جمله هاي کوتاه حكيمانه

pariiisa

New member
گرگها خوب بدانند در این ایل غریب
گر پدر مرد ، تفنگ پدری هست هنوز
:motat:
 

ayda

New member
گرگ ها خوب بدانند در این ایل غریب
گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز
گر چه مردان قبیله همگی کشته شدند
توی گهواره چوبی پسری هست هنوز
آب اگر نیست نترسید که در قافله مان
دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
 

ayda

New member
لازمه ی خوشبختی جذب کردن چیزهای تازه نیست، بلکه حذف کردن افکار کهنه است، افکاری که به هیچ دردی نمی خورند.
 

ayda

New member
شاعر از کوچه مهتاب گذشت ، لیک شعری نسرود
نه که معشوقه نداشت ، نه که سرگشته نبود
سال ها بود دگرکوچه مهتاب خیابان شده بود
 

ayda

New member
امشب خسته تر از همیشه ام



کاش میشد گوشه ای نوشت



خدایا امشب خیلی خسته ام



فردا صبح بیدارم نکن
 

ayda

New member
اگر روزی بین رفتن و ماندن شک کردی

حتما برو، بی معطلی

چون نمی بایست کار به شک می کشید که بیاندیشی یا نیاندیشی . . .
 

ayda

New member
بيخودي پرسه زديم،صبحمان شب بشود،بيخودي حرص زديم،

سهممان کم نشود، ما خدا را با خود، سر دعوا برديم،

و قسم ها خورديم، ما به هم بد کرديم، ما به هم بد گفتيم،

ما حقيقتها را،زير پا له کرديم،و چقدر حظ برديم،که زرنگي کرديم،

روي هر حادثه اي ،حرفي از عشق زديم،

از شما ميپرسم،ما که را گول زديم؟؟
 

ayda

New member
یادش بخیر کودکی! قهر میکردیم تا قیامت ......

و لحظه ای بعد قیامت می شد.
 

patris

New member
اگر نمی دانی، از من بپرس. اگر قبول نداری با من بحث کن. اگر دوست نداری، به من بگو. اما هیچوقت در مورد من یک طرفه به قاضی نرو.
 

patris

New member
پیش از آنگه درباره زندگی، گذشته و شخصیت من قضاوت کنی…
خودت را جای من بگذار
از مسیری که من گذشته ام عبور کن، با غصه ها، تردیدها، ترس ها، دردها و خنده هایم زندگی کن…
یادت باشد هر کسی سرگذشتی دارد.
هرگاه به جای من زندگی کردی آنگاه می توانی درباره من قضاوت کنی.
 

patris

New member
دنیا متحمل رنج بسیار می شود نه بخاطر خشونت افراد بد، بلکه بدلیل سکوت افراد خوب. (ناپلئون)
 

matin

New member
گاهی آنقدر دلم از زندگی سیر میشود که میخواهم تا سقف آسمان پرواز کنم و رویش دراز بکشم آرام و آسوده مثل ماهی حوضمان که چند روزی است روی آب است
 

matin

New member
یک حرف یک زمستان آدم را گرم نگه میدارد ....... و گاه یک حرف ، یه عمر آدم را سرد میکند !!!! حرفها چه کارها که نمیکنند
 

مریم68

New member
«امت فاکس» نویسنده و فیلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمریکا برای اولین در عمرش به یک رستوران سلف سرویس رفت … وی که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت که از او پذیرایی شود.
اما هرچه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از اینکه می دید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند،شدت گرفت.
از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی پس از او وارد شده بودند ؛ در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!!
وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود،نزدیک شد و گفت:
«من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید!موضوع چیست؟مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟!»
مرد با تعجب گفت:« ولی اینجا سلف سرویس است !!!»
سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:
« به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید، انتخاب کنید،پول آن را بپردازید،بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید…! »
امت فاکس، که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت.
اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است :
همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعیتها، شادیها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد ؛ در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد ، که از میز غذا و فرصتهای خود غافل می شویم …؟!!
در حالی که هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است، سپس آنچه می خواهیم،برگزینیم…
از کتاب: شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید/مسعود لعلی
 

مریم68

New member
A 5 year old girl asked her brother what is love
دختر 5 ساله ای از برادرش پرسيد معنی عشق چیست
He replied, Love is when you steal my chocolate from my school pack everyday
برادرش جواب داد : عشق یعنی تو هر روز شكلات من رو از كوله پشتی مدرسه ام بر میداری
and i still keep it in the same place
و من هر روز بازهم شكلاتم رو همونجا میگذارم .
 

مریم68

New member
چارلی چاپلین میگفت :
آموخته ایم که با پول می توان خانه خرید ولی آشیانه نه
می توان رختخواب خرید ولی خواب نه
می توان ساعت خرید ولی زمان نه
می توان مقام خرید ولی احترام نه
می توان کتاب خرید ولی دانش نه
می توان دارو خرید ولی سلامتی نه
می توان آدم خرید ولی دل نه........
 

مریم68

New member
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد
زنی در حال عبور او را دید .
او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت:
مواظب خودت باش
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم
کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید
 

waria

New member
درد دارد ... وقتي همه چيز را مي داني ... و فکر مي کنند نمي داني ... و غصه مي خوري که مي داني ... و مي خندند که نمي داني ...
 

reza.n

New member
رسیده ام به حس برگی که میداند،باد از هر طرف که بیاید سرانجامش افتادن است...
 

matin

New member
آرزویی در سر نمیشکفد جز آنکه توان برآورده شدنش نیز به تو ارزانی شده باشد
 
بالا