خاطرات کنکوری ها

ROJO

New member
سلام دوستان:ad54ad:


امیدوارم همه کنکورشونو عالی داده باشن و نتیجه بگیرن


اینجا میخوایم از خاطراتمون تو روزایی ک برای کنکور درس میخوندیم،بنویسیم! بیشتر خاطرات شیرینش چون تلخیهاش گذشت و ایشالا با قبولی به فراموشی سپرده میشه:a2d3:

هرسالی ک کنکور دادین فرقی نمیکنه، مشتاقم از همه خاطره بشنوم
:28:
 

ROJO

New member
خودم خیلی خاطره دارم
یکیش اینکه

صب ساعت 6-6:30 پا میشدم ی صبونه ی مشتی میخوردم بعد میرفتم درس میخوندم ساعت 10 از شدت گرسنگی میومدم میگفتم غذا میخواااام
روزای اول مامانم میگف بیا صبونه بخور میگفتم نههههههه غذا بده، گووووشت:25r30wi: خلاصه دیگه خودش فهمیده بود یا سوپ برام درست میکرد یا شب برام ساندویچ میگرفت، ظهر باز من 1/5 تو اشپزخونه اردو میزدم، میگفتم ناهااار زیاد بکشین برا من:dadad4:وضعیتی شده بود، یخچال ک دیگه ازش چیزی نمونده بود، روزی ی ردبول میخوردم ولی موقع خواب سرمو نذاشته بودم بالش ،خواب بودم! شبا هم اکثرأ خواب کنکور یا اینکه فلان شهر قبول شدم یا اینکه من میخوام برم ارشد چی بپووشم، می دیدم:whistle:
 

ROJO

New member
مریم جون فقط نلایک، شما مگه کنکوری نبودی!?:New (6):زود بدووین بیاین ببینم تنبلا، دو خط میخواین تایپ کنیدا، نذارین اسم ببرم:25r30wi::whistle:
 

M@RY@M

New member
مریم جون فقط نلایک، شما مگه کنکوری نبودی!?:New (6):زود بدووین بیاین ببینم تنبلا، دو خط میخواین تایپ کنیدا، نذارین اسم ببرم:25r30wi::whistle:

بوخودا الان یادم نمیاد..از بس که تنوع خاطره زیاد بوده!
چشم حتما میگم آبجی گلم!
:28:
 

fatemeh.rgh

New member
منم چون دانشجوی مامایی بودم هم باید آمارمو پر میکردم هم فاینال میدادم.خلاصه وضعیت شیر تو شیر بود و سخت اما شیرین.منم یخچال خونه رو از شرمندگی درمی آوردم تا اینکه شدم اینی که هستم:thumbsupsmileyanim:
 

marzi ba

Well-known member
منم میام میگم

ولی خاطره من مال عهد تیرکمونه ینی برا اون کنکور اوله
 

ROJO

New member
مرضیه بوگو فرقی نمیکنه خوودت باحالی لابد خاطراتتم باحاله. تیرکمون بازیتم دوس داریم:25r30wi::motat:
 

sepideeee

New member
شما ها چقد شیکمو هستین :smiliess (15): من موقعی که درس می خوندن سالی یه بار گذرم به یخچال می افتاد .. اصلا نمی دونستم توش چی هست !!! روجو راستشو بگو چند کیلو زیاد شدی ؟؟ :)
 

amirreza

New member
منم دیگه ازبس کنکور دادم بعنوان کنکوری ترین فرد فامیل شناخته شدم:14:

امسال دیگه به همه گفتم که من قید کنکورو زدم وبیخیالش شدم :riz513:

ولی این فامیلا باز ب روال گذشته تو گوشه وکنار مادرمو میگرفتن تا امار منو بگیرن

یه روز که سرزده مهمون اومد من طبقه پایینو جنگل کرده بودم رفتم بالا سلام علیک شک نکنن

یهو اون وسط جیم شدم رفتم همه رو استتار کردم دیدم که کتاب متابام زیاده یه لحاف اوردم انداختم رو کتابام رو اونم یه بالش گذاشتم....
بعد مهمونا که همیشه باید هر دو طبقه رو سرکشی کنن اومدن پایین فک کردن جا انداختم دارم فوتبال میبینم...
اجیمم گفت یه جور رد گم کردی که خودمم باورم نشد اینجا محل خرزدنت بوده(البته خرزدن ک چ عرض کنم بیشتر ادعا بود:tonguesmiley:)

خدایی انقد تمیز کرده بودم یه پاک کنم تو چشم نبود..روز عادی اگه میخواستم اونهمه رو جمع کنم یه 4-5 ساعت طول میکشی...عرض 20 مین همهرو جمع و جور کردم ...بعد تمومی انقد گرسنم شده بود ..
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: ROJO

ROJO

New member
شما ها چقد شیکمو هستین :من موقعی که درس می خوندن سالی یه بار گذرم به یخچال می افتاد .. اصلا نمی دونستم توش چی هست !!! روجو راستشو بگو چند کیلو زیاد شدی ؟؟ :)

بوخودا هیجی:dadad4:43 بودم هنوزم همونم ! نشنیدی میگن درس خوندن از کار یدی بیشتر انرژی از ادم میگیره! ( البته اینو خوودم میگم:25r30wi: )


شیفیده اگه زیاد نمیخوردی درس نمیخوندی ک , هویج پوس میکندی:tonguesmiley::whistle:


پی نوشت: شرمنده دوستان الان با کامپیوترم لایک نمیتونم کنم نوشته های قشنگتونو, موبایلمم خاموش شده
 

*somaye*

New member
هااااااااااااااااااااااا
حالا شد
اینجا دیگه هرچی دلمون میخواد میتونیم خاطره بگیم و امثال و حکم تعریف کنیم:25r30wi:
ok
حالا من : منم یک ماه مرخصی گرفتم نشستم تو خونه مثلاً دارم درس میخونم ....ولی به دلایل کاملاً واضح چاق شدم !!! کی باور میکنه در عرض 4 هفته 5 کیلو پریدم بالا!! الان تو رژیمم:j58r36j3gcr4suxymup


البته در ضمن چاق شدن کارهای دیگه ای انجام میدادم :چه گریه ها که نکردم........چه امید ها....چه ترس ها ........چه راز و نیاز ها!! یادش بخیر:tonguesmiley:
 

SH!LA

New member
در روزگاری نه چندان دور...
در آذر ماه...
تولد دختر یکی از دوستان خانوادگی ما بود. ( من به همه فامیل و دوستان و آشنایان نگفتم که تصمیم دارم برای کنکور ارشد بخونم؛ چون حوصله حرف ها و سوال هاشون رو نداشتم و ندارم! با خودم گفتم اگه قبول شدم خُب میفهمن دیگـه...! )

طبق روال هر سال میخواست تولد بگیره؛ روز دوشنبه روز تولدش بود ولی گفت پنج شنبه شب تولدم رو میگیرم. دقیقاً فرداش یعنی جمعه من کنکور آزمایشی داشتم و کلی هم استرس... گفتم بهش میگم حالم خوب و نمیرم. صبح بهش زنگ زدم و گفتم من نمیتونم بیام و حالم خوب نیست. ( و خوشحال از حرکتی که زدم! ) چون تولدش رو توی رستوران گرفته بود به تعداد همه هزینه ورودی و کلی هم شام و پذیرایی های دیگه میشد؛ منم با خودم گفتم زودتر هم بهش خبر دادم حالا به یکی دیگه میگه و جای من پُر میشه. همون شب من خونه تنها موندم و بقیه رفتن خونه مادربزرگم... اتفاقاً به یکی از دوستام هم گفتم برام یکی از کتاب هاش رو بیاره و بیاد تا کمی رفع اشکال کنیم و تا صبح با هم باشیم.

خیلی شیک روی مبل نشسته بودم و داشتم نکته ها رو مرور میکردم که صدای زنگ در اومد. منم چون منتظر دوستم بودم تا یه گوشه از روسری رو دیدم، سریع جواب دادم سلام بیـا بالا...!

