برای روزهایِ تنهایی دلم
نمی توانم چراغی بیاورم ...
نمی توانم ترانه ای بگویم
و حتی نمی توانم آینه ای باشم ...
سپیده می زند از مشرقِ تنهایی دلم
و کسی انگار بالایِ بلندی هایِ احساسِ من ،
ایستاده است به آوازی تلخ
و تمامِ روزهایِ گریه آلودم را می شمرد ...
من اینجا
و به غربتِ کلامِ شعرهایم...