خنده دارترین خاطره درس.

بهارک

New member
یه روز از روزهای پرماجرای دانشگاه,از امتحان میکروب بیرون میومدیم وداشتیم در مورد نمراتی که اعلام شده بود حرف میزدیم داشتیم میگفتیم پ استاد انگل (منظور انگل شناسی)چرا اینطوری نمره داده...که یهو یه برادر حراست مثل عجل ظاهر شد گفت کارت دانشجویی,ما گفتیم چرا اونم داد میزد کارت!!!!!!!!!!!!!حالا هرچی توضیح بده اقا انگل اسم درسمونه ماتوهین به استاد نکردیم مگه تو کتش میرفت
دیگه استاد اومد نجاتمون داد وگرنه اعدام میشدیم اونم در راه علم...........
 

sepidh gh

New member
اقا یه جشنی بود توی دانشگاه ، داشتن واسه سفر به مشهد قرعه کشی می کردن ...اسم هر کسی رو که می خوندن باید بلند می شد تا بقیه هم اونو بشناسنو دست و جیغ و هورا بکش براش!! ... بعد اسم محسن ؟؟ رو خوندن ... که می شد همکلاسی هم اتاقی من ... هم اتاقیم چنان جو زده شد انچنان جیغ بلندی کشید !!!که نگاه کل ملت معطوف شد سمت ما!!حتی مجری ... من یه لحظه فکر کردم، محسن دختره!!! :33::33:دیگه عمق فاجعه رو خودتون تصور کنین!!!!!!!!!!!!!
 

PCR

New member
اینی که میخوام بگم سوتی نیس ولی باحاله
ترم اول روزای اول هنوز هیشکی رو به اسم هم نمیشناختیم....فقط چندتا از پسرا بودیم که هم دیگه رو میشناختیم.....قبل از اینکه استاد بیاد کلاس یکی از دخترا جلوی میزش یه کیک کوچیک گذاشته بود....منم خیلی گشنه ام بود...گفتم چیکار کنم ؟چیکار نکنم؟فکری به ذهنم خورد....به چندتا پسری که کنار دستم بودن گفتم هر کی بره کیک رو از جلوی اون دختره برداره بره رو میز استاد بشینه بخوره 5000 تومنش میدم...من که میدونستم هیشکی این کار رو نمیکنه.....همین طوری کل شد منم از خدا خواسته..قیمت رسیده بود رو 7000 تومن......بلند شدم رفتم میز جلویی با کمال آرامش گفتم ببخشید این کیک مال شماست؟ دختر مردم معصومانه نگا کرد گفت آره....گفتم میتونم برش دارم؟ گفت بله خواهش میکنم.......منم برداشتمش رفتم جلو رو میز استاد نشستم و خوردمش...هم گشنگیم برطرف شد هم 7000 تومن کاسب شدم.....دخترای کلاس هنوزم گاهی وقتا این رو برا من تعریف میکنن و میگن که اون روز چه تعجب ها که نکرده بودن....
 

PCR

New member
این سوتی نیست بیشتر خاطرس.یادمه ترم 2 ازمایشگاه شیمی 2 داشتیم.کلا هر جلسه باید محلول میساختیم و 10 تا چیزو قاطی میکردیم یه چی در میومد آخرش.هر دفعه هم باید یه رنگ خاصی درمیومد یا رسوب با رنگ خاصی میداد.آخر جلسه هم نشون میدادیم و نمره میگرفتیم.من و دوستم چند جلسه تلاش کردیم لا مصب نمیشد.دیدیم نمیشه مثبت و به سمت خودمون کج کنیم پس تصمیم گرفتیم ما خودمون و به سمت مثبت کج کنیم.واسه همین هردفعه گچ رنگی همرامون داشتیم هرجا که نتیجه دلخواه نبود یه مقدار پودر گچ به رنگ های متنوع و مختلف اضافه میکردیم.سانتریفوژ و یه مثبت خوشگل میگرفتیم.اون مسئول آزمایشگاه هی نگاه میکرد میگفت یه جوریه نباید اینقد رسوب زیاد باشه ما هم میگفتیم شده دیگه.دقیق کار کردیم خیلی.بنده خدا هم هر دفعه میگفت ما هم اصن به روی مبارک نمیاوردیم:a2d3:
این کار رو من هم کردم ولی به یه صورت دیگه....آزمایشگاه شیمی یه آزمایش مسخره بود xگرم مس رو میدادن بهت باید باید با یه ترکبای دیگه ناخالصش میکردیو این مسخره بازیها...باز دوباره مس رو تخلیص میکردی.....وسط آزمایش بود دست هم گروهیم خورد به بشر نصفش ریخت.... تا اینجاش شد سوتی.......هم گروهیم زودی ترسید..گفت وای ...یه بار دیگه از اول آزمایش رو انجام بدیم..حالا یه نیم ساعتی از آزمایش گذشته بودا....منم گفتم شما همین جا باش به روی خودت نیار من برمیگردم.....رفتم تو حیاط دانشکده ...یه مقدار خاک نرم گیر آوردم یه 5 دقیقه تخلیصشون کردم ...قشنگ رنگش متمایل یه قرمز شد....بعد آخر آزمایش مس کمی که خالص شده بود رو با خاک باغچه قاطی کردیم ...یک درصد خلوصی شد که بیا و ببین شده بود 90 درصد ..که هیچ گروهی به این درجه خلوص نرسیده بود......در کل حال داد...
 
