جمله هاي کوتاه حكيمانه

waria

New member
حـقـیـقـت دارد !

کافـی سـت چــمـدان هــایــت را ببــندی

تــا حــاضـر شــونــد ، هـمه

بـــرای ِ از یـــاد بــُـردنــت !

آنـکه بــیشتـر دوستـت میــدارد ، زودتــــر !!!


 

waria

New member
وامانده ام که تا به کجا می توان گریخت,

از این همیشه ها که ندارند باورم ,

حال مرا نپرس که هنجارها مرا

مجبور می کنند بگویم که بهترم...
 

نگاه

New member
ذهن جایگاهیست که میتواند از بهشت جهنم واز جهنم بهشت بسازد. "میلتون"
 

نگاه

New member
هنر زیبایی می آفریند،
زیبایی عشق می آفریند
و عشق انسان را از گناه دور نگه می دارد.
 

نگاه

New member
ممکن است بیندیشید من در جنگ شکست خوردم اما هرگز نخواهید دید که من یک دقیقه از وقت خود را از دست بدهم.. "ناپلئون بناپارت"
 

matin

New member
چیزی ویرانگرتر از این نیست که دریابیم فریب همان کسانی را خورده ایم
که باورشان داشته ایم!


لئو بوسکالیا
 

nafiss

New member
درکوچه پس کوچه های دیار دل ایستاده ام

به تماشا ، به نظاره

درجستجوی مسافری غریب

که در خاطره ها جا مانده

سراغش را از یادها وخاطره ها گرفتم

نسیمی گفت:

که در دیروز آرمیده است

اگر نشانی از او می خواهی

فردا در غروب خورشید

بر خلوت تنهایی خویش نهیب زن

شاید که بیدار شود ، شاید . . .
 

matin

New member
رهی جز کعبه و بت خانه میجویم که میبینم گروهی بت پرست اینجا و مشتی خود پرست آنجا
 

nafiss

New member
به عمقت برو، در بزن و بپرس قلبت چه می داند. ویلیام شکسپیر
 

nafiss

New member
مثل امواج که به سوی ماسه­های ساحل شتابانند لحظات ماست که برای رسیدن به پایان بی­قرارند. ویلیام شکسپیر
 

nafiss

New member
فرقی نمی كند گودال آبی كوچك باشی یا دریای بیكران ، زلال كه باشی آسمان در توست
 

matin

New member
سال 1264 قمرى، نخستين برنامه*ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانان ايرانى را آبله*کوبى مى*کردند. چند روز پس از آغاز آبله*کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى*خواهند واکسن بزنند. به*ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس*ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه *يافتن جن به خون انسان مى*شود !

هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته*اند، امير بى*درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى*کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس*ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله*کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى*شدند يا از شهر بيرون مى*رفتند !

روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه*ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى*صد و سى نفر آبله کوبيده*اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه*هايتان آبله*کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى*شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده*اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى*گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد...
در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده*اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى*کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى*هاى مى*گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه*ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست.
امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک*هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.
ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده*اند.

امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس*ها بساطشان را جمع مى*کنند. تمام ايرانى*ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى*گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند
 

nafiss

New member
فراموش مکن تا باران نباشد رنگين کمان نيست تا تلخي نباشد شيريني نيست و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد خواهي ديد ، آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند
 

نگاه

New member
اشتباه فرشتگان

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .

پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟

از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و....

حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.
 

waria

New member
لذت دوستی با پا برهنگان در این است که مطمئنی ریگی به کفش ندارند :(
 

waria

New member
درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!
 

waria

New member
گاهي بايد كم باشي تا كمبودت احساس شود
نه اينكه نباشي تا نبودنت عادت گردد!
 

waria

New member
چقدر عجیبه که تا مریض نشی کسی برات گل نمی یاره ،تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه، تا فریاد نکشی کسی به طرفت بر نمی گرده ،تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمی یاد و تا وقتی نمیری کسی تورو نمی بخشه ...
 

waria

New member
همیشه با کسی دردُ دل کنید که دو چیز داشته باشد: یکی درد دیگری دل
 
آخرین ویرایش:

waria

New member
این روزها


اگر خون هم گریه کنی


عمق همدردی دیگران با تو


یک کلمه است :


" آخـــــــی "
 
بالا