دفتر شعر

lale120

New member
بگذار ، که بر شاخه این صبح دلاویز، بنشینم و از عشق سرودی بسرایم.
آنگاه، به صد شوق، چو مرغان سبکبال،پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم
خورشید از آن دور ، از آن قله پر برق، آغوش کند باز ، همه مهر ، همه ناز
سیمرغ طلایی پرو بالی ست که چون من از لانه برون آمده ، دارد سر پرواز
پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست، پرواز به آنجا که سرود است و سرورست.
آنجا که ، سراپای تو ، در روشنی صبح، رویای شرابی ست که در جام بلور است.
آنجا که سحر ، گونه گلگون تو در خواب، از بوسه خورشید ، چو برگ گل ناز است،
آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد، چشمم به تماشا و تمنای تو باز است!
من نیز چو خورشید ، دلم زنده به عشق است .راه دل خود را ، نتوانم که نپویم
هر صبح ، در آیینه جادویی خورشید، چون می نگرم ، او همه من ، من همه اویم!
او ، روشنی و گرمی بازار وجود است .در سینه من نیز ، دلی گرم تر از اوست.
او یک سرآسوده به بالین ننهادست، من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست.
ما هردو ، در این صبح طربناک بهاری، از خلوت و خاموشی شب ، پا به فراریم
ما هر دو ، در آغوش پر از مهر طبیعت با دیده جان ، محو تماشای بهاریم.
ما ، آتش افتاده به نیزار ملالیم، ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم ،
بگذار که سرمست و غزل خوان من و خورشید بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم...
 

lale120

New member
من اگر چه درنظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
پ
 

lale120

New member
مه دی رفت و بهمن نیز هم بیا که نوبهار آمد
زمین سرسبز و خرم شد زمان لاله زار آمد
درختان بین که چون مستان همه گیجند و سرجنبان
صبا برخواند افسونی که گلشن بیقرار آمد
سمن را گفت نیلوفر که پیچاپیچ من بنگر
چمن را گفت اشکوفه که فصل کردگار آمد
 

bahramian0935

New member
گر باده نهان کنیم بو را چه کنیم
وین حال خمار و رنگ و رو را چه کنیم
ور با لب خشک عشق را خشک آریم
این چشمه ی چشم همچو جو را چه کنیم

گفتم که دل از تو برکنم نتوانم
یا بی غم تو دمی زنم نتوانم
گفتم که ز سر برون کنم سودایت
ای خواجه اگر مرد منم نتوانم

در کوی خرابات نگاری دیدم
عشقش به هزار جان و دل بخریدم
بوئی ز سر دو زلف او بشنیدم
دست طمع از هر دو جهان ببریدم

دلدار چو دید خسته و غمگینم
آمد خندان نشست بر بالینم
خارید سرم گفت که ای مسکینم
دل می ندهد ره که چنینت بینم

سر در خاک آستان تو نهم
دل در خم زلف دلستان تو نهم
جانم به لب آمده است لب پیش من آر
تا جان به بهانه در دهان تو نهم
 

zohreh22

New member
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

باشد که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده سر در کمند را:sad:
 

navik

New member
بهار دگری در راه است
و زمان در گذر است
انچه باقی است
تو هستی ای دوست
و من از روز ازل تا حالا
به همین بودن تو دلگرمم
بر حزر باش رفیق
هیچ کس را نبریم از خاطر !
دلنوشته : navik
 

bahramian0935

New member
دل من بی تو خراب است ،تو هم می دانی
جگرم بی تو کباب است ،تو هم می دانی
رخ تو کان نبات است ،تو هم می دانی
لب تو آب حیات است ،تو هم می دانی
گفته بودی زکاتی بدهم ای در ویش
وانگه این وقت زکات است ،تو هم می دانی
هر که گوید که حرام است ،حرامش بادا
بر درویش حلال است تو هم می دانی
 