آخرین ویرایش:

a_67

New member
تقریباً همه از روزای اول دوران دانشجویی شون گفتند، منم می خوام از آخرین روزاش بگم:
با چند تا از استادا و دو سه نفر از دانشجو ها، رفتیم توی یه کلاس تا من پایان نامه ام رو ارایه بدم و اونا داوری کنن. بعد آخرش اساتید محترم گفتن که دانشجویان برند بیرون کلاس... بعده اینکه اون دو سه نفر رفتند. منم همین جوری مثل میخی که کوبیده باشن رو کف کلاس، وایساده بودم.(با یه ارایه، یادم رفته بود که منم جزو دانشجوهام!)
بعد استادم گفت که شما هم برید بیرون، برگشتم گفتم:منم!!!:New (6):
گفتند:بَ َله.تشریف ببرید بیرون، می خوایم در مورد نمره نهایی مشورت کنیم.
حالا نمی دونم چه لزومی داشت که منم اونجا نباشم:21:
:idea_majidonline: شاید اونا با من رودربایستی داشتن که نمی تونستند در حضور من، با هم به مشورت بپردازند.:25r30wi:
 

بهارک

New member
:13::14:یه روز در خواب شیرین صبحگاهی بودم که یهو چشمم خورد به ساعت مثل برق گرفته همش میدویدم اخه اون روز با همون استاد عزیز که قبلا براتون گفتم درس داشتم .....دانشگاه ما خارج شهره سرویساش نیم ساعت یه بار میرن.اقا از دم خونه تا نزدیک سرویسها به معنای واقعی کلمه دویدم!شانس اوردم صبح بود ادم زیادی تو خیابونا نبود!نزدیک که شدم دیدم اتوبوس هستش پسرای ترم بالایی هم وایساده بودن منم واسه اینکه نگن ترم اولیها حولن ویه کم کلاس بزارم ارام ومتین شروع به حرکت کردم داشتم میرسیدم که اتوبوس روشن شد ..یه کم سرعتم رو زیاد کردم...که اتوبوس به راه افتاد حالا اتوبوس گاز بده منم بدو شاید 100متر دنبال اتوبوس دویدم تا واستاد سوار شدم حالا پسرا رو بگو از خنده روده بر شده بودند ...وقتی رسیدم کسی نبود زنگ زدم به دوستم گفت استاد هفته قبل گفته یه ساعت دیرتر میاد
 

biotechnologist

New member
من یه بار سر کلاس همینطور که داشتم به درس گوش میدادم ته خودکار قرمزم رو هم تو لپم فرو کرده بودم و تریپ تمرکز و تفکر و...ردیف اول هم نشسته بودم.بعد دیدم استاد یه جورایی نگاهم میکنه.:smiliess (7): دستمو کردم تو کیفم یه چیزی بردارم دیدم آستر کیفم و دستمال کاغذیام قرمز شدن.بعد وحشت زده یه نگاه به خودکار قرمزم کردم که همه ی جوهرش ریخته بود بیرون و یه نظر به کف دستم.استادمون خیلی مهربون بود.گفت خانم ... برو صورتتو بشور.خشک بشه دیگه پاک نمیشه.بچه ها که از همه جا بیخبر بودن تا من از جام پاشدم برم بیرون کلاس از خنده منفجر شد.:25r30wi:منم هول شدم یه دستمال گرفتم رو گونم و بدو بدو رفتم بیرون.تو راهرو چندتا پسر دور هم جمع بودن تا منو دیدن زدن زیر خنده.وقتی تو آینه روشویی صورتم و نگاه کردم دیدم دستمال به جای اینکه رو جوهر بذلرم یه جای دیگه گذاشته بودم.:sad: برگشتم استادمون واسه اینکه من خجالت نکشم گفت مثل دختر کوچیکه من میمونه.یه کارایی میکنه بعضی وقتها آدم میمونه.:smiliess (8):
 

biotechnologist

New member
یه بارم با یکی از استادای آقامون کار داشتم.از اونا بود که یه روز حالش خوش بود یه روز نه.داشت میرفت.من و دوستم بدو بدو پیچیدیم جلوش.من زود گفتم سلام خانم ....بعد منو دوستم خشکمون زد از ترس. گفتم الان چهارتا فحش نثارم میکنه و آبروم میره.یدفه استاد زد زیر خنده گفت از صبح چندتا خانم دیدی که منم خانم میبینی.:25r30wi:
 

estel

Member
من یه بار سر کلاس همینطور که داشتم به درس گوش میدادم ته خودکار قرمزم رو هم تو لپم فرو کرده بودم و تریپ تمرکز و تفکر و...ردیف اول هم نشسته بودم.بعد دیدم استاد یه جورایی نگاهم میکنه.:smiliess (7): دستمو کردم تو کیفم یه چیزی بردارم دیدم آستر کیفم و دستمال کاغذیام قرمز شدن.بعد وحشت زده یه نگاه به خودکار قرمزم کردم که همه ی جوهرش ریخته بود بیرون و یه نظر به کف دستم.استادمون خیلی مهربون بود.گفت خانم ... برو صورتتو بشور.خشک بشه دیگه پاک نمیشه.بچه ها که از همه جا بیخبر بودن تا من از جام پاشدم برم بیرون کلاس از خنده منفجر شد.:25r30wi:منم هول شدم یه دستمال گرفتم رو گونم و بدو بدو رفتم بیرون.تو راهرو چندتا پسر دور هم جمع بودن تا منو دیدن زدن زیر خنده.وقتی تو آینه روشویی صورتم و نگاه کردم دیدم دستمال به جای اینکه رو جوهر بذلرم یه جای دیگه گذاشته بودم.:sad: برگشتم استادمون واسه اینکه من خجالت نکشم گفت مثل دختر کوچیکه من میمونه.یه کارایی میکنه بعضی وقتها آدم میمونه.:smiliess (8):
منم یه همچین قضیه ای داشتم سر یکی از کلاسامون به شدت رفته بودم تو فکر که یهو دیدم دهنم مزه ی شیرینی میده منم خوشم اومد هی دهنمو مزه مزه کردم تا اینکه یهو دیدم سر روان نویس بنفش محبوبم در دهان ما جا خوش کرده و من داشتم جوهر اونو میخوردم سریع آینه مو در آوردم دیدم دندونا همه بنفش زبان بنفش و غیره بنفش اونروز حتی 1 کلمه با هیچ کس صحبت نکردم چند روز بعد هم با ماسک میاومدم بیرون
 

گلاب

New member
من خدای سوتی ام. حالا دونه دونه میام سوتی هام رو میگم.
سوتی 1: ترم 2 آز بیوشیمی داشتیم. من یادداشت نمیکردم و فقط استاد رو تماشا میکردم بقیه مینوشتن. استادمون هم یه نموره پخمه بود. داشت رو برد مینوشت طوری که خودشو چسبونده بود به دیوار تا ما برد رو ببینیم. دیدم تا وسطای برد نوشته بعد هی خودش رو به سمت جلو هول میده تا بقیه جمله اش رو تکمیل کنه اما نمیشه انگار که یه دست نامرئی اونو داره به سمت پشت میکشه بعد از تقلاهای زیاد نتوجه شد یقه لباسش به کلید آتشنشانی روی دیوار گیر کرده. آقا منو میگی داشتم از خنده منفجر میشدم اما به زور خودم رو کنترل کردم. اونم که میدونست تنها ناظر این قضیه منم هی برمیگشت منو نگاه میکرد. ناگفته نمونه که خودشم به زور جلوی خنده اش رو گرفته بود. بعد از 1-2 دقیقه یکی از بچه ها یه مزه پروند و منم که منتظر این لحظه بودم قاه قاه خندیدم.:25r30wi: استادم به من نگاه کرد بعد پشتش رو کرد به دیوار و قاه قاه خندید.:25r30wi:
 

