دفتر شعر

bahramian0935

New member
هیچ کس با هیچ درجه از آلودگی و قصور،نباید خود را ازوصول به آن مقاصد عالی،محروم و عاجز بپندارد.دریاهای لطف و عنایت و مغفرت باری،برای شستن همین پلیدیهاست.اینجا چه جای شرم و روی نهان کردن است؟اولیایی چون علی که اوصاف دلپذیر پارسایان را شرح می کنند،چشمه صافی اند که پلیدان را ندا می زنند که خجلت و پلیدی خود را در آنها بشویند و به آب عزم و شوق و توبه غسلی برآورند و آماده ی حضور در محضر مهربار حضرت پروردگار شوند:
آب گفت آلوده را در من شتاب
گفت آلوده که دارم شرم از آب
گفت آب این شرم بی من کی رود
بی من این آلوده کی زایل شود؟
وباز به قول مولا علی:
"باقی مانده ی عمر خود را دریاب و فردا فردا مگو.که هرکس از پیشینیان هلاک شد از آرزو بردن و فردا فردا کردن بود."
بار پروردگارا!دلهای تیره و کارنامه های سیاه خود را بر تو و بر عزیزان تو عرضه می کنیم و به طلب نیم پرتوی از آفتاب عطا و لقایت،از اولیائت حاجت و شفاعت می جوییم و به عنایت تو،نه بر طاعت خویش تکیه می کنیم و عجز خود را با تو در میان می نهیم تا ما را در نبرد با راهزنان و گرانجانان و حجاب فروشان و نور ستیزان توانایی بخشی:
یا رب این بخشش نه حد کار ماست
لطف تو لطف خفی را خود سزاست
دست گیر از دست ما ما را بخر
پرده را بر دار و پردهٔ ما مدر
باز خر ما را ازین نفس پلید
کاردش تا استخوان ما رسید
از چو ما بیچارگان این بند سخت
کی گشاید ای شه بی‌تاج و تخت
این چنین قفل گران را ای ودود
کی تواند جز که فضل تو گشود
ما ز خود سوی تو گردانیم سر
چون تویی از ما به ما نزدیکتر
این دعا هم بخشش و تعلیم تست
گرنه در گلخن گلستان از چه رست
مثنوی،دفتر دوم
 

bahramian0935

New member
ز یارو پرسیدن جنگل و میبینی؟ گفت نه. آخه این درختا نمیذارن !!
جنگل فرهنگ و ادبیاتمون را می بینید ؟
غربت
روزگاري رفت و من در هر زمان ـ
آزمودم رنج « غربت » را بسي
درد « غربت » ميگدازد روح را
جز « غريب » اين را نميداند كسي
هست غربت گونه گون در روزگار
محنت غربت بسي مرگ آور است
از هزاران غربت اندوه خيز
غربت « بي همزباني » بدتر است .
 

bahramian0935

New member
نازد به خودش خدا که حیدر دارد
دریای فضائلی مطهر دارد
همتای علی نخواهد آمد والله
صد بار اگر کعبه ترک بردارد
میلاد امیرالمومنین علی (ع) بر شما و همه شیعیان آن حضرت مبارک باد

- - - Updated - - -

ای ﻛﺎﺵ ﺗﻮﺍﻥ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻋﺮﺵ ﺗﺎ ﻓﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﮔﻠﺒﺎﺭﺍﻥ ﻛﻨﯿﻢ
ﻭ ﺑﺮ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻋﺎﻃﻔﻪ ﺍﺕ
ﻛﻪ ﻣﻈﻬﺮ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺍﯾﺜﺎﺭ ﺍﺳﺖ ﺑﻮﺳﻪ ﺯﻧﯿﻢ
استادم ، تو همچون خورشیدی بر زندگیمان تابیدی
ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﺳﻼﻡ ﻭ ﮐﻼﻡ ﻭ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻫﻤﻪ
ﺑﻮﯼ ﺑﻬﺎﺭ ﻣﯿﺪﻫﺪ
ﻭ ﻋﺸﻖ ﻫﺪﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﺍﯼ ﺍﺑﺮ ﺑﺎﺭﻧﺪﻩ ﯼ
ﻣﻬﺮ ﻭ ﻟﻄﻒ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﻥ
ای بزرگ مرد عشق و معرفت
روز مرد و روز پدر را به تو تبریک میگویم
و همچنین روز مرد را خدمت همه ی مردان سرزمینم تبریک و شاد باش عرض میکنم
سایه تان همواره بر سر عزیزانتان ماندگار
شاد باشید و پایدار
 

