بپرسی از چه رو،زینسان غمینم؟؟
چه باشد،راز این صوت حزینم؟؟
دو دیده بسته و دل ،غرق خون است...
که می داند،که حالم را،که چون است...
از این دنیای دون،جانم چه سیر است...
که دستم بسته و پایم اسیر است...
لبم خندان ،ولی پژمرده صورت...
دلم گریان ،زبخت پر کدورت..
به چشمانم کشیدم، سرمه از دود...
از ان دودی که از اه دلم بود...
قلم لرزان ،بدستانم ،توان نیست...
دلم فرتوت شد،دیگر جوان نیست...
به هر در می زنم ،دردم دوا نیست...
بمحرابم دگر ،جای دعا نیست...
ندانم مرهم و ،غمخوار من کیست...
نمی دانم خدایا،چاره ام چیست...
چه باشد،راز این صوت حزینم؟؟
دو دیده بسته و دل ،غرق خون است...
که می داند،که حالم را،که چون است...
از این دنیای دون،جانم چه سیر است...
که دستم بسته و پایم اسیر است...
لبم خندان ،ولی پژمرده صورت...
دلم گریان ،زبخت پر کدورت..
به چشمانم کشیدم، سرمه از دود...
از ان دودی که از اه دلم بود...
قلم لرزان ،بدستانم ،توان نیست...
دلم فرتوت شد،دیگر جوان نیست...
به هر در می زنم ،دردم دوا نیست...
بمحرابم دگر ،جای دعا نیست...
ندانم مرهم و ،غمخوار من کیست...
نمی دانم خدایا،چاره ام چیست...