گلاب

New member
سوتی2:
همیشه خدا از پله ها که پایین یا بالا میرفتم میوفتادم. بسسسس که ورجه وورجه میکردم و نوک پاهام رو روی پله میذاشتم. یه بار از کنار همون استاد بیوشیمی مون از رو پله ها داشتم میگذشتم که بعد از سلام یه هویی لیز خوردم افتادم. بلند شدم و یه لبخند زدم و ادامه دادم که یه پله بالا تر دوباره خوردم زمین این دفعه دیگه واینایستادم و تا میتونستم با سرعت بلند شدم و در رفتم.:14: :black_eyed:
 

گلاب

New member
سوتی 3:
تو کلاس آز بیوشیمی استاد که در حال تدریس بود گفت "وقتی قبل از یک ترکیب از لفظ "بی" اتفاده بشه یعنی "2" مثل "بی فسفات" یعنی دارای 2 فسفات"
منم همینجوری زیر لب طوری که کسی نشنوه گفتم "یااااا مثلا بیشعور یعنی کسی که 2برابر شعور داره یا بی فرهنگ یعنی کسی که فرهنگش 2 برابر دیگرونه یا ..." :smilies:همین جور داشتم به بیاناتم ادامه میدادم که دیدم دانشجوهای کناریم که گویا شنیده بودن رو زمین ولو شدن -واقعا از صندلی از زور خنده افتاده بودن پایین:25r30wi:- منم که بینشون نشسته بودم به روم نمیاوردم. :rolleyessmileyanim: اما استاد که از افتخارات من خبر داشت و منو خوب میشناخت با یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من نگاه میکرد که بگو دوباره چه دسته گلی به آب دادی؟:65d6a5d6s:
 

reza.n

New member
این سوتیه یکی از دخترا کلاسمونه.کلاس میکروبیولوژی 1 بود.استاد هم داشت درس میداد و درباره ی آنتی بیوتیک ها . این که چه باکتریایی تولیدش میکنن و از این حرفا.استاد که حرفش تموم شد گفت خب پس کیا آنتی بیوتیک میسازن؟(منظورش چه باکتری هایی)که یه دختره با جدیت تمام گفت داروساز.:25r30wi:آخ ما ترکیدیم اون ته کلاس.:25r30wi:
 

گلاب

New member
سوتی 4:
یه استاد پیر -63-64 ساله- داشتیم که میر غضب دانشکدمون حساب میشد. خدا رو ناخوش نیاد ولی قیافه اش عیییییین تمساح بود. من که تو کلاسش تنها کاری که میکردم نفس کشیدن و پلک زدن بود که در مواقع لزوم حتی پلک هم نمیزدم.:smiliess (6):
من که خیلی شلوغ بودم یه بار دست یکی از دوستام رو گرفته بودم و با هم از رو پله ها میپریدیم پایین. به پله آخر که رسیدیم دیدیم زیر پله یه فلز آلومینیومی هست که یه کم لقه. به دوستم گفتم تا گفتم 1 2 3 بپریم روش تا صدا بده. :4d564ad6:چشتون روز بد نبنه من گفتم و پریدیم یهو دیدیم جلو پای این استاده فرود اومدیم. از کجا پیداش شد نمیدونم اما اونم با اون تعریف، نتونست جلو خودشو بگیره و غش غش خندید. آقا خنده اش هم خوفناک بود :ph34r-smiley:. من و دوستم هم در همون حال که دستمون تو دست هم بود تو شوک بودیم و داشتیم دور شدنشو نگاه میکردیم :5:
 
