ی ساربان آهسته ران کارام جانم میرود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم میرود
من ماندهام مهجور از او بيچاره و رنجور از او
گويی که نيشی دور از او در استخوانم میرود
گفتم به نيرنگ و فسون پنهان کنم ريش درون
پنهان نمی ماند که خون بر آستانم میرود
محمل بدار ای...