تاپیک دربه در

ebrahim1

New member
نمی گذاری یک قطره آبِ خوشِ خیالت ،

از گلویِ چشمِ خاطرم پایین برود ...

تلخ می شود گلویِ حسِ نابم

وقتی یادم می آید آخرین نگاهِ عجولت را ...

انگار تنها نگاهی بیش نبود ،

پوچ و تو خالی ،

چون پاییز ...

زمانی که زنبورها از کندوها رفته اند

و پرنده هایِ مهاجر بر فرازِ شهر ها

و آنجا که به خدا نزدیکتر است ،

به لانه هایِ خالیِ خود می نگرند ...

من

لانه ی خالیِ تو شدم ...​
 

ebrahim1

New member
خوشا به حالِ باد !

که گونه هایت را لمس می کند

تو را آغوش می گیرد ،

و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد ...

کاش !

مرا نیز باد می آفریدند

و تو را برگِ درختی ، خلق می کردند ...

عشقبازیِ برگ و باد را دیده ای ؟!

در هم می پیچیدند و عاشق تر می شوند​
 

ebrahim1

New member
مسیحِ سایه نشینِ واژه های عاشقانه ی من !

خستگی هایم را

در پیچ و تابِ نرگسِ چشمانت ،

گُم می کنم .

و طاقتِ صبورانه ات را ،

عشق معنا می کنم ...

من سالهاست

که سایه نشینِ تکلمِ عشقم ... !​
 

ebrahim1

New member
شهرزاد قصه گویت میشوم‎
هزارویک شب برایت ازتنهاییم میخوانم‎
توگوش میدهی‎
اماپایان داستان شهرزادقصه گوهنوزتنهاست​
 

ebrahim1

New member
برای روزهایِ تنهایی دلم

نمی توانم چراغی بیاورم ...

نمی توانم ترانه ای بگویم

و حتی نمی توانم آینه ای باشم ...

سپیده می زند از مشرقِ تنهایی دلم

و کسی انگار بالایِ بلندی هایِ احساسِ من ،

ایستاده است به آوازی تلخ

و تمامِ روزهایِ گریه آلودم را می شمرد ...

من اینجا

و به غربتِ کلامِ شعرهایم

به نهایتِ عجزِ حرف ها

و التماسِ نا تمامِ ثانیه هایم ، پناه می برم ...

خودم بهتر می دانم

شعرهایم تمامی ندارند .

و گریه های نا نوشته ام ،

رویِ باران را سپید کرده است ...

من !

اینجا

غروب را در انتظارم​
 

ebrahim1

New member

دلم را ، دلم را ، دلم را ببر

به هر جا که می خواهی ، آنجا ببر

دلم را از این کوچه ی بی عبور

به آبی ترین شهرِ رویا ببر

مگر آفتابی شود چشمهام

مرا آن سویِ آسمان ها ببر

دلِ خانه زاد و غریبِ مرا

برایِ تماشایِ صحرا ببر

کویرانه با خویشتن زیستم

نگاهِ مرا سمتِ دریا ببر

گرفتارِ امروزِ مُردابی ام

شبانه مرا سویِ دریا ببر

کجا می روی ، عشق ! بی من مرو

بمان با دلم یا دلم را ببر​
 

ebrahim1

New member
من می مانم و تو

تو می مانی و من

و خاطره هایی که بینِ ماست

این روزها که بادها می وزند از جانبِ کوه

و سنگ ها را به خلوت هایِ سرد می خوانند ،

ما در دست هایِ گرمِ هم می روییم

و سبز می شویم ...

گمان نکن که نمی دانم

تو به رویِ خودت نمی آوری ،

وگرنه خوب می دانم

که چقدر سبزتر از مَنی ،

و چقدر گلدانِ دست هایت بزرگ تر از من است ...



حیف !

کاش قدرِ دست هایت را بدانی

باغ برای دست هایِ تو کم است

چه برسد به من

که برگ هم نیستم ...!​
 

ebrahim1

New member
امروز تمام من درد است ‎
درد
توآسوده باش‎
همچنان بتازبرپیکرم‎
همچنان سکوتم را رضایت تعبیرکن‎
ومن ای کاشهایم را درسکوت اشک میریزم‎
کاش سخن چشمانم را میشندی‎
معنی نگاهم را میفهمیدی‎
کاش حس میکردی به انتها رسیده ام​
 

