mj1919
New member
(هر وقت اینجور مطالبو می خونم، به یک سوال تکراری می رسم؛ چی شد من نرفتم! چرا؟)
به نقل از یک ایمیل:
۱- روزاي اولي که اومده بودم دانشگاه پرنسجورج، يه چيزي خيلي برام جلب توجه ميکرد، اونم تعداد آدمايي بود که توي خيابون، خوابگاه، سر کلاس، يا توي پارتي با ويلچر رفت و آمد ميکنن. يعني کمکم داشتم احساس ميکردم که ويلچر هم يکي وسايل نقليهي رسميه و بعضيها واسه کلاسش سوار ميشن. اون اوايل خيلي ساده لوحانه با خودم فکر ميکردم که شايد اين سفيدها از نظر ژنتيکي نقص خاصي دارن که تعداد آدمهاي فلج توشون خيلي بالاس. حتي توي اينترنت هم راجع به اين قضيه تحقيق کردم! اما بعد از يه مدت فهميدم که نه، دليل اينکه توي ايران هيچ وقت اين آدمها به چشم نميومدن، اين نبود که تعدادشون کمتره. اونا فقط از جامعه «جدا» شده بودن، يا به واسطهي احساس خودشون، يا به واسطهي عدم درک جامعه از شرايطشون.
جامعهاي که نه تنها اتوبوسهاش جايي براي قرار گرفتن ويلچريها نداشت ، بلکه مدارس افراد مشکلدارش هم از مدارس آدمهاي «معمولي»ش جدا بود، و ما دوازده سال روي ميز و نيمکتهاش نشسته بوديم بدون اينکه اساساً بدونيم بچههاي اين شکلي هم بين همسن و سالهاي ما وجود دارن. حالا اينجا، توي هر محيطي، هميشه آدمهايي با اين مشکلات حضور فعال دارن و خيلي عاديتر و خوشحالتر از امثال من دارن به تمام جنبههاي زندگيشون ميرسن.
۲- ترم اول دورهي دانشجويي توي ايران، يه خانومي بين ما هيجده سالهها بود که سي و خردهاي سال سن داشت و بعد از به دنيا اومدن بچهش، کنکور قبول شده بود؛ روزانه، دولتي، و رشتهي مهندسي. زني که احتمالا با وجود تمام مسئوليتهاي روزانهي خونه داري و بچه داري، چنين کار بزرگي کرده بود. الان که يادم مياد بنده خدا مثل يه موجود فضايي بود بين ما. وقتي سر کلاس مينشستيم نگرش ما (و حتي استادها) بهش اونقدر متفاوت بود که انگار از يه کهکشان ديگه اومده بود. حالا تمام اين تفاوت در واقع چي بود؟ شايد پونزده سال اختلاف سن. ما پسرا با بيشعوري تمام اسمش رو گذاشته بوديم مامانبزرگ. بندهخدا از يه جايي به بعد ديگه پيداش نشد و هيچ کدوم از ما هم از کسي نپرسيديم که چي شد، چون اصلا عجيب نبود، چون آدمي «با اين سن» جاش توي کلاسهاي دانشگاه نبود.
وقتي اومدم کانادا، اون اوايل توي هر پارتي دانشجويي که ميرفتم، ملت يه نگاه به چهرهي baby face من ميکردن و ميپرسيدن اينجا چيکار ميکني، ميگفتم ارشد ميخونم، کپ ميکردن. ميگفتن چه عجلهايه، منم به سبک ايراني جواب ميدادم که بابا بايد توي همين سن پايين تا جايي که ميخواي بري جلو ديگه، سن که بره بالا حسش هم ميره. بعدها ديدم که دانشگاه پر از دانشجوهاييه که بالاي پنجاه سال سن دارن و با کلي انرژي دارن درس ميخونن.
۳- اون اوايل زندگي توي خونهي قبلي با رايان و تري، ميديدم که تري، يه دختر نحيف هيجده ساله که تازه داشت ماههاي آخر دبيرستانش رو تموم ميکرد، و شايد دختر ثروتمندترين خونوادهي ساکن پرنسجورج بود و واسهي تولدش ماشين صفر از پدر و مادرش کادو ميگرفت، باز شنبه و يکشنبه رو به طور کامل ميرفت توي يه فروشگاه و به عنوان فروشنده کار ميکرد تا براي دانشگاه پسانداز کنه. اين تناقض براي ذهن ايراني من يه علامت سوال بزرگ بود، و جالب اينکه براي خودشون (و بقيهي دوستاي کانادايي) يه چيز کاملا طبيعي بود و جزئي از روتينهاي زندگي…
۴- اينجا گاهي اوقات به خودم ميام و ميبينم که دايرهي دوستام جداي از تنوع نژادي، تنوع فکري جالبي هم داره و از آتئيست کامل تا مذهبيهايي که عميقا اعتقاد دارن که فقط پيروان فلان فرقهي مسيحيت ميرن بهشت رو دربرميگيره، و جالب اينکه تمام اين آدمها توي تمام برنامهها، خيلي «راحت» کنار هم حضور دارن.
۵- دورهي دانشجويي توي ايران، واژهي «استاد»، اساسا کت و شلوار رو برامون تداعي ميکرد. به فوق ليسانس ميگفتن «مقاطع بالا» و دکترا هم که يعني ته پرستيژ و شخصيت. يادمه يه بار يه استاد جووني که فقط يه ترم قرار بود معادلات درس بده، توي دانشگاه در حالي ديده شده بود که يه کيف کولي رو با هر دوتا بندش انداخته بود پشتش؛ يه بندهخدايي هم ازش عکس گرفته بود و شب توي آشپزخونهي خوابگاه دوستان به صف شده بودن تا عکس «استادي که کيفشو با دوتا بند انداخته پشتش» (!) ببينن و هرهرهر بخندن!!
اينجا توي پرنسجورج، يه استاد دانشگاه هست که همسرش هم ايرانيه و هر دو هم موسيقيدان، چند روز هفته ميره سر کلاس درس ميده؛ آخر هفته هم شلوارک ميپوشه، گيتارش رو برميداره و ميره توي يه کافهي قديمي و گيتار ميزنه و آواز ميخونه و گاهي دانشجوهاي خودش هم اونجا همراهي ميکنن، ميرقصن و فردا دوباره همهي اون آدمها، سر کلاس دانشگاه دور هم جمع ميشن و کارشونو ادامه ميدن، بدون اينکه عکسي از کسي گرفته شده باشه.
۶- امروز يکي از زيباترين صحنههاي زندگيم رو ديدم. رفته بوديم استاديوم دانشگاه و همينطور که منتظر مربي کلاس يوگا بوديم، داشتيم يه چرخي توي ورزشگاههاي مختلفش ميزديم. توي سالن دوي ساختمون، يه خانوم بيست و چند ساله، نوزادش رو توي کالسکه گذاشته بود و همينطوري که خودش با سرعت توي پيست ميدويد، کالسکه رو هم با خودش هل ميداد و آيپادش هم به گوشش بود و حالي ميکرد! يه لحظه واقعن کيف کردم. نميتونستم چشم ازش بردارم. چشمام همزمان باهاش دور پيست دور ميزد. هم به بچهي توي کالسکه حسوديم شد، هم به مادرش.
حس ميکردم فردا روزي اگر اون بچه بزرگ بشه و خوشي بزنه زير دلش و بخواد بره يه گوشهي ديگه از دنيا دنبال سرنوشتش بگرده، نيازي نيست احساس عذاب وجدان کنه که چرا خونوادش رو «ول کرده» و رفته و اون مادر هم تمام زندگيش رو نميذاره زمين که به خاطر يکي از طبيعيترين اتفاقهاي زندگي زانوي غم بغل بگيره؛ چون بچه براي اون «همه چيز» زندگي نيست، چيزي رو «فداي» اون بچه نميکنه و تفريح و عشق و حالش با دوران قبل از بچهدار شدنش تفاوت خاصي نداره. بيست سال ديگه، اون بچه براش تنها محصول باقي مونده از يه جووني از دست رفته و يه عمر خونهنشيني و حسرت خوردن به آزادي دخترهاي مجرد توي مهموني نيست و بنابراين، رفتن و نبودن اون بچه هم براش نميشه آخر دنيا.
**************
اين ليست مينيخاطرهها رو ميتونستم تا سه برابر ادامه بدم. با اينکه احتمالا خيلي بيربط به هم به نظر ميرسن اما براي من همهشون يه محور مشترک دارن: پارامترهايي هست که خيلي از مردم دنيا ياد گرفتن که به عنوان مسائل طبيعي زندگي بشناسنشون؛ مثل بيماري، ميزان ثروت، اعتقادات مذهبي، شغل، تحصيلات و موقعيت اجتماعي، مجرد يا متاهل بودن، بچه داشتن يا نداشتن، و … خيلي از آدمها توي اين دنيا ياد گرفتن که هي توي اين پارامترها فوت نکنن و بادشون نکنن تا تمام زندگيشون رو پر کنه، که اگه يه روز زد و ترکيد، زندگيشون يه دفعه از همه چي خالي باشه. اين طور آدمها، روتينهاي زندگيشون رو هيچ وقت از دست نميدن و واسه همين هميشه از يه ميزان آرامش قابل قبولي برخوردارن. فارغ از تمام پارامترهايي که تعريفشون ميکنه، بلند ميخندن، بازي ميکنن، شلوارک ميپوشن، گيتار ميزنن، چيزهاي جديد رو امتحان ميکنن، پارتي ميگيرن، کار ميکنن، درس ميخونن و خلاصه زندگي هميشه براشون جريان داره و بودنشون شرايط زندگي بقيه رو هم بهتر ميکنه.
فکر ميکنم يکي از ناجوانمردانهترين کارهايي که در حق ما شده اين بود که اينو به ما ياد ندادن. چه بسا دقيقا برعکس اين رو به خوردمون دادن. ما توي فرهنگمون ياد گرفته بوديم که بر مبناي هرکدوم از اين پارامترها يه سري آدم، يا يه سري رفتارها (همون روتينها) رو بايد گذاشت کنار. وقتي ميبينم که ما توي فرايند بزرگ شدنمون توي اون جامعه، چطور بر مبناي صد تا پارامتر مثل موقعيت خانوادگيمون، سن و سال، طرز فکر و اعتقاداتمون، طبقهي اقتصاديمون، وضعيت تاهل و تجردمون و امثال اينها، از خيلي چيزا و خيلي آدمها جدا شديم، واقعا هنگ ميکنم
به نقل از یک ایمیل:
۱- روزاي اولي که اومده بودم دانشگاه پرنسجورج، يه چيزي خيلي برام جلب توجه ميکرد، اونم تعداد آدمايي بود که توي خيابون، خوابگاه، سر کلاس، يا توي پارتي با ويلچر رفت و آمد ميکنن. يعني کمکم داشتم احساس ميکردم که ويلچر هم يکي وسايل نقليهي رسميه و بعضيها واسه کلاسش سوار ميشن. اون اوايل خيلي ساده لوحانه با خودم فکر ميکردم که شايد اين سفيدها از نظر ژنتيکي نقص خاصي دارن که تعداد آدمهاي فلج توشون خيلي بالاس. حتي توي اينترنت هم راجع به اين قضيه تحقيق کردم! اما بعد از يه مدت فهميدم که نه، دليل اينکه توي ايران هيچ وقت اين آدمها به چشم نميومدن، اين نبود که تعدادشون کمتره. اونا فقط از جامعه «جدا» شده بودن، يا به واسطهي احساس خودشون، يا به واسطهي عدم درک جامعه از شرايطشون.
جامعهاي که نه تنها اتوبوسهاش جايي براي قرار گرفتن ويلچريها نداشت ، بلکه مدارس افراد مشکلدارش هم از مدارس آدمهاي «معمولي»ش جدا بود، و ما دوازده سال روي ميز و نيمکتهاش نشسته بوديم بدون اينکه اساساً بدونيم بچههاي اين شکلي هم بين همسن و سالهاي ما وجود دارن. حالا اينجا، توي هر محيطي، هميشه آدمهايي با اين مشکلات حضور فعال دارن و خيلي عاديتر و خوشحالتر از امثال من دارن به تمام جنبههاي زندگيشون ميرسن.
۲- ترم اول دورهي دانشجويي توي ايران، يه خانومي بين ما هيجده سالهها بود که سي و خردهاي سال سن داشت و بعد از به دنيا اومدن بچهش، کنکور قبول شده بود؛ روزانه، دولتي، و رشتهي مهندسي. زني که احتمالا با وجود تمام مسئوليتهاي روزانهي خونه داري و بچه داري، چنين کار بزرگي کرده بود. الان که يادم مياد بنده خدا مثل يه موجود فضايي بود بين ما. وقتي سر کلاس مينشستيم نگرش ما (و حتي استادها) بهش اونقدر متفاوت بود که انگار از يه کهکشان ديگه اومده بود. حالا تمام اين تفاوت در واقع چي بود؟ شايد پونزده سال اختلاف سن. ما پسرا با بيشعوري تمام اسمش رو گذاشته بوديم مامانبزرگ. بندهخدا از يه جايي به بعد ديگه پيداش نشد و هيچ کدوم از ما هم از کسي نپرسيديم که چي شد، چون اصلا عجيب نبود، چون آدمي «با اين سن» جاش توي کلاسهاي دانشگاه نبود.
وقتي اومدم کانادا، اون اوايل توي هر پارتي دانشجويي که ميرفتم، ملت يه نگاه به چهرهي baby face من ميکردن و ميپرسيدن اينجا چيکار ميکني، ميگفتم ارشد ميخونم، کپ ميکردن. ميگفتن چه عجلهايه، منم به سبک ايراني جواب ميدادم که بابا بايد توي همين سن پايين تا جايي که ميخواي بري جلو ديگه، سن که بره بالا حسش هم ميره. بعدها ديدم که دانشگاه پر از دانشجوهاييه که بالاي پنجاه سال سن دارن و با کلي انرژي دارن درس ميخونن.
۳- اون اوايل زندگي توي خونهي قبلي با رايان و تري، ميديدم که تري، يه دختر نحيف هيجده ساله که تازه داشت ماههاي آخر دبيرستانش رو تموم ميکرد، و شايد دختر ثروتمندترين خونوادهي ساکن پرنسجورج بود و واسهي تولدش ماشين صفر از پدر و مادرش کادو ميگرفت، باز شنبه و يکشنبه رو به طور کامل ميرفت توي يه فروشگاه و به عنوان فروشنده کار ميکرد تا براي دانشگاه پسانداز کنه. اين تناقض براي ذهن ايراني من يه علامت سوال بزرگ بود، و جالب اينکه براي خودشون (و بقيهي دوستاي کانادايي) يه چيز کاملا طبيعي بود و جزئي از روتينهاي زندگي…
۴- اينجا گاهي اوقات به خودم ميام و ميبينم که دايرهي دوستام جداي از تنوع نژادي، تنوع فکري جالبي هم داره و از آتئيست کامل تا مذهبيهايي که عميقا اعتقاد دارن که فقط پيروان فلان فرقهي مسيحيت ميرن بهشت رو دربرميگيره، و جالب اينکه تمام اين آدمها توي تمام برنامهها، خيلي «راحت» کنار هم حضور دارن.
۵- دورهي دانشجويي توي ايران، واژهي «استاد»، اساسا کت و شلوار رو برامون تداعي ميکرد. به فوق ليسانس ميگفتن «مقاطع بالا» و دکترا هم که يعني ته پرستيژ و شخصيت. يادمه يه بار يه استاد جووني که فقط يه ترم قرار بود معادلات درس بده، توي دانشگاه در حالي ديده شده بود که يه کيف کولي رو با هر دوتا بندش انداخته بود پشتش؛ يه بندهخدايي هم ازش عکس گرفته بود و شب توي آشپزخونهي خوابگاه دوستان به صف شده بودن تا عکس «استادي که کيفشو با دوتا بند انداخته پشتش» (!) ببينن و هرهرهر بخندن!!
اينجا توي پرنسجورج، يه استاد دانشگاه هست که همسرش هم ايرانيه و هر دو هم موسيقيدان، چند روز هفته ميره سر کلاس درس ميده؛ آخر هفته هم شلوارک ميپوشه، گيتارش رو برميداره و ميره توي يه کافهي قديمي و گيتار ميزنه و آواز ميخونه و گاهي دانشجوهاي خودش هم اونجا همراهي ميکنن، ميرقصن و فردا دوباره همهي اون آدمها، سر کلاس دانشگاه دور هم جمع ميشن و کارشونو ادامه ميدن، بدون اينکه عکسي از کسي گرفته شده باشه.
۶- امروز يکي از زيباترين صحنههاي زندگيم رو ديدم. رفته بوديم استاديوم دانشگاه و همينطور که منتظر مربي کلاس يوگا بوديم، داشتيم يه چرخي توي ورزشگاههاي مختلفش ميزديم. توي سالن دوي ساختمون، يه خانوم بيست و چند ساله، نوزادش رو توي کالسکه گذاشته بود و همينطوري که خودش با سرعت توي پيست ميدويد، کالسکه رو هم با خودش هل ميداد و آيپادش هم به گوشش بود و حالي ميکرد! يه لحظه واقعن کيف کردم. نميتونستم چشم ازش بردارم. چشمام همزمان باهاش دور پيست دور ميزد. هم به بچهي توي کالسکه حسوديم شد، هم به مادرش.
حس ميکردم فردا روزي اگر اون بچه بزرگ بشه و خوشي بزنه زير دلش و بخواد بره يه گوشهي ديگه از دنيا دنبال سرنوشتش بگرده، نيازي نيست احساس عذاب وجدان کنه که چرا خونوادش رو «ول کرده» و رفته و اون مادر هم تمام زندگيش رو نميذاره زمين که به خاطر يکي از طبيعيترين اتفاقهاي زندگي زانوي غم بغل بگيره؛ چون بچه براي اون «همه چيز» زندگي نيست، چيزي رو «فداي» اون بچه نميکنه و تفريح و عشق و حالش با دوران قبل از بچهدار شدنش تفاوت خاصي نداره. بيست سال ديگه، اون بچه براش تنها محصول باقي مونده از يه جووني از دست رفته و يه عمر خونهنشيني و حسرت خوردن به آزادي دخترهاي مجرد توي مهموني نيست و بنابراين، رفتن و نبودن اون بچه هم براش نميشه آخر دنيا.
**************
اين ليست مينيخاطرهها رو ميتونستم تا سه برابر ادامه بدم. با اينکه احتمالا خيلي بيربط به هم به نظر ميرسن اما براي من همهشون يه محور مشترک دارن: پارامترهايي هست که خيلي از مردم دنيا ياد گرفتن که به عنوان مسائل طبيعي زندگي بشناسنشون؛ مثل بيماري، ميزان ثروت، اعتقادات مذهبي، شغل، تحصيلات و موقعيت اجتماعي، مجرد يا متاهل بودن، بچه داشتن يا نداشتن، و … خيلي از آدمها توي اين دنيا ياد گرفتن که هي توي اين پارامترها فوت نکنن و بادشون نکنن تا تمام زندگيشون رو پر کنه، که اگه يه روز زد و ترکيد، زندگيشون يه دفعه از همه چي خالي باشه. اين طور آدمها، روتينهاي زندگيشون رو هيچ وقت از دست نميدن و واسه همين هميشه از يه ميزان آرامش قابل قبولي برخوردارن. فارغ از تمام پارامترهايي که تعريفشون ميکنه، بلند ميخندن، بازي ميکنن، شلوارک ميپوشن، گيتار ميزنن، چيزهاي جديد رو امتحان ميکنن، پارتي ميگيرن، کار ميکنن، درس ميخونن و خلاصه زندگي هميشه براشون جريان داره و بودنشون شرايط زندگي بقيه رو هم بهتر ميکنه.
فکر ميکنم يکي از ناجوانمردانهترين کارهايي که در حق ما شده اين بود که اينو به ما ياد ندادن. چه بسا دقيقا برعکس اين رو به خوردمون دادن. ما توي فرهنگمون ياد گرفته بوديم که بر مبناي هرکدوم از اين پارامترها يه سري آدم، يا يه سري رفتارها (همون روتينها) رو بايد گذاشت کنار. وقتي ميبينم که ما توي فرايند بزرگ شدنمون توي اون جامعه، چطور بر مبناي صد تا پارامتر مثل موقعيت خانوادگيمون، سن و سال، طرز فکر و اعتقاداتمون، طبقهي اقتصاديمون، وضعيت تاهل و تجردمون و امثال اينها، از خيلي چيزا و خيلي آدمها جدا شديم، واقعا هنگ ميکنم