چشمتون روز بد نبینه!! دو تا از دوستای دیگه اومده بودن دنبالم برای شب تولد! تا منو دیدن گفتن: تو که خوبی!! منم هاج و واج...! واقعاً بهم شوک وارد شده بود!

خلاصه... خیلی شیک و مَجلسی ضایع شدیم و رفت...! :65d6a5d6s:

ولی باز هم نگفتم چرا نمیخواستم بیام؛ فقط گفتم: زیاد حال و حوصله ندارم. از اونجایی که به اتاق من هم نیومدن و همونجا توی سالن نشستن چیزی متوجه نشدن. :ph34r-smiley:

فقط اینکه... مجبور شدم کارهام رو بکنم و برم و برای دوستم یواشکی و توی اتاق همه چی رو تعریف کنم. تا ساعت 2 شب بیرون بودیم!

هر چند نتونستم زیاد نکته ها رو مرور کنم ولی کنکور خوبی شد و راضی بودم و جالب تر اینکه به نسبت دوستم بهتر دادم. اون شب هم واقعاً خوش گذشت...

این بود از خاطره من... قصه ما به سر رسید.
 

ROJO

New member
یبار پسر خالم سه چهار سالشه اومده بود خونمون، بعد خالم خیلی رو بچش حساسه اگه بگی بالا چشه بچت ابرو، ناراحت میشه، خلاصه ما خیلی رعایتشو میکنیم بعد تا میان خونه ما این بچه بدو میاد تو اتاق من:65d6a5d6s:
خلاصه این اومد تو اتاق من، منم ک جرات نداشتم بگم برو بیرون گفتم ولش کن تحمل میکنم، دیگه شرو کرد دس زدن ب همه چیز، منم داشتم بیو میخوندم اعصاب نداشتم دیدم داره کتابامو از قفسه میاره بیرون، داد زدم : نک کن پررو!!:mad_majidonline: یهو بغض کرد زد زیر گریه، عاغا من اینقد ترسیده بودم رفتم بغلش کردم گفتم چی بهت بدم چی دوس دالی? عروسک بدم? یهو در حال گریه گفت: نه بیسکوییت!!!
( من یه عالمه شکلات و بیسکوییت و بادوم زمینی و کرانچی!!!و ... خریده بودم تو کمدم بود ک مثلا وسط درس خوندن بخورم)
تو دلم گفتم اینا ک تو کمده این بچه کجا دید، گفتم عزیزم کو بیسکوییت ندالیم ک?!! یهو اشاره کرد به سطل اشغال اتاقم گف ایناها!

خلاصه من قانع شدم ک بچه حواسش ب همه جا هست، دیگه هم دادم خورد هم برد:65d6a5d6s:
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: mohana

M@RY@M

New member
خب من چون کلاسای دانشگاهم از ترم بهمن بود تا اواخر دی کارورزی داشتم..وقتایی که کارآموزی بودم,بعدازظهرا خیلی میخوابیدم وحتی این موضوع به روزایی که کارآموزی نداشتم هم سرایت کرده بود و خلاصه زیاد میخوابیدم...
مثلا ی بعدازظهر گفتم 1 ساعت بخوابم..گوشیمم روی آلارم گذاشتما ولی چون خوابم سنگینه اصلا صداشو نشنیدم و 4 ساعت خوابیدم..بعد پاشدم گریه کردم!هههه
البته بعدش جبران مافات کردماااااااا

این خوابیدن منم داستانی شده واسه خودش..آخه ی دفعه دوران دبیرستان بود و من بعدازظهر خوابیده بودم و این خوابم طولانی شد..داداشم ترسیده بود که من چیزیم شده چون زمستون بود و بخاری اتاقم روشن بود..ی طوری در رو باز کردو اومد تو فکر کرد من جان به جان آفرین تسلیم کردم!!هههههههه
:25r30wi:
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: marzi ba

sepideeee

New member
بوخودا هیجی:dadad4:43 بودم هنوزم همونم ! نشنیدی میگن درس خوندن از کار یدی بیشتر انرژی از ادم میگیره! ( البته اینو خوودم میگم:25r30wi: )


