دفتر شعر

yara

New member
من به غربت نمی اندیشم

همه جا خانه من

دوستی قلب بزرگی است که بر رود زمین

جای گرفت

و به سوی دریا

از جهان می گذرد

خانه ام

بعد نگاهی ست که در آن

همه روی زمین سبزو پیوند برادروار دارند

خانه ام وسعت شکوفایی دنبا دارد...

من به غربت نمی اندیشم

همه جا خانه من است ..
 

yara

New member
شیشه ای می شکند

یک نفر می پرسد..؟

.چرا شیشه شکست!!؟

مادری می گوید...

شاید

این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد

...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد

شیشه ای

پنجره را زود شکست.



کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست

عابری خنده کنان می آمد...

تکه ای ازآن را بر می داشت.

..مرحمی بر دل تنگم می شد...

اما امشب دیدم...

هیچ کس هیچ

نگفت، قصه ام را نشنید...

از خودم می پرسم؟

آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم

کمتر است؟؟؟

:sad:
 

baran71

New member
250px-Shariyar_tomb.jpg


ای پریچهره که آهنگ کلیسا داری
سینهی مریم و سیمای مسیحا داری
گرد رخسار تو روح القدس آید به طواف
چو تو ترسابچه آهنگ کلیسا داری
جز دل تنگ من ای مونس جان جای تو نیست
تنگ مپسند، دلی را که در او جاداری
مه شود حلقه به گوش تو که گردنبندی
فلک افروزتر از عقد ثریا داری
به کلیسا روی و مسجدیانت در پی
چه خیالی مگر ای دختر ترسا داری
دگران خوشگل یک عضو و تو سر تا پا خوب
آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری
آیت رحمت روی تو به قرآن ماند
در شگفتم که چرا مذهب عیسی داری
کار آشوب تماشای تو کارستان کرد
راستی نقش غریبی و تماشا داری
کشتی خواب به دریاچه اشکم گم شد
تو به چشم که نشینی دل دریا داری
شهریار از سر کوی سهیبالایان
این چه راهیست که با عالم بالا داری
 

baran71

New member

چنان کز غم دل دانا گریزد دو چندان غم ز پیش ما گریزد
مگر ما شحنه ایم و غم چو دزدست چو ما را دید جا از جا گریزد
بغرد شیر عشق و گله غم چو صید از شیر در صحرا گریزد
ز نابینا برهنه غم ندارد ز پیش دیده بینا گریزد
مرا سوداست تا غم را ببینم ولیکن غم از این سودا گریزد
همه عالم به دست غم زبونند چو او بیند مرا تنها گریزد
اگر بالا روم پستی گریزد وگر پستی روم بالا گریزد
خمش باشم بود کاین غم درافتد غلط خود غم ز ناگویا گریزد
 

bahramian0935

New member
باران ! باران ! با تو قراری دارم
یک لحظه مبار با تو کاری دارم
وانگاه چنان ببار ، کابم ببرد
من در دلم از دوست غباری دارم
 

bahramian0935

New member
باز باران
باز باران٬ با ترانه
میخورد بر بام خانه
خانه ام کو؟ خانه ات کو؟
آن دل دیوانه ات کو؟
روزهای کودکی کو؟
فصل خوب سادگی کو؟
یادت آید روز باران
گردش یک روز دیرین؟
پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟
خاطرات خوب و شيرین
كوچه ها شد، کوی بن بست
در دل تو٬ آرزو هست؟
کودک خوشحال دیروز
غرق در غمهای امروز
یاد باران رفته از یاد
آرزوها رفته بر باد
باز باران٬ باز باران
میخورد بر بام خانه
بی ترانه ٬ بی بهانه
شایدم٬ گم کرده خانه
 

bahramian0935

New member
اسلام بجز از حبّ علی مایه ندارد
قرآن بجز از وصف علی آیه ندارد
گفتم بروم سایه لطفش بنشینم
دیدم که علی نور بود سایه ندارد
می خواست قلم نقطه ضعفش بنگارد
بیچاره ندانست علی نقطه ندارد.
 