bahramian0935

New member
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا

بي وفا حالا كه من افتاده‌ام از پا چرا ؟

نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي

سنگدل زودتر ميخواستي، حالا چرا ؟



عمر مارا مهلت امروز و فرداي تو نيست

من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم

ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا ؟



وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار

اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا ؟

شور فرهادم بپرسش سر به زير افكنده بود

اي لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا ؟



اي شب هجران كه يكدم در تو چشم من نخفت

اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميكند

در شگفتم من نمي‌پاشد ز هم دنيا چرا ؟



در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين

خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا ؟

شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر

اين سفر راه قيامت مي‌روي تنها چرا ؟
 

leylii

New member
گاه گاهی دل من میگیرد،

بیشتر وقت غروب...،آن زمانی که خدا نیز پر از تنهاییست

و اذان در پیش ست...

من وضو خواهم ساخت..

از خدا خواهم خواست که تو تنها نشوی....

و دلت پر ز خوشی های مداوم باش..

- - - Updated - - -

عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من
شب هجران نکند قصد دل آزاری من

روزگاری که جنون رونق بازارم بود
تو نبودی که بیایی به خریداری من

برگ پاییزیم و خسته دل از باد خزان
باغبان نیز نیامد پیِ دلداری من

اشک گرم و غم عشق آمد و جانا چه کنم
گر به فردا نرسد این شب بیداری من

من و دیوانگی و مهر و وفا یار شدیم
تا تو باشی و من و عشق و وفاداری من

عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من
قصه ی عشق شود قصه ی بیماری من
 

leylii

New member
چنان رسم زمان از یادها برده‌ست نامم را
که دیگر کوه هم پاسخ نمی‌گوید سلامم را
 

paeez

New member
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد
گر چه صد رود است در چشمم مدام
زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظبعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد
 
آخرین ویرایش:

paeez

New member
باز هم آمدی تو بر سر راهم

آی عشق می کنی دوباره گمراهم

دردا من جوانی را به سر کردم

تنها از دیار خود سفر کردم

دیری است قلب من از عاشقی سیر است

خسته از صدای زنجیر است

دریا اولین عشق مرا بردی

دنیا دم به دم مرا تو آزردی

دریا سرنوشتم را به یاد آور

دنیا سرگذشتم را مکن باور

من غریبی قصه پردازم

چون غریقی غرق در رازم

گم شدم در غربت دریا

بی نشون و بی هم آوازم

می روم شب ها به ساحل ها

تا بیابم خلوت دل را

بوی موج خسته ی دریا

مینویسم اوج غم ها را

دریا اولین عشق مرا بردی

دنیا دم به دم تو آزردی

دریا سرنوشتم را به یاد آور

دنیا سرگذشتم را مکن باور
 

bahramian0935

New member
وقتی این شعر را نمی‌خوانی
یعنی دست‌هایت جای دیگری بند است
اصلاً اگر بخوانی هم
مگر کلمات فرو می‌روند در سیمان؟
مگر می‌شود خندید به احتمالِ چند آجر؟
مرا ببخش که شاعرم
وقتی که می‌دانم «دیوار» استعاره نیست
خودِ دیوار است
 

bahramian0935

New member
......

بی معرفتیه بگی وفات حضرت زینب(س):
وقتی كه رفت معجـر زینب كبـود بود
وقتی رسیـد، گیسـویـش اما سپیـد بود
وقتی كه رفت كوه مصیبت به شانه داشت
وقتی رسیـد مثل همیشـه رشیـد بود
جای تمام دختـركـان تازیـانـه خورد
طوری كه زنده ماندن زینب بعید بود
تاریخ شاهد است همان خطبه های او
تنها دلیل مرگ زمــام یزیـد بود
این بی عقیدگی است بگویم وفات كرد
ام المصائب است و یقینـاً شهید بود
هر كس شهید شد ز كرامات زینب است.
 

baran71

New member
e42056b4e34adb50c805c3a0ac6b872e-425


باز هم مرغ سحر، بر سر منبر گل
دم‌به‌دم می‌خواند، شعر جان‌پرور گل

باز از مسجد شهر، صوت قرآن آید
با نسیم سحری، عطر ایمان آید

کودکان خوش‌سخن، شب فراری شده باز
دیده را باز کنید، شده هنگام نماز

باز خورشید قشنگ، آمد از راه دراز
باز در دشت و دمن، چشم نرگس شده باز

باز از مسجد شهر، صوت قرآن آید
با نسیم سحری، عطر ایمان آید

خیز از بستر خواب، کودک زیبا رو
وقت بیداری شد، خیز و تکبیر بگو
 

baran71

New member
هی دور می شوی
پرهیز می کنی
کنار می کشی چرا؟
گاهی کمی آلودگی... بد نیست
گاهی کمی آلودگی از اندوه آدمی می کاهد
خیلی ها خیلی وقت است...
که رویاهای خود را در ایستگاهی دور جا گذاشته اند
به عمد آمده اند زندگی کنند
می گویند بی خیال هرچه که بود و بی خیال هرچه که هست.
تو هم مثل خیلی ها از اشتباه نترس
نزدیک تر بیا
اشتباه یکی از عالی ترین علائم اثبات آدمی ست.

سید علی صالحی
 

baran71

New member
ما چـون ز دری پای کشیدیم ... کشیدیم
امّـید ز هر کس که بریدیم ... بریدیم


دل نیست کبـوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه ی بامـی که پریدیم ... پریدیم


رم دادن صید ِ خود از آغاز غلط بـود
حالا که رمـاندی و رمیدیم ... رمیدیم


کـوی تو که باغ ارم ِ روضه ی خلد است
انگار که دیدیم ندیدیم ... ندیدیم


صد باغ بهـار است و صلای گل و گلشن
گر میـوه ی یک باغ نچیدیم ... نچیدیم


سر تا به قدم تیغ دعاییم و تـو غافل
هان واقف دم باش رسیدیم ... رسیدیم


وحشی ! سبب دوری و این قسم سخن ها
آن نیست که ما هم نشنیدیم ... شنیدیم !






وحشی بافقی
 

baran71

New member
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم

هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم

گر چنانست که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم


سعدی
 

baran71

New member
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت


تحمل گفتی و من هم که کردم سال ها اما
چقـــدر آخر تحمل ، بلکه یادت رفته پیمانت


چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی
حذر از خار ِ دامنگیــر کن دستم به دامانت


تمنای وصالم نیست ؛ عشق ِ من مگیر از من
به دردت خو گرفتم ... نیستم در بند درمانت


امید ِ خسته ام تا چند گیـــرد با اجل کشتی
بمیرم یا بمانم ؟! پادشاها چیست فــرمانت ؟


شبی با دل به هجران ِ تو ای سلطان ِ ملک ِ دل
میان گریه می گفتم که کو ای مُلک ، سلطانت ؟


چه شب هایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو
به امیدی که مهتاب ِ رخت بینم در ایوانت


به گردنــبند لعلی داشتی چون چشم ِ من خونین
نباشد خون مظلومان که می گیرد گریبانت


دل تنــگم حریف درد و اندوه فراوان نیست
امان ای سنگدل ، از درد و اندوه فـــراوانت


به شعرت شهریارا ... بی دلان تا عشق می ورزند
نسیم ِ وصل را ماند نویــد طبع ِ دیــوانت




شهـــریار
 

baran71

New member
ای شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو
دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو
آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست
این شعر ِ پُر از داغ ِ تو آتش زدنی ست
ابیاتِ روانی شده را دور بریز
این دردِ جهانی شده را دور بریز
من را بگذار عشق زمین گیر کند
این زخم سراسیمه مرا پیر کند
این پِچ پِچ ِ ها چیست،رهایم بکنید
مردم خبری نیست،رهایم بکنید
من را بگذارید که پامال شود
بازیچه ی اطفالِ کهنسال شود
من را بگذارید به پایان برسد
شاید لَت و پارَم به خیابان برسد
من را بگذارید بمیرد،به درَک
اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک
من شاهدِ نابودی دنیای منم
باید بروم دست به کاری بزنم
حرفت همه جا هست،چه باید بکنم
با این همه بن بست چه باید بکنم
لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
مردم چه بلاها به سَرم آوردند

(بخشی از شعر هم مرگ- علیرضا آذر)
 

baran71

New member
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبار آلود ودود

يا خزاني خالي از فريادو شور

مرگ من روزي فراخواهد رسيد

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچون روزهاي دگر

سايه از امروز ها و ديروز ها

ديدگانم همچو دالانهاي تار

گونه هايم همچو مرمر هاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد درد

خاک ميخواند مرا هر دم به خويش

ميرسند از ره که در خاکم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل بر روي گور غمناکم نهند

ميرهم از خويش وميمانم ز خويش

هر چه بر جا مانده ويران مي شود

روح من چو باد بان قايقي

در انتها دورو پنهان مي شود

ميشتابند ازپي هم بي شکيب

روزها ،هفته ها، ماه ها

چشم تو در انتظار نامه اي

خيره ميماند به چشم راه ها

ليک پيکر سرد مرا

مي فشارد خاک دامنگير خاک

بي تو ،دور از ضربه هاي قلب تو

قلب من ميپوسد آنجا زير خاک

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم مشويد از رخسار سنگ

گور من گمنام مي ماند به راه

فارغ از افسانه ها و نام ها...


____________•فروغ فرخزاد
__________________________•مرگ من روزی فرا خواهد رسید
 

baran71

New member
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران


ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران


رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران


میروم تا که به صاحبنظری بازرسم
محرم ما نبود دیده کوته نظران


دل چون آینه اهل صفا می شکنند
که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران


دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران


گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران


ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران


سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران


شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران


شهریار
 

baran71

New member
تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی
تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی

تو که فارغ شده بودی ز همه کون و مکان
دار منصور بریدی همه تن دار شدی

عشق معشوق وغم دوست بزد برتو شرر
ای که در قول وعمل شهره بازار شدی

مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی
وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی

خرقه پیر خراباتی ما سیره توست
امت از گفته در بار تو هشیار شدی

واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی
دم عیسی مسیح از تو دیدار شدی

یادی از ما بنما ای شده آسوده زغم
ببریدی زهمه خلق و به خلق یار شدی

آیت الله خامنه ای
 

baran71

New member
وقتی تو نیستی
نه هستهای ما چونان که بایدند
نه بایدهای ما

مثل همیشه ،
آخر حرفم را
و حرف آخرم را
با بغض فرو می خورم

عمریست لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم
باشد
برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی شبیه همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند
شاید امروز نیز
روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی
نه هستهای ما چونان که بایدند
نه بایدهای ما

هر روز بی تو
روز مباداست !


____________•قیصر امین پور
__________________________•روز مبادا
 
بالا