شیفیده اگه زیاد نمیخوردی درس نمیخوندی ک , هویج پوس میکندی


پی نوشت: شرمنده دوستان الان با کامپیوترم لایک نمیتونم کنم نوشته های قشنگتونو, موبایلمم خاموش شده

یه نکته ی جالب :::: من تا حالا فکر می کردم وقتی درس می خونیم گلوکز می سوزونیم و اگه چیزی میخوردم خیلی خشگل توجیه میکردم خوردنمو ... ولی در طی این درس خوندن و در یکی از منابع کنکور دیدم نوشته متاسفانه وقتی فعالیت فکری میکنید مغز گلوکز بیشتری مصرف نمی کند .. هیچی دیگه تفکرات بیست سالمون داغون شد ... شما هم فکر نکنید وقتی درس میخونید وظیفه دارین زیاد بخورین :wacsmiley:
 
آخرین ویرایش:

marzi ba

Well-known member
خودم خیلی خاطره دارم
یکیش اینکه

صب ساعت 6-6:30 پا میشدم ی صبونه ی مشتی میخوردم بعد میرفتم درس میخوندم ساعت 10 از شدت گرسنگی میومدم میگفتم غذا میخواااام
روزای اول مامانم میگف بیا صبونه بخور میگفتم نههههههه غذا بده، گووووشت: خلاصه دیگه خودش فهمیده بود یا سوپ برام درست میکرد یا شب برام ساندویچ میگرفت، ظهر باز من 1/5 تو اشپزخونه اردو میزدم، میگفتم ناهااار زیاد بکشین برا من::وضعیتی شده بود، یخچال ک دیگه ازش چیزی نمونده بود، روزی ی ردبول میخوردم ولی موقع خواب سرمو نذاشته بودم بالش ،خواب بودم! شبا هم اکثرأ خواب کنکور یا اینکه فلان شهر قبول شدم یا اینکه من میخوام برم ارشد چی بپووشم، می دیدم:whistle:



روجو عزیزم تو که همش به فکر خوردن بودی فک کنم همش به ساعت نیگا میکردی ببینی کی 10 میشه بری دلی از عزا در بیاری
مطمئنی بیشتر تو اتاقت بودی یا تو اشپزخونه

بیشتر پشت میزت بودی یا دم در یخچال چادر زده بودی
روجو قبل از کنکور چن کیلوگرم بودی بعد از کنکور چن کیلو گرم
لطفا دقیق کیلوگرم رو بگو
:shocked::smiliess (11):
 

ROJO

New member
خخخخخ مرضی ن باو اینقدم نبودا،:dadad4:اخه وختی درس میخونم خیلی گرسنه میشم:smiliess (7): شاید چون واسه مبحثای حفظی راه میرفتم میخوندم

قبل کنکور تا الان ک در خدمتتونم 43 کیلوگرم :)
 

marzi ba

Well-known member
ههههههههه
من عهد تیروکمون که رفتم برا کنکور
شب قبلش مامانم کلی خوراکی برای من گذاشته بود
از شیر مرغ تا جون ادمیزاد انگاری دارم میرم اردو
ناگفته نمونه که من موقع درس خوندن هیچی نمیخورم طوری میشه که از زور گرسنگی بیحال میشم(اینو گفتم یه زمانی فک نکنید شیکمو هستمااااااااااااااااااااااااااااااا)
جونم براتون بگه که من با خودم
خرما
گردو
انواع مغزها
شکلات
انواع کیک و بیسکویت
و آب و قرص و هر چی که فک کنید با خودم داشتم

دیدیم دم در ورودی جلسه کنکور کارتها رو چک میکنن و چک میکنن که وسایل اضافی با خودتون نبرید تو
نوبت من که رسید برا چک کردن خانومی که اینکار رو انجام میداد من میشناختمش تا منو با اون همه وسایل دید این شکلی شد دقیقا:smiliess (15):