bahramian0935

New member
آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا
آن رنگ بین وان هنگ بین وان ماه بدر اندر قبا
از سرو گویم یا چمن از لاله گویم یا سمن
از شمع گویم یا لگن یا رقص گل پیش صبا
ای عشق چون آتشکده در نقش و صورت آمده
بر کاروان دل زده یک دم امان ده یا فتی
در آتش و در سوز من شب می‌برم تا روز من
ای فرخ پیروز من از روی آن شمس الضحی
بر گرد ماهش می‌تنم بی‌لب سلامش می‌کنم
خود را زمین برمی‌زنم زان پیش کو گوید صلا
گلزار و باغ عالمی چشم و چراغ عالمی
هم درد و داغ عالمی چون پا نهی اندر جفا
آیم کنم جان را گرو گویی مده زحمت برو
خدمت کنم تا واروم گویی که ای ابله بیا
گشته خیال همنشین با عاشقان آتشین
غایب مبادا صورتت یک دم ز پیش چشم ما
ای دل قرار تو چه شد وان کار و بار تو چه شد
خوابت که می‌بندد چنین اندر صباح و در مسا
دل گفت حسن روی او وان نرگس جادوی او
وان سنبل ابروی او وان لعل شیرین ماجرا
ای عشق پیش هر کسی نام و لقب داری بسی
من دوش نام دیگرت کردم که درد بی‌دوا
ای رونق جانم ز تو چون چرخ گردانم ز تو
گندم فرست ای جان که تا خیره نگردد آسیا
دیگر نخواهم زد نفس این بیت را می‌گوی و بس
بگداخت جانم زین هوس ارفق بنا یا ربنا
مولانا،دیوان شمس،غزل شماره5
 

bahramian0935

New member
مولای من
در بیابان طلب گم شده ام
چه کنم؟ قبله نما می خواهم
خودمانیم ... چه بی معرفتم
که فقط راهنما می خواهم
گر چه آلوده و پستم امّا
عاجزانه ز شما می خواهم ...
... که مرا در بغلت جا بدهی
لطف بی چون و چرا می خواهم
کوله ام خالی خالی است کریم!
توشه ی روز جزا می خواهم
با همه روی سیاه و زشتم
بوسه از تار عبا می خواهم
...............................................
العجل یا مولای یا صا حب الزمان
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
 

abbasali

New member
داشتم اشتباه میکردم ...
چه بگویم گناه میکردم ...
داشتم بی وضو به چشمانت
صاف و ساده نگاه میکردم .
برگه امتحان عمرم را.......
با تقلب سیاه میکردم....
سالها رفت و تازه فهمیدم .
عمر خود را تباه میکردم ...

فاضل نظری

- - - Updated - - -
 
آخرین ویرایش:

bahramian0935

New member
دل ما و صفای بارانت، از دعایتو سبز وسیرابیم
«و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم
از زلال توروشنیم ای آب، دل به دریا که می‌زنیم ای آب
موج در موج درحدد لتنگی ست، لب هر جوی اگر که بی‌تابیم
دجله هر شب هزار و یک قصه ازنیستان سامرا دارد
مثل ما که هزار ویک سال است زائرغصه‌های سرد ابیم
بی‌ تو یک روزِخوش نبود و نرفت آبِ خوش ازگلویمان پایین
یا سرابیم بی تودر پوچی یا که درخواب خویش مردابیم
کی میبتابی تو یکشبِ بی ابر، برشبستان حوض کوچک‌مان
و ببینیم باز هم با تو، غرقِ تسبیح موج ومهتابیم
گفته پیری که ازبلندی کوه،جویبار دل توجاری شد
ما که یک عمر رفت و در خوابیم «مگراین چند روزدریابیم»
آمدی بغض کوچه‌ها وا شد، اشکها قطره قطره دریاشد
با شما هر جزیره خضراء شد، دربهارت چه سبز وشادابیم!
 

bahramian0935

New member
......

این هفته هم گذشت تو اما نیامدی
خورشید خانواده ی زهرا نیامدی
از جاده ی همیشه ی چشم انتظارها
ای آخرین مسافردنیا نیامدی
صبحی کنار جاده تو را منتظر شدیم
"آمد غروب،رفت وتوآقا نیامدی"
امروزمان که رفت چه خاکی به سر کنیم؟
آقای من ! اگر زد وفردا نیامدی
غیبت بهانه ای است که پاکیزه تر شویم
تا روبرویمان نشدی ، تا نیامدی!
 

bahramian0935

New member
میر شکار من که مرا کرده‌ای شکار
بی‌تو نه عیش دارم و نه خواب و نه قرار
دلدار من تویی سر بازار من تویی
این جمله جور بر من مسکین روا مدار
ای آنک یار نیست تو را در جهان عشق
من در جهان فکنده که ای یار یار یار
درده از آن شراب که اول بداده‌ای
زان چشم‌های مست تو بشکن مرا خمار
از آسمان فرست شرابی کز آن شراب
اندر زمین نماند یک عقل هوشیار
روزی هزار کار برآری به یک نظر
آخر یکی نظر کن و این کار را برآر
 

baran71

New member
شعر زیبای مادر از استاد شهریار !