ebrahim1

New member
ازعاشقی خسته ام ‎
میخواهم معشوق باشم‎
میخواهم لذت ببرم
ازدستان لرزانش‎
نفس به شماره افتاده اش‎
چشمان به ستاره نشسته اش‎
طپشهای قلب بیقرارش‎
صورت گلگونش‎
وقتی که صدایش میکنم‎
واو عاشقانه اجابت میکند مرا‎
میخواهم معشوق باشم ‎
دیگرازعاشقی خسته ام​
 

ebrahim1

New member


زبانم پرازسکوت‎
چشمانم پر از باران‎
سرم را برشانه های تنهایی میگذارم‎
موهایم را نوازش میکند ‎
ومی گوید ‎
اگرتمام دنیا هم ترکت کنند‎
من باتومی مانم​
 

ebrahim1

New member
درد منم
به زرینی نقاب هرروزم
به تازگی نقش های خندانم
به خنده ی عاشقانه لبهایم
درد منم
به پنهانی خویش
به مرگ کلام
به سکوت قلب​
 

ebrahim1

New member


یادگرفته ام ‎
اشکهایم را درچشمانم بخشکانم‎
نفسم را درسینه حبس کنم‎
بغضم را فرودهم‎
احسام را خفه کنم‎
به دردهایم لبخند بزنم‎
توآمدی‎
آرام آرام قلبم را تسخیر کردی‎
تمام آموخته هایم را به دست باد دادی
حال به رویت لبخند میزنم‎
وتمام احساسم را نثارت میکنم
 

ebrahim1

New member
مسکنی میخواهم ‎
مثل آغوش تو‎
سرم را درآغوش بگیر‎
این درد لعنتی امانم را بریده است ‎
هیچ آرامبخشی اثر نمیکند‎
تو دوای تمام درهایم شده ای​
 

ebrahim1

New member
لحن لبهایت
چه استادانه میشکند
همهمۀ سکوتم را همیشه
و من چه نا آگاهانه
تو را با واژه های پر سرو
می نویسم
وقتی از تو می سُرایم
کلمات در برابر چشمانم می رقصند
در شعر من حضورت
موسیقی لطیفی ست که جهانم را می نوازد...​
 

ebrahim1

New member
چقــــבر بـבه ازشـــــ خبـــر نداشتهــــ باشیـــــ

sMs بـבیــــ جوابتـــو نـــבه


ســآعتهـــا نگرانشـــــ باشیــــ


بعد بآ یه خطــ בیگهـــ بهشــــ زنگـــــ بزنیــــــ با בومینــــــ بوق گوشیـــــ رو برבآرهـــــ


اونــــ وقتـــهـ کهـــ میفهمـیــــ تنهاییـــــــ


اونــــ وقتـــهـ کهـــ میفهمـیــــ בیگهـــ בوستتـــــ نـבآرهـــ


آבمــآ از همینـــ جـآ تنــهاییــــ رو وآســهـ خودشونــــ انتخابـــ میکننـــــ​
 

bioshimi93

New member
شنیده بودم “پــــا” ، “قــلب دوم” است
.
امّا باور نداشتم
.
.
.
.
.
تا آن زمان که فهمیدم
وقتی دل مانـــدن نـــدارم
پای ایستادن هم نیست . . !
 

bioshimi93

New member
فریادها مرده اند سکوت جاریست

تنهایی حاکم سرزمین بی کسی است!

میگویند خدا تنهاست!

اما ما که خدا نیستیم!!

چرا از همه تنهاتریم!!!
 

bioshimi93

New member
ســــخـــت اســـت وقتـــی از شـــدت بـــغـــض ،

گـــلـــو درد بگـــیری ...
و هـــمـــه بگـــویـــند ؛

لبـــاس گـــرم بـــپـــوش !
 

bioshimi93

New member
دلتنگی هایم را باد به تمسخر می گیرد
و پاییز با رنگ زرد بر آن طعنه می زند
چه کنم که دلم از غربت خیس جاده ها می گیرد
و ترانه های زخمی سینه ام می شکافد
چه کنم که در خلوت تنهاییم هر شب
دلم یکریز می شکند و ابر بهاری
یک لحظه آرام و قرار ندارد
چه کنم که دریای دلم طوفانی است

 

bioshimi93

New member
گاهى سکوت مى آموزد
بودن همیشه در فریاد نیســت
اسطـــوره شدن یعنى در عین رفتــن بمــانی یعنى باشى یـــا نباشى دوستت داشته باشند و دلــتنگت شوند…
 
آخرین ویرایش:
بالا