غمت آوار می شود بر سرم، و آرزوهایی که اینک زیر خاک
مدفون اند و روزه ای که هرگز افطار نشد
آسوده بخواب که آبادی ات ویران شد
دیگر دست های پینه بسته ات به چه کار می آید؟ یک عمر هم که بیل بزنی
نه سقف کاه گلی خانه ات تعمیر می شود و نه کمر شکسته ات راست...
هم وطنم! خونه ات لرزیده... دلم لرزیده...