آخرین ویرایش:

ba ba barghi

Well-known member
عجیب ولی واقعی.....
ما تو خونه دانشجویی بودیم! یکی از همخونه ایمون استاد آز شیمی بود!!به بچه ها گفته بود که گزارش کار بنویسن!!از میون همه ی گزارش کارها یکیشون رو هیچوقت یادم نمی ره!!نوشته بود:
کلاس ساعت 12:30 شروع شد!استاد پس از حضور و غیاب ،وسایل مورد نیاز را معرفی کرد!ما انها تهیه کردیم!!استاد یکبار ازمایش را همراه با شرح کامل انجام داد!و سپس تمامی بچه ها یکی یکی آن ازمایش را انجام دادند! باید دقت می کردیم که پتاسیم را زیاد از حد در محلول نریزیم!!چون جرقه می زد!!و بعد از اتمام آزمایش همه ی ما دست های خود را با آب و صابون شستیم تا مریض نشویم!!!:25r30wi:

 

mikhak s

New member
ترم دوم خوابگاه: 8 صبح كلاس داشتيم . نوبت من بود كه بچه هارو بيدار كنم ساعتمو رو 6:30 كوك كردم و قبل ازخواب چند صفحه اي بوف كور (صادق هدايتي) خوندمو خوابيدم . چشمتون روز بد نبينه من اون شب همش كابوس ميديدم چند بار از خواب پريدم ،يه بارشم كه با سروصدا دوستامو بيدار كردم فكر كردم تو اتاق يه سوسك بزرگ هست*:25r30wi:بار آخري كه از خواب پريدم فكر كردم خواب مونديم سريع بلند شدمو ساعتو نگاه كردم ديدم ساعت 6:20 زنگشو خاموش كردمو صبحانه رو آماده كردم(و با تعجب كه چرا كسي تو راه رو نيست)خلاصه دوستامو بيدار كردم كه زود باشيد داره دير ميشه (آخه به زور بلند شدن همشون خوابشون ميومد) رفتيم تو حياط مسئول خوابگاه رو ديدم كه تازه داره در وروديو باز ميكنه گفتم خواب مونديد؟ گفت نه شما خيلي سحر خيز شديد:21: از خوابگاه تا خيابون اصلي جايي كه اتوبوساي دانشگاه هستن پياده 15 دقيقه راه بود. ما رسيديم ايستگاه اتوبوس ديديم هيچ اتوبوسي نيست نگران شديم كه الان ديرمون ميشه و ما كه به موقع آماده شديمو... يكي از دوستام گوشيشو نگاه كرد كه ببينه ساعت چنده (در حالت عادي ساعت بايد 7:30 باشه) بلههههههههه ساعت 6:30:14:بود واييييييييييييي بدبختا كوپ كردن من ساعت 5:30 صبح بيدارشون كرده بودم انقدر سرم غر زدن مثل فلك زده ها نشستيم تو ايستگاه كه اتوبوسا بيان هر كي هم رد ميشد فكر ميكرد اين دخترا چه مشكلي داره كه صبح زود اينجان:((( تو كل روز كه بامن حرف نزدن هيچ عصرش كه رسيديم خوابگاه كتاب بوف كورو برداشتن گفتن تو ظرفيت نداري چرا اين چيزارو ميخوني؟:thumbsdownsmileyani
 
آخرین ویرایش:

بهارک

New member
::dadad4:من با اتوبوسهای ی دانشگاه هر چندوقت یک بار یک شگفتی در حد بلوتوث دست و پا میکردم:یه روز من مثل همیشه دقیقه 90 رسیدم سریع سوار اتوبوس شدم.بعد از یه نفر پرسیدم که اتوبوس کجاست متوجه شدم اشتباهی سوار شدم حالا داد وبیداد گذاشتم اقا نگهدار.....اتوبوس در رو باز کرد سرعتش رو داشت کم میکرد منم که میخواستم خودمو به اتوبوس خودمون برسونم پریدم...چشمتون روز بد نبینه به معنای واقعی کلمه پخش شدم رو زمین به طوری که بقیه اتوبوسا وایسادن همه دورم جمع شدن منم خیلی ریلکس بلند شدم خودم رو تکوندم رفتم سوار اتوبوس خودمون شدم.:whistle:..........مانتوی نازنینم پاره شد:dadad4:دستم زخمی شد تا یه هفته بدن درد داشتم
ولی این چیزا که رو من تاثیری نداره...و این داستان ادامه دارد
 

biotechnologist

New member
یه خاطره بگم از جشن ازدواج دانشجویی.ما ترم یک بودیم و صفر کیلومتر.از طرفی هم همش حواسمون بود از برنامه های دانشگاه جا نمونیم.از 100 متری سردر دانشگاه هر چی اطلاعیه به در و دیوار بود میخوندیم تا ....اطلاعیه جشن ازدواج دانشجویی هم از اونا بود.منو دوستم گفتیم وای چه عالی!!!بریم شرایط شرکت تو مراسم رو بپرسیم ، بچه ها رو تشویق کنیم که ازدواج دانشجویی کردن.دیگه کلی بهمون خوش بگذره و از این حرفا.رفتیم نهاد رهبری.کلی با دوستم هماهنگ کردیم که چی بگیم.رفتیم تو.یه برادر مودب نشسته بود.ما هم سلام کردیم.دوستم پرسید ببخشید شرایط شرکت تو مراسم ازدواج دانشجویی چیه؟اونم یه نگاهی به قیافه های ما و دستمون کرد خلاصه فهمید اوضاع از چه قراره!!گفت شرایط رو دیوار روبروئیه.ما هم تشکر کردیم و دوتایی چسبیدیم به دیوار روبرویی که دیدیم خط اولش نوشته عقدنامه:wacsmiley: آقا ما تازه فهمیدیم چی به چیه داشتیم از خنده منفجر میشدیم ولی جلو برادر با بدبختی جلو خندمون رو گرفتیم.رومون نمیشد سرمون برگردونیم.دوستم خودشو جمع و جور کرد گفت خیلی ممنون.بعدا خدمت میرسیم.تندی زدیم بیرون و حالا نخند کی بخند.:25r30wi:
 

biotechnologist

New member
من و دوستم ردیف اول مینشستیم.فاصلمون هم تا جا استادی چند متری میشد.منم عادت داشتم هر جمله ای استادا میگفتن یه چیزی ازش واسه خنده درست میکردم.استاد داشت میگفت سال دیگه این موقع ان شاا... ترم سه اید و...من به خیال اینکه فاصلمون از استاد خیلی زیاده زیر لب به دوستم گفتم هه هه چشم بسته غیب گفت.هنوز حرف از دهن من درنیومده بود بیرون استاد قاه قاه زد زیر خنده و بلند گفت:آره.چشم بسته غیب گفتم و باز خندید.:sad:
 

گلاب

New member
سوتی 5:
(با معذرت فراوان از مذکرهای عزیز جمعمون)تو کل کلاس 23 نفریمون فقط 1 دونه پسر داشتیم که اصلا اونو جزء مذکرا حساب نمیکردیم.
ترم پنجم من نماینده کلاس بودم. برای درس پاتولوژی 4-5 تا استاد داشتیم. تا میومدیم یکی رو بشناسیم عوض میشد. برای درس گوارش یه دکتر اتو کشیده و باکلاس اومده بود. بعد از اتمام کلاس استاد به من گفت جلسه بعدی رو بیایید با من هماهنگ کنید (یادم نیست برا چی؟). منم گفتم استاد ممکنه شما رو نتونم تو بیمارستان به موقع پیدا کنم. لطفا شماره تلفنتون رو بدید باهاتون تماس میگیرم(نهایت ادب رو حال کردین؟):smilies:
اونم شماره رو داد و از کلاس رفت بیرون بچه ها هم در حال متفرق شدن بودن که دوستام اومدن دورمو گرفتن که آآآآآآآآآآآآآآره؟؟؟؟؟؟ دکتره بهت شماره داااااااااااااااد؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منم موبایلمو گرفتم بالا و با صدای بلند گفتم ببینین مردا رو اینجوری ... میکننا!!!!!:eek:t0837h0nn8zfqu8ult
که یه دفعه دیدم از میون ازدحام کلاس مذکر کلاسمون بلند شد بره بیرون....
اینو میگی اوفتادم به دست و پاش که آقای x اصلا قصد بدی نداشتما. فکر کردم رفتین بیرون. بلا نسبت شما......:riz513:
اما کاسه شکسته و آبم ریخته بود دیگه:dadad4:
 
آخرین ویرایش:
بالا