zErOOn3
Well-known member
سلام ...اعتراف میکم ترم 1 که بودیم تو خابگاه شلوغتر از منو دوستم (همشهری وهم رشته ایم) کسی نبود. همه ی ملت رو اذیت میکردیم ترم بالایی و ارشد هم اصلا نمیفهمیدیم همه عاصی بودند ازدستمون. یادمه یه روز یکی از بچه های هوشبریو خیلی اذیتش کردیم و با یکی از بچه های آزمایشگاه هم بعد کلی شوخی و اذیت برگشتیم اتاق. نشستیم تو فلاسکی که یه ذره سرش شکسته بود یه چایی دم کردیم. عاغا یکی دو لیوان من یکی دو لیوان این دوست بدبختم خوردیم. بعد هر دو متفق القول گفتیم بابا چایی مزه ش یجوریه. عاغا من در فلاسکو باز کردم دیدم چیزی نیست گفتیم بذا بریزیم تو یه ظرفی ببینیم چیه. همون که فلاسکو خالی کردیم دیدم دو تا سوسک مرده تو فلاسکه عاغا یه لحظه نگاه کردم به چشای دوستم. عین چشای کوزت وقتی به زن تناردیه نگاه میکرد شده بود.دقیقا یک هفته دانشگاه نرفتیم فقط افتادیم رو تخت نه بخاطر مریضی جسمی به خاطر مریضی روحی.و این چنین شد که خوابگاه و نگهبان و بچه ها از دست ما یک هفته در آرامش بسر بردند
:14:
:25r30wi:
........................
یــاد فلفــل سبز اوفتــادیم (اصطلاح)
نوش جون کردنــش ینــی !!!!!!!!!! چــایی رو با مردمــش (کــا مــا نبودا) :5:
آخرین ویرایش: