دفتر شعر

sokot

New member
افقِ روشن

روزی ما دوباره کبوترهایِ مان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

***



روزی که کم ترین سرود

بوسه است

و هر انسان

برایِ هر انسان

برادری ست.

روزی که دیگر درهایِ خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه یی ست

و قلب

برای زنده گی بس است.
 

sepidh gh

New member
شعر ترکی:
هئچ شمع ایله رام اولماز ، پروانه لریز بیزلر
زنجیره باش ائندیرمز ، دیوانه لریز بیزلر
دنیاایله صورت ده وار اولفتیمیز اما
معنی ده بو عالمدن بیگانه لریز بیزلر

ترجمه:
ما پروانه هایی هستیم که رام هیچ شمعی نمی شویم
دیوانگانی هستیم که سر بر هیچ زنجیری خم نمی کنیم
با دنیا الفتی داریم اما
در معنی بیگانه ز دنیائیم

خیلی جالب بود ... من ترکی بلد نیستم اما زبونشونو خیلی دوست دارم معنی « ایله » و « لریز بیزلر » چیه ؟؟
 

am