ebrahim1
New member
نمی گذاری یک قطره آبِ خوشِ خیالت ،
از گلویِ چشمِ خاطرم پایین برود ...
تلخ می شود گلویِ حسِ نابم
وقتی یادم می آید آخرین نگاهِ عجولت را ...
انگار تنها نگاهی بیش نبود ،
پوچ و تو خالی ،
چون پاییز ...
زمانی که زنبورها از کندوها رفته اند
و پرنده هایِ مهاجر بر فرازِ شهر ها
و آنجا که به خدا نزدیکتر است ،
به لانه هایِ خالیِ خود می نگرند ...
من
لانه ی خالیِ تو شدم ...
از گلویِ چشمِ خاطرم پایین برود ...
تلخ می شود گلویِ حسِ نابم
وقتی یادم می آید آخرین نگاهِ عجولت را ...
انگار تنها نگاهی بیش نبود ،
پوچ و تو خالی ،
چون پاییز ...
زمانی که زنبورها از کندوها رفته اند
و پرنده هایِ مهاجر بر فرازِ شهر ها
و آنجا که به خدا نزدیکتر است ،
به لانه هایِ خالیِ خود می نگرند ...
من
لانه ی خالیِ تو شدم ...