بعدش بهم گفت اینا چیه منم بهش گفتم خو خانووووووووووووووووووووم خوراکی دیگه مامانم برام گذاشته:whistle:

هههههههه همه وسایل و خوراکی های منو توقیف کرد تنها چیزی که به دستم داد بطری اب و شکلات بود هوچی دیگه منم با اون همه خوراکی وداع کردم و راهی سالن برگزاری شدم

حالا جالبش اینجاست که تقریبا نصف جلسه کنکور رو پشت سر گذاشته بودیم که دیدم یه خانومی پرسون پرسون میپرسه مرضی با کیه؟
منم گفتم اجازه خانوم منم:dadad4:

بعدش گفتش که بیا این خوراکی هاتو بگیر
فک کنم مسولین جلسه کنکور دچار عذاب وجدان شده بودن

جالب تر از اینا هم اینه که من اصلا وقت نکردم لب به چیزی بزنم و همه ی اون خوراکی ها اکبند به خونه برگشتن
یه جوری خوراکی ها از آب گذشته شده بودن

ههههههههههه

خو چیرااااااااااااااااا میخندین


تا خاطره ای دیگر بدرود
 
آخرین ویرایش:

ROJO

New member
وای یچی یادم اومد یااادش بخیر خیلی باحال بود

پیش دانشگاهی ک بودیم سرکنکور ازمایشی اولمون یکی از بچه هامون کنار من بود بیچاره نخونده بود ، بعد من میدیدم خدایا این داره چیکار میکنه پاکنشو میندازه بالا میگیره ینی چی این کارا:shocked:
بعد امتحان گفتم چیکار میکردی? گف هیچی عامو سوال حل میکردم!!! گفتم واااا ینی چی! بعد توضیح داد فهمیدم واسه سوال فیزیک ک گفته جسمی از فلان ارتفاع با فلان سرعت....چند ثانیه طول میکشه ک ب زمین برسه.... داشته اونو با پاکنش حل میکرده!!:25r30wi: وای من تا خونه نمیتونستم راه برم کلا خودمو انداخته بودم رو دوستام راه میرفتم تا دو روزم تو خونه تا یادش میوفتادم ریسه میرفتم:25r30wi: خیلی بچه باحالی بوود، اصن بچه های دبیرستان خیلی باحال بودن:(40):
 

Leyenda

Well-known member
کنکور سراسری با دوستای مدرسه,همه 1جا افتاده بودیم.از شب قبلش استرس گرفته بودم.صبح زود خانوادگی بیدار شدیم و حاضر شدم و رفتم حوزه امتحانمون.اونجا 3-4 تا از دوستام بودن که اصلا استرس نداشتن و دور هم زمین نشستیمو گفتیمو خندیدیم.کلا استرسم یادم رفت.
دیگه میخاستیم بریم داخل ها و سرجامون بشینیم.که یکی از دوستای فوق العاده مودب و خجالتی و بچه زرنگمون بود منو دیدو گفت اااا..اووم....لیندا...یه چیز بگم ناراحت نمیشی؟؟من موندم اخه خدا این دم کلاسا چی میخاد بهم بگه؟؟که ناراحتم بشم؟وااای خدا یعنی چ اتفاقی افتاده!!!:33:
با تعجب پرسیدم: چی؟
اونم گفت نه ولش کن موضوع مهمی نیست!راحت باش!خلاصه با اصرار خودم گفت که خودتو تو اینه امروز دیدی؟؟؟استرس نگیری ها...چیز مهمی نیست!!!:tsimuzpzwoap1t9y3o7بعد برگشته میگه مقنعتو برعکس سرت کردی اومدی...................خخخخ :25r30wi:
صبح کنکورم اینقدر استرس داشتم مقنعمو کلا برعکس سرم کرده بودم.

تو همون کنکور،همین دوست فوق العاده مودب و 1 دیگه از همون دوستام که اول صبح کلی باهم خندیدیم پزشکی دانشگاه ایران قبول شدن...:riz304:
 
بالا