گـــاهی حـواست نیست می اندازی لیـوانی را میشکنـــی
و فقط میبـــینی کــه شکست
ای وای شکستــــــ
سعی در تعمیــرش میکــنی . . . بی فـایدست
مثــل اولش نمی شود
سعی در جمع کردنش میکنی
یکهو میبینــی دستت بــرید
و یکــهو دستت به خــون آلوده شــد
حالا تــو مانده ای و یک دست نجس و خــورده های شیشه
و جمع کردنشان هم بمانـــد. . .
این لیوان بــود . . . دل را که شکستـــی همه ی
وجــودت نجس می شود
با هیچ آبی هم پاک نمیشود خیالت راحت
〈 مواظب باش
نه از آشنايان وفا ديده ام نه در باده نوشان صفا ديده ام
ز نامردمي ها نرنجد دلم كه از چشم خود هم خطا ديده ام
به خاكستر دل نگيرد شراب من از برگ چشمي بلا ديده ام
وفاي تو را نازم اي اشك غم كه در ديده عمري تورا ديده ام
![]()
- - - Updated - - -