paeez

New member
فعل مجهول


بچه ها صبحتان بخیر ......سلام
درس اول فعل مجهول است
فعل مجهول چیست ، می دانید؟
نسبت ما به فعل مفعول است
در دهانم زبان چو آویزی
در تهی گاه زنگ میلرزید
صوت ناساز آن ، چنان که مگر
شیشه بر روی سنگ می لغزید
ساعتی داد آن سخن دادم
حق گفتار را ادا کردم
تا ز اعجاز خود شوم آگاه
(ﮊاله)را زان میان صدا کردم
(ﮊاله) از درس من چه فهمیدی؟
پاسخ من سکوت بود سکوت بود
د... جوابم بده ، کجا بودی ؟
رفته بودی به عالم( هپروت) ؟
خنده ی دختران و غرش من
ریخت بر فرق (ﮊاله) چون باران
لیک او بود غرق حیرت خویش
خشمگین ، انتقامجو ، گفتم :
بچه ها گوش (ﮊاله) سنگین است
دختری طعنه زد که : نه ، جانم ،
درس در گوش (ﮊاله) یاسین است.
باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پی گیر می رسید به گوش
زیر آتشفشان دیده ی من
(ﮊاله ) آرام بود و سرد و خموش
رفته تا عمق چشم حیرانم
آن دو میخ نگاه خیره ی او
موج زن در دو چشم بی گنهش
رازی از روزگار تیره ی او
آنچه در آن نگاه می خواندم
قصه ی غصه بود و حرمان بود
ناله ای کرد و در سخن آمد
با صدایی که سخت لرزان بود
(فعل مجهول) فعل آن پدریست
که دلم را ز درد پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سیلی کوفت
مادرم را ز خانه بیرون کرد
شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شیر خوار من نالید
سوخت از تب برادر من
تا سحر در کنار من نالید
از غم آن دو تن دو دیده من
این یکی اشک بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمی دانم
که کجا رفت و حال او چون بود
گفت و نالید و آنچه باقی ماند
هق هق گریه بود و ناله ی او
شسته میشد به قطره های سر شک
چهره ی همچو برگ لاله ی او
ناله ی من به ناله اش آمیخت
که غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز قصه ی غم تست
تو بگو من چرا سخن گفتم ؟
فعل مجهول فعل آن پدریست
که ترا بیگناه می سوزد
آن حریق هوس بود ، که در او
مادری بی پناه می سوزد.
 

paeez

New member
تا که پرسیدم ز منطق عشق چیست؟
در جوابم این چنین گفت و گریست:
لیلی ومجنون همه افسانه اند
عشق تفسیری ز زهرا وعلیست!
 

zohreh22

New member
تلفیق سپیدو غــزل و پست مدرنی (حامد عسکری)

لبخند بزن تازه کنی بغض (بنان) را

بخرام برآشفته کنی (فرشچیان) را

تلفیق سپیدو غــزل و پست مدرنی

انگشت به لب کرده لبت منتقدان را

معراج من این بس که دراین کوچه ی بن بست

یک جرعــــــــــــــــه تنفس بکنـــــم چادرتان را

دلتنگی حزن آور یک کهنه سه تارم

برگیرو برآشوب وبزن "جامه دران" را

ای کاش در این دهکده ی پیربسوزند

هرچه سفرو کوله و راه و چمدان را

شاید تو بیایی و لبت شــربت گیلاس

پایان بدهد این تب و تاب این هذیان را

عاروس غزل های منی بی برو برگرد

نگذارکسی بـــو ببرد این جــــریان را
 

zohreh22

New member
می توانی بروی قصه و رویا بشوی(مهدی فرجی)

می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی

من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛

چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از وامق و مجنون شده است

می توانی عذرا باشی، لیلا بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند

در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد

فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی
 

zohreh22

New member
اي حُسن يوسف دكمــه پيراهن ِ تـو(قیصر امین پور)

اي حُسن يوسف دكمــه پيراهن ِ تـو

دل مي شكوفد گل به گل از دامن تو

جز در هواي تو مرا سير و سفر نيست

گلگشت من ديدار سرو و سوسن تو:

آغاز فروردين چشمت، مشهد من

شيراز من ارديبهشتِ دامن تـــو

هر اصفهان ابرويت نصف جهانـــم

خرماي خوزستانِ من خنديدن تو

من جز براي تو نمي خواهــم خودم را

اي از همه من هاي من بهتر، منِ تو

هر چيز و هر كس رو به سويي در نمازند

اي چشـــم هاي من، نمــاز ِ ديدن تـــو!

حيران و سرگردانِ چشمت تا ابد باد

منظومــه دل بـــر مدار روشن تــــو
 

zohreh22

New member
نشسته در حیاط و ظرف چینی روی زانویش ( حامد عسکری )
نشسته در حیاط و ظرف چینـی روی زانــویش

اناری بر لبش گل کرده سنجاقی به گیسویش

قناری های این اطراف را بی بال و پر کرده

صدای نازک برخورد چینـی با النگویش

مضاعف می کند زیبایی اش را گوشوار آنسان

کـــه در باغــی درختــی مهــربان را آلبالویش

کســوف ماه رخ داده ست یا بالا بلای من

به روی چهره پاشیده است از ابریشم مویش؟

اگــر پیــچ امین الدوله بودم می توانستم

کمی از ساقه هایم را ببندم دور بازویش

تـو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی

یکی با خنده تلخش یکی با برق چاقویش

قضاوت می کند تاریـــخ بیـــن خان ده با من

که از من شعر می ماند و از او باغ گردویش

رعیت زاده بودم دخترش را خان نداد و من

هزاران زخم در دل داشتم این زخم هم رویش
 

navik

New member
چقدر آشنا هستند بیگانه هایی که خودشان هستند
و چقدر بیگانه اند آشناهایی که خودشان نیستند
رمز زندگی همین است "خودت که باشی با همه آشنایی " !
k1nd
93.1.11
 

bahramian0935

New member
چون نامه ی جرم ما به هم پیچیدند

بردند به دیوان عمل سنجیدند

بیش از همه کس گناه ما بود ولی

ما را به محبت علی بخشیدند
 

bahramian0935

New member
بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
نگار آمد نگار آمد نگار خوش عذار آمد

صبوح آمد صبو ح راح وروح آمد
خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد

صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روش شد
شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد

حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان
طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد
وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد
 

bahramian0935

New member
هم سنگ صبور حيدري حق داري

هم دل نگران دختري حق داري

با دست شکسته شانه برداشته اي...

سخت است ولي تو مادري حق داري
 

bahramian0935

New member
كشتيراني مگس

‌مگسي بر پرِ كاهي نشست كه آن پر كاه بر ادرار خري روان بود. مگس مغرورانه بر ادرار خر كشتي مي ‌راند و مي‌ گفت: من علم دريانوردي و كشتيراني خوانده‌ ام. در اين كار بسيار تفكر كرده ‌ام. ببينيد اين دريا و اين كشتي را و مرا كه چگونه كشتي مي ‌رانم. او در ذهن كوچك خود بر سر دريا كشتي مي ‌راند. آن ادرار، درياي بي ‌ساحل به نظرش مي ‌آمد و آن برگ كاه كشتي بزرگ, زيرا آگاهي و بينش او اندك بود. جهان هر كس به اندازه ذهن و بينش اوست. آدمِ مغرور و كج انديش مانند اين مگس است. و ذهنش به اندازه درك ادرار الاغ و برگ كاه.

آن مگس بر برگ کاه و بول خر
همچو کشتیبان همی افراشت سر

گفت من دریا و کشتی خوانده ‌ام
مدتی در فکر آن می‌مانده‌ام

اینک این دریا و این کشتی و من
مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن

بر سر دریا همی راند او عمد
می‌نمودش آن قدر بیرون ز حد

بود بی‌حد آن چمین نسبت بدو
آن نظر که بیند آن را راست کو

عالمش چندان بود کش بینشست
چشم چندین بحر همچندینشست

صاحب تاویل باطل چون مگس
وهم او بول خر و تصویر خس

گر مگس تاویل بگذارد برای
آن مگس را بخت گرداند همای

آن مگس نبود کش این عبرت بود
روح او نه در خور صورت بود
 

bahramian0935

New member
......

پرستـوي مهـاجرم چرا ز لانـه مي‌روي؟

اگر ز لانه مي‌روي چرا شبـانه مي‌روي؟

قرار من شكيب من مهـــاجر غريب من

فداي غربتت شوم كه مخفيانه مي‌روي

حيات جان اميد دل علي ز تو بود خجل

كه با كبـــودي بدن ز تـــازيـــانه مي‌روي

یـــا زهـــرا(س)
 

bahramian0935

New member
استاد شهریار وقتی معشوقه اش رو روز سیزده به در با همسر وبچه به بغل
میبینه... :
سر و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه‌ی معشوقه‌ی خود می‌گذرم
 
بالا