mother.jpg


آهسته از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول می خورد
هر كنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر و كار خویش بود
بیچاره مادرم هر روز می گذشت از ین زیر پله ها
آهسته تا به هم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد با پشت خم از این بغل كوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
كفش چروك خورده و جوراب وصله دار
او فكر بچه هاست هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است كوچه ها
او از میان كلفت و نوكر ز شهر خویش
آمد به جستجوی من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد
آمد كه پیت نفت گرفته به زیر بال هر شب
درآید از در یك خانه ی فقیر
روشن كند چراغ یكی عشق نیمه جان
او را گذشته ایست سزاوار احترام
تبریز ما ! به دور نمای قدیم شهر
در باغ بیشه خانه مردی است با خدا
هر صحن و هر سراچه یكی دادگستری
اینجا به داد ناله مظلوم می رسند
اینجا كفیل خرج موكل بود وكیل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در باز و سفره ، پهن بر سفره اش چه گرسنه ها سیر می شوند
یك زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف می دهم كه پدر راد مرد بود
با آن همه در آمد سرشارش از حلال
روزی كه مرد روزی یك سال خود نداشت
اما قطار ها ی پر از زاد آخرت
وز پی هنوز قافله های دعای خیر
این مادر از چنان پدری یادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خیل
او یك چراغ روشن ایل و قبیله بود
خاموش شد دریغ نه او نمرده است می شنوم من صدای او
با بچه ها هنوز سر و كله می زند ناهید لال شو
بیژن برو كنار كفگیر بی صدا
صفحه2 : دارد برای نا خوش خود آش می پزد
او مرد و در كنار پدر زیر خاك رفت اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود
بسیار تسلیت كه به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت :
این حرفها برای تو مادر نمی شود.
پس این که بود ؟ دیشب لحاف رد شده بر روی من كشید
لیوان آب از بغل من كنار زد
در نصفه های شب یك خواب سهمناك و پریدم به حال تب
نزدیك های صبح
او باز زیر پای من اینجا نشسته بود آهسته با خدا
راز و نیاز داشت نه او نمرده است
نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خیال من
میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر می شود خموش آن شیر زن بمیرد ؟ او شهریار زاد
هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد به عشق
او با ترانه های محلی كه می سرود
با قصه های دلكش و زیبا كه یاد داشت


از عهد گاهواره كه بندش كشید و بست
اعصاب من به ساز و نوا كوك كرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده كاشت
وانگه به اشك های خود آن كشته آب داد
لرزید و برق زد به من آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز
تا ساختم برای خود از عشق عالمی
او پنج سال كرد پرستاری مریض
در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه كرد برای تو ؟ هیچ هیچ
تنها مریض خانه به امید دیگران
یكروز هم خبر كه بیا او تمام كرد
در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود
پیچیده كوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوط كج و كوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبر های سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یكی نماز
یك اشك هم به سوره یاسین من چكید
مادر به خاك رفت
آن شب پدر به خواب من آمد ، صداش كرد
او هم جواب داد یك دود هم گرفت به دور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست رفتنی است
اما پدر به غرفه باغی نشسته بود
شاید كه جان او به جهان بلند برد
آنجا كه زندگی ستم و درد و رنج نیست
این هم پسر كه بدرقه اش می كند به گور
یك قطره اشك مزد همه زجر های او
اما خلاص می شود از سر نوشت من
مادر بخواب خوش
منزل مباركت
آینده بود و قصه ی بی مادری من
ناگاه ضجه ای كه به هم زد سكوت مرگ
من می دویدم از وسط قبر ها برون
او بود و سر به ناله بر آورده از مفاك
خود را به ضعف از پی من باز می كشید
دیوانه و رمیده دویدم به ایستگاه
خود را به هم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه
باز از آن سفید پوش و همان كوشش و تلاش
چشمان نیمه باز
از من جدا مشو
می آمدیم و كله من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می كنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناك همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهكار من سیاه
وز هر شكاف و رخنه ماشین غریو باد
یك ناله ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید
تنها شدی پسر
باز آمدم به خانه چه حالی نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه كنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولی دلشكسته بود
بردی مرا به خاك سپردی و آمدی
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده در آیم ز اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: leylii

bahramian0935

New member
......

آمـدي، جـانـم بـه قـربـانـت ولــي حـالا چـرا بي وفـا
حـالا کــه من افـتــاده ام از پـا چـرا
نوشـدارويي و بعـد از مرگ سهـراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خــواستي، حالا چـرا
عـمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من که يک امروز مهـمـان توام، فـردا چـرا
نـازنـيـنا مـا بـه نـاز تـو جـوانـــي داده ايــم
ديگـر اکنون با جوانان ناز کـن، بـا مـا چـرا
وه کـه بـا ايـن عـمرهـاي کـوتـه بي اعـتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چـرا
شورفرهادم به پرسش سر بزير افکنده بود
اي لـب شـيـرين جـواب تـلخ سربالا چـــرا
اي شب هجران که يکدم در تو چشم من نخفت
اين قدر با بخت خواب آلود من، لالا چـرا
آسمان چـون جمع مشتاقان پريشان مي کند
در شگـفـتم من نمي پاشد ز هـم دنــيـا چـرا
در خـزان هـجر گـل اي بلبل طبع حــزين
خامُـشي شـرط وفـاداري بـود، غـوغـا چـرا
شهـريارا بي حبـيب خود نمي کردي سفر
اين سفـر راه قـيامت مي روي، تـنهـا چـرا
 

bahramian0935

New member
کسي نیست در این گوشه فراموشتر از من
وز گوشه نشینان توخاموشتر از من
هر کس به خیالیست هم آغوش و کسی نیست
ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من
می*نوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق
اما که در این میکده غم نوشتر از من
افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن
افتاده*تر از من نه و مدهوشتر از من
بی ماه رخ تو شب من هست سیه*پوش
اما شب من هم نه سیه*پوشتر از من
گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق
ای نادره گفتار کجا گوشتر از من
بیژن*تر از آنم که بچاهم کنی ای ترک
خونم بفشان کیست سیاوشتر از من
با لعل تو گفتم که علاجم لب نوشی است
بشکفت که یارب چه لبی نوشتر از من
آخر چه گلابی است به از اشک من ای گل؟
دیگی نه در این بادیه پرجوشتر از من
 

melinaa

New member

مادر ... مهربونترین فرشته روی زمین ...

نگران شادی و آرامش بچه هاش توی تک تک لحظه های زندگیشون...

حتی فاصله مانع نمیشه که حس بچه هاش رو نفهمه ...



پ.ن.١. خدایا ممنون که این فرشته آسمونی رو مراقب ما روی زمین قرار دادی ...

پ.ن.٢. مامان خوبم مرسی که همه حسای من رو بدون اینکه به زبون بیارم..حتی از راه دور حس میکنی ...
 

melinaa

New member
...این ترانه رو دوست دارم...

...

...

... برای داشتن چشات

... دلم میخواد خدا باشم

..

...میخوای برم تو آسمون

...فرشته ها رو جمع کنم

...بیان همه بهت بگن

...بگن که عاشقت منم



پ.ن. یه بخشایی از همین ترانه هست...
 

bahramian0935

New member
......

خداوندا ، بلندای دعایت را عطایم کن
تو ای معشوقه عالم
از این پس عاشقی را پیشه ام فرما
خدایا راستش من آدمیزادم
گاه گاهی گر گناهی میکنم ، طغیان مپندارش !
کریما من گنهکارم ، تو بخشنده !
بگو آیا امید بخششم بیجاست ؟
خودت گفتی بخوان ، می خوانمت اینک مرا دریاب
به چشمانی که می جوید تو را نوری عنایت کن
دو دست خالی ام را رحمتی دیگر عطا فرما …
 

bahramian0935

New member
......

موسى شدى كه معجزه اى دست و پا كنى
راهى براى رد شدن قوم، وا كنى
زنجيرهاى زير گلويت مزاحم اند
فرصت نمى دهند خودت را دعا كنى
در يك بدن به جاى همه درد مى كشى
مى خواستى تمام خودت را فدا كنى
وقت اذان مغرب اين تازيانه هاست
وقتش رسيده است كه افطار وا كنى
مثل على عروج نمازت امان نداد
فكرى به حال فاصله ساق پا كنى
عيسى مسيح من به صليبت كشيده اند
اين گونه بهتر است خدا را صدا كنى
حالا ميان قحطى تابوت هاى شهر
بايد به تخته هاى دردى اكتفا كنى
 
بالا