خاطرات کنکوری ها

Leyenda

Well-known member
پارسال که برای کنکور رفته بودم.تو حوزه ما, قبل از آزمون یه اهنگ شاد گذاشته بودن!!
اگه حسش بود بچه ها میومدن وسط!!!
نمیدونم آهنگ کی بود.میگفت:
عشق من........... اگه تو نباشی من می میرم!
choir.gif
!!!!دوپس دوپس
Bananeyessss.gif

مراقب زنگ میزد میگفت سی دی رو دربیار!بزن رادیو آبرومون رفت این چیه!!!!!:25r30wi:
 

ROJO

New member
پارسال که برای کنکور رفته بودم.تو حوزه ما, قبل از آزمون یه اهنگ شاد گذاشته بودن!!
اگه حسش بود بچه ها میومدن وسط!!!
نمیدونم آهنگ کی بود.میگفت:
عشق من........... اگه تو نباشی من می میرم!!!!دوپس دوپس
مراقب زنگ میزد میگفت سی دی رو دربیار!بزن رادیو آبرومون رفت این چیه!!!!!:wi:

:25r30wi::25r30wi:ستاد روحیه دهی ب کنکوریا راه انداخته بودن!!
خدایی حوزتون کجا بود چ مردمون با صفایی:25r30wi::thumbsupsmileyanim:
 

zy zy

New member
سلام به همگی عجب تایپیک باحالیه خوشم اومد:riz481:
من یه خاطره جالبی که دارم اینه که چندماه آخر معمولا بعد نماز صبح یه لیوان کافی میکس درست میکردم میرفتم پایین تو اتاق که مثلا درس بخونم آقا همینکه یه خط میخوندم همینطوری پشت میز خوابم میبرد دیگه میخوابیدم تاحدود 6.5 که مامانم همیشه میومد واسه صبحونه صدام کنه همینکه صدای پاشو میشنیدم که از پله ها میاد پایین (لازم به ذکر است که من خوابم خیلی سبکه با صدای بال یه پشره هم بیدار میشم) سریع بیدار میشدم یه قلوپ قهوه میخوردم و کتابمو دستم میگرفتم و یه قیافه جدی میگرفتم که مثلا غرق درس خوندنم خلاصه این وسط نمیدونم خودمو گول میزدم یا مامانمو ، کلیم ازین حرکتم خرسند میشدم که نذاشتم متوجه بشه خواب بودم !! :rolleyessmileyanim::rolleyessmileyanim:
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: hasti69

*somaye*

New member
من یه بار خواب دیدم ر جلسه کنکور هستم
دفترچه رو دادن و تا بازش کردم دیدم هر برگش مثل پاکت نامه اس!!! خلاصه هر پاکتو که باز میکردم باز یه پاکت دیگه توش بود
آقا چشمتون روز بد نبینه .............تا سرمو بلند کردم که داد بزنم : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااااهای دفترچه من سوال نداره !!!!.....................که...............از خواب بیدار شدم:5:
 

ROJO

New member
اولین واکنش من به جلد صولتی دفترچه:::5:

دومین واکنش من:: اخ جون واسه ما صولتی گذاشتن:4d564ad6:

سومین واکنش من :: ببینم رشته های دیگه چ رنگیه:ph34r-smiley:

واکنش بعدی:: ای بابا همه صورتین ک:65d6a5d6s:
 

SH!LA

New member
باز هم خاطره ای از روزهای کنکــور...

نزدیک به کنکور که شده بود، بیشتر تست میزدم. یک روز از صبح تا بعد ازظهر تنها بودم و مامان رو خاله ام برده بود خونه خودشون...

با خودم گفتم شاید بهتر باشه اگه مثل شرایط کنکور برای خودم زمان مشخص کنم و تست بزنم. خیلی قشنگ کتاب تست و ورق پاسخنامه و مداد رو آماده کردم تـا بشینم و تست بزنم.

بعد از 5 دقیقه صدای زنگ تلفن! خواستم به رویِ خودم نیارم ولی اونقدر زنگ خورد که اعصابم رو بهم ریخت! رفتم و جواب دادم!

چند دقیقه بعدش صدای زنگ در! ( این ماشین پژو مشکی رنگ برای شماست؟! )

باز چند دقیقه بعدش صدای موبایل اومد! با احتمال 200%!! ( مامان گوشیش رو باز جا گذاشته!! ) :13:

کلافه نشستم پشت میــز...! که صدای کبوترها اومد! همیشه براشون غذا میریختم و امروز یادم رفته بود! دیگه اینبـار خودم خنده ام گرفته بود. :25r30wi:

کلاً کرونومتر و زمان گذاشتن رو بیخیال شدم و رفتم سراغ کبوترها... بعد از یک ساعت هم خیلی عادی و بدون اینکه شرایط کنکور رو بخوام فراهم کنم؛ کتابم رو برداشتم و رفتم وسط سالن خونه نشستم و شروع کردم به تست... هیچ صدا و اتفاقی هم نیفتاد!

بعضی وقت ها با بی نظمی کارها پیش میـره... :25r30wi:
 

amirreza

New member
آها این خاطره ام الان خاطره بچه هارو خوندم به ذهنم خطور کرد

آغا ما رفتیم ازمون ثفت نام کردیم که مثلا با اراده بیشتر استارت بزنیم بخونیم بچه هارو ببینیم یکم جوگیرشیم بیشتر بدرسیم:smilies-azardl (181:smilies-azardl (181

ازمونه اول و دوم که جای سوزن انداختن تو مرکز نبود هی که میرفت جلو...ادما هی آب میرفتن

خلاصه رسیدیم به جامع ...دیگه تو یه 15 نفری 5 نفر حاضر بودن اونم 2 تاش تغذیه بودن

قبل ازمون یکم بچه ها نالیدن این گفت با یونی نمیتونم بدرسم ...اون گفت وای من خیلی بد میشم

بعد رتبه اینامونو بهم گفتیم(همه هر چی تونستن رو رتبشون گذاشتن که چشم نخورن:wacsmiley:)

خلاصه چشمت روز بد نبینه این ازمون 2 40 دقیقه ای شرو شد...یکی از بچه ها که ظاهرش خیلی ژیگول بود و معلوم بود هیچی نخونده...فقط داشت یه ریز تقلب میکرد از بغل دستیش و تستارو میزد
فک کنم یه سوالم روشو نخوند بفهمه درمورده چیه ...همش چشش به بغل دستیش بود تازه اون چیزایم که نمیتونست ببینه ازش میپرسید که فلان سوالو چی زدی ؟اون میگفت مثلا 4 اینم میگفت منم 3 زدم بعد اون میپرسیداخه3 نمیشه چطور زدی؟اینم میگفت فقط همینو شانسی زدم
خلاصه منکه متوجه این روابط سو شدم وسط ازمون انقد خندیدم اصن نمیتونستم خودمو کنترل کنم
بعد گفتم واقعا اون دلیلش چیه2 40 مین سرجلسه بشینه خستگیه جلسه رو تحمل کنه ..که چی؟؟؟؟؟از رو تغلب میخواد بشه نفر 100
تازه قبل شرو ازمونم گفته بود من از 8 صب تا1 شب یکسره میخونم:25r30wi:
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: mohana

ROJO

New member
امیر رضا حالا اینو میگی، سر جلسه کنکور اصلی بقل دستی من بیوشیمی بود، پرسید: میگم زبانت خوبه?!:25r30wi::5::25r30wi:گفتم اره ،بیوشیمیم هم خوبه!
loudlaff.gif
 

amirreza

New member
امیر رضا حالا اینو میگی، سر جلسه کنکور اصلی بقل دستی من بیوشیمی بود، پرسید: میگم زبانت خوبه?!::گفتم اره ،بیوشیمیم هم خوبه!
loudlaff.gif
حالا تونستین با هم دیگه همکاری کنین؟
عجب سوالی کرده!!!!!!هم رشته ایا نمیتونن از هم انتظاری داشته باشن اون دیگه ته امید بوده:p
 

*somaye*

New member
سر جلسه کنکور ، بغل دستی من میگفت از 5 صبح تا 2 شب یه ریز درس میخونده!! کاملاً باورم شد که خیلی بارشه.........ولی ساعت 10/5 دیدم پا شد رفت برگه شو تحویل داد!! :33:
خوب یکی نیست بگه چرا تو دل بچه مردمو خالی میکنی!!!:New (6):
 

ROJO

New member

حالا تونستین با هم دیگه همکاری کنین؟
عجب سوالی کرده!!!!!!هم رشته ایا نمیتونن از هم انتظاری داشته باشن اون دیگه ته امید بوده:p
آله باو سن بالا میزد ههههههههخ ازینا ک مدل تیری در تاریکی میان سر جلسه خخخخ
من خودم استرسی ام، تقلبم بلد نیستم همچی خیمه میزنم رو برگه طرفم با پریسکوپم نمیتونه ببینه:25r30wi:
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: mohana

obstetrician88

New member
تنها چیزی که یادم میاد از 26 مرداد 92 تا 22 خرداد 93 فقط درس خوندن و تلاش زیادم بوده.................تنها تنوعش کنار درس خوندن زبان بوده که واقعا خیلی خستگیمو بیرون میآورد و شاید سرجمع بخواهم بگم روزهایی که درس نخوندم...9 روز از عید بود...............2ماه درگیره کارهای فاینالم بودم................3 هفته هم آخرین کارورزیهام که دی و مهر و آبان 92 بود......................و تو دلم نباشه یه هفته دیگه هم اضاف میکنم که شاید جایی کم گفته باشم............................

حداقل درس خوندن این یکسال باعث شد برام این مسیله کمرنگ بشه که یکساله فارغ التحصیلم ولی وزارت نیرو طرحی نمیگیره و من بیکارم.................................
تمام شبها با توکل به خدا و شکر گزاری از وجود دوستانی که خیلی حمایتم میکردند چشمامو روی هم میگذاشتم.......................................و فقط شکر گزاری که چنان انرژی داده که تا دیر وقت تلاش میکنم.......................................
یاد تمام آن خاطره ها بخیر...................
ولی برایم همان درس خواندن و همان حمایت ها و همان توکل ها کمک کرد که خدا سلسله مراتبو بهم نشون بده ...هرشب میگفتم خدایا طرح الهی زندگیم را به تو میسپارم که به بهترین نحو به من نشان دهی........................فاینال....ارشد ....کار و شروع طرحم...............بله نشانم داد...فایناتل با بهترین نمره فارغ شدم..............و با توکل به خدا فردا آغاز به کار میکنم در بیمارستان((((((((((انشا...قسمت تمامی عزیزان تلاشگر باشه))))))))))))))) فقط مانده ارشد که واقعا خدا خودش ناظره تمام تلاشهایم نه تنها در یکسال بلکه همیشه بوده دلم میخاد این آرزو هم که آرزوی قلبیم هست را بهم نشان بده.........درصدام آنچنان بالا نیست ولی همه چیزو به خدا میسپارم.............................

الهی همه دوستان بتوانند موفق باشند...خدا به منم کمک کنه....
 

*somaye*

New member
هنوز همه دوستان و همکارام خیال میکنن به خاطر حسودی سعی کردم ارشد قبول بشم !!!

ولی خدایی فقط یه علت داشت و اونم اینه که میخواستم از شرایط برزخی کاری که الان دارم بیرون بیام و یه حرکتی بکنم !:sad:

موفق میشم ..........شاید امسال سال موفقیتم نبود ولی بالاخره .......خودمو نجات میدم :auizz3ffy9vla57584x
 

amirreza

New member
ZE=2]تنها چیزی که یادم میاد از 26 مرداد 92 تا 22 خرداد 93 فقط درس خوندن و تلاش زیادم بوده.................تنها تنوعش کنار درس خوندن زبان بوده که واقعا خیلی خستگیمو بیرون میآورد و شاید سرجمع بخواهم بگم روزهایی که درس نخوندم...9 روز از عید بود...............2ماه درگیره کارهای فاینالم بودم................3 هفته هم آخرین کارورزیهام که دی و مهر و آبان 92 بود......................و تو دلم نباشه یه هفته دیگه هم اضاف میکنم که شاید جایی کم گفته باشم............................
شما استخدام شدید؟؟؟؟؟؟؟:(40):ایشالله قسمت همه بیکارا:auizz3ffy9vla57584x
 

amirreza

New member
هنوز همه دوستان و همکارام خیال میکنن به خاطر حسودی سعی کردم ارشد قبول بشم !!!

ولی خدایی فقط یه علت داشت و اونم اینه که میخواستم از شرایط برزخی کاری که الان دارم بیرون بیام و یه حرکتی بکنم !:sad:

موفق میشم ..........شاید امسال سال موفقیتم نبود ولی بالاخره .......خودمو نجات میدم :auizz3ffy9vla57584x
ایشالله که امسال نتیجه بگیرید....روحیتون میگه که شما به خواستتون میرسید:rose:
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: SH!LA

obstetrician88

New member
ZE=2]تنها چیزی که یادم میاد از 26 مرداد 92 تا 22 خرداد 93 فقط درس خوندن و تلاش زیادم بوده.................تنها تنوعش کنار درس خوندن زبان بوده که واقعا خیلی خستگیمو بیرون میآورد و شاید سرجمع بخواهم بگم روزهایی که درس نخوندم...9 روز از عید بود...............2ماه درگیره کارهای فاینالم بودم................3 هفته هم آخرین کارورزیهام که دی و مهر و آبان 92 بود......................و تو دلم نباشه یه هفته دیگه هم اضاف میکنم که شاید جایی کم گفته باشم............................
شما استخدام شدید؟؟؟؟؟؟؟:(40):ایشالله قسمت همه بیکارا:auizz3ffy9vla57584x


طرحم شروع شده اگر خدا قبول کنه
 

MAHSABANOO

New member
خاطره زیادی ندارم جز سختی هایی که کشیدم کلا عالمی داشتم یه روز شارژ بودم یروز افسرده بودم و گریه میکرم ولی اون آخریا بیشتر گریه میکردم یعنی هر روز هی خدا چه روزایی بود دیگه دوس ندارم به او.ن روزا برگردم اه
 

*somaye*

New member
ساده باش ؛
اما ساده قضاوت نکن نیمه ی پنهان آدم ها را !

ساده زندگی کن ؛
اما ساده عبور نکن از دنیایی که تنها یکبار تجربه اش می کنی !

ساده لبخند بزن ؛
اما ساده نخند به کسی که عمق معنایش را نمی فهمی !

ساده بازگرد ؛
اما هرگز برنگرد به دنیای او که به زخم زدنت عادت کرده (حتی اگر شاهرگ حیاتت را در دستانش یافتی)
و
به یاد داشته باش :
هیچکس ارزش زانو زدن و شکسته شدن ارزش هایت را ندارد ...


"گاهی خودت را زندگی کن"
 

*somaye*

New member
میگم که یعنی دیگه کسی خاطره ای نداره ؟!!
آخه چند روزه دیگه اینجا کسی پست نذاشته :33:
 
بالا