش نمیرسم
چگونه تو با من آرامش داری
احساس من دوگانه است
حسی به من میگوید تو خواهی رفت
وحسی دیگر میگوید تو در قلب من خواهی ماند
این چه احساسی است تو میدانی ومن نمیدانم
درک آن برایم مشکل و تفسیر آن بدست توست
و تو سکوت میکنی
ومن میدانم تو دور خواهی شد
من تو را در قلبم خویش خواهم داشت
اینه میکوید تو فقط خودت هستی و بس
من میدانم من هستم و کسی که در قلب من وجود دارد
نوشته هایم همه بوی تو را دارند و تو نمیدانی
من احساس دوگانه ای دارم
داشتن تو را حتی در نبودنت همراه دارم و نا آرامم ،
وتو آرامی چون که نیستی و بیخبر .
من پر شدم از نبودنت
تو مرا دیوانه میبینی و من پر از ادراکم .
تو اصلا نبودی که بودنت را به نبودن برسانی
چه دوگانگی عجیبی است بودن در نبودن ...!
k1nd
91/6/19
 

navik

New member
سکوتم را تو پاسخ باش
سکوتم جنس فریاد است
ومن در حس تنهایی
تمام بی کسی ها را
تمام این سخنها را
تمام نا تمامی را
به فریاد سکوت تو
بخوبی خوب میدانم .!
k1nd
 

navik

New member
من تو را مینگرم
تو به این آسانی
شاه شطرنج شده
به رخی باز مرا مات کنی !
این چه شاهی است
که هم مهره خود مات کند؟
.....
k1nd
 

navik

New member
احساس من زندانی و بس ذوق بی جا میکند
گاهی کسی می اید و درب قفس وا میکند !
چون لحظه تصمیم شد
من هستم و ، رویای من،
عشقی که حاشا میکند
k1nd
 

mahsa.

New member
جغرافیای کوچک من بازوان توست
ای کاش تنگتر شود این سرزمین من
 

navik

New member
رویاهای کودکانه

من شعر میخوانم و میدانم که کسی گوش به اشعار قشنگم دارد
شعر تکراری من بس که شده تکراری همه ازبر بلدند زیرو بمش تو خالی
حسنک در شعرش همه جا تنها بود من کنون میدانم ، ده او خالی بود
مصطفی رحماندوست اشعار قشنگی میگفت
یاد دارم که همه بعد اشعار قشنگش به غرور
نام اومیگفتند " مصطفی رحماندوست "
این پیامیست که یعنی شعر، او ازبر و کامل گفتیم
کسی اما به من کودک بیچاره نگفت
همه جای قصه ، همه جا در پایان
میروند آن بالا ، میر سند این پائین
ودر این قصه همه خوبو خوش خندانند
دوستان آن راوی یا به امروز نمانده باقی
یا اگر باقی بود، قصه ها داشت برای من و تو
دیگر ان چوپانها نی که نه جاز بباید بزنند
که چرا گوسفندان ،همه امروزی و رپ میشنوند
داستانها خالی ،دستها مان خالی
دیگر ان آرشها همه در این میدان (میدان کارگر)
پی کارو روزی ، دگر از آنها هم
نام تو خالی و مَشتی مانده
شعر من طولانیست قسمت اول آن
در همین جا پایان
قسمت بعدی شعر ! خوب نخندید که "مر "
در یه روز دیگر من بگویم به شما
بس نخوابید که گرگ در همین نزدیکی است
شب خوشو قصه تمام
راوی این قصه تب داشت ... تمام ..!
k1nd
 

ZOT

New member
سکوتم را تو پاسخ باش
سکوتم جنس فریاد است
ومن در حس تنهایی
تمام بی کسی ها را
تمام این سخنها را
تمام نا تمامی را
به فریاد سکوت تو
بخوبی خوب میدانم .!
k1nd
این k1nd چیه آخر همه ی شعرهاتون ؟!
 

navik

New member
سلام دوستان خوبم
مطالبی که مربوط به نوشته های خودم هستند با k1nd
مینویسم ومطالبی که از دیگر دوستان باشد با درج اسم شاعر یا نویسنده آن مطلب مینویسم
در صورتیکه نویسنده مطلب یا شعر رو نشناسم هیچ اسمی رو آخر مطلب نمینویسم
آرزوی قلبی من بهترینها برای شماست .
 

navik

New member
"یک استکان خاطره "

امشب بیا یک چایی استکان خاطره مهمانم باش !
خاطرهای از روزی که من در روز بارانی کلاس دوم راهنمایی
لباسهای تازام را پوشیده بودم و در راه مدرسه بودم
کمی آّب مانده در این چاله های شهر کافی بود
که ماشین صاف برود روی آن و...
شاید تداعی اون برای هرکسی پیش اومده باشه
ولی همیشه در خاطرم نه لباسهای تازه بلکه این خاطره میمونه
یعنی اون چیزی ماندگاره زیبایی ها نیست
بلکه احساسی است که اون بجا میزاره
یعنی خیلی وقتها لباسهای تازه پوشیدیم و رفت و آمد کردیم
ولی شاید اون اتفاقه که اون لباس ها را برام جاودانی کرده .
درست مثل قاب عکس خیلی گران قیمت میمونه
عکسی که توش میزاریم اهمیت داره نه قاب عکس
اینطور نیست ؟!
چایی تو بخور سرد شد ..!
k1nd
 

ariya21

New member
تویی آن آسمان صاف و روشن،من این کنج قفس مردی اسیرم

تو را میخواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم
 

navik

New member
"دست خدا "

وقتی پرسیدم که چه چیزی لازم دارد
برخود لرزیدم
یک ماشین پلیس !
از ماشین پلیس خوشت میاد ؟ میخوای پلیس بشی ؟
برای خودم نمیخوام ، میخوام بدم به حمید ، اخه اون خیلی دوست داره .
من فکر میکردم اون چیزی برای خودش بخواد .!
وقتی بخودم اومدم که اشکم رو با دست کوچولوش داشت پاک میکرد .
من دست خدا رو رو گونه خودم حس کردم و نیازمندی خودم رو متوجه شدم .
کودکی که تو مرکز نگهداری از کودکان بی سرپرست بود منو درس بزرگی از کرامت و بزرگ منشی داد .

k1nd
 

mahraz

New member
.همه دنیا بخاد وتوبگی نه
نخاد وتوبگی آره تمومه
همین که اول آخر توهستی
به محتاج تومحتاجی حرومه...

[h=4]هرگز باور نمیکنم که برای به دست آوردنت [/h][h=4]دلم را به دریایی زده بودم که،[/h]از آب واهمه داشت......


[h=4]لحظه هاییست که دلم برایت تنگ میشود ..
من اسم آن لحظه هارا همیشه گذاشته ام...


[/h]
 

navik

New member
"دسته بندی نشویم "

و تو را میپرسند
دختری یا که پسر ؟
روی برگ کنکور !
برگه استخدام !
یا هر ان چیز دگر
و همه غافل از این
ادمی باید بود
قبل هر جنسیت
کودکی یا که بزرگ
دختری یا که پسر
مرد پیری نه جوان !
یا هر ان چیزی که
"دسته بندی باید "
یک سخن کافی هست
ادمی هستیمو
دردمان مشترک است !
دوستان خوبم
ما همه انسانیم
ماهمه مخلوقیم
دور از هر چه بد است
دور از هرچه کم است
دردمان یک کلمه است
""ادمیت باید ""
قبل هر بود و نبود !
گر شویم انسانی!
چه اهمیت هست
دختریم یا که پسر
نور باید که شویم
و بتابیم به هم
روشن و زیباییم
ما فقط تن هاییم !
ما همین انسانیم ..
k1nd
 

آمنه

New member
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
 

saeedms

New member
آن کس که تو را شناخت،جان را چه کند؟
فرزندُ عیالُ خانمان را چه کند؟
دیوانه کنی،هر دو جهانش بخشی
دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند؟
 

saeedms

New member
هئچ شمع ایله رام اولماز ، پروانه لریز بیزلر

زنجیره باش ائندیرمز ، دیوانه لریز بیزلر

دنیاایله صورت ده وار اولفتیمیز اما

معنی ده بو عالمدن بیگانه لریز بیزلر
 
بالا