leylii
New member
نه دیگر بـغـض در این گلو مانده …
نه اشـکی بر دل …
نه غبـاری بر لـب …
بـال هـم نبـاشـد ، می پرم تا آنجایی که مـآه مرا می خواند …
نمی دانم شـآد یا غمـگیـن …
نه بادی می وزد اینجا … نه بـآران می شناسم دیگر …
بـرگ ها هـم خشکشـان زده از این ســــــکوت طـولانی …
احسـآسم بی احسـآس شده است انگار …
نبـض ندارند رگهآیم …
نه اشـکی بر دل …
نه غبـاری بر لـب …
بـال هـم نبـاشـد ، می پرم تا آنجایی که مـآه مرا می خواند …
نمی دانم شـآد یا غمـگیـن …
نه بادی می وزد اینجا … نه بـآران می شناسم دیگر …
بـرگ ها هـم خشکشـان زده از این ســــــکوت طـولانی …
احسـآسم بی احسـآس شده است انگار …
نبـض ندارند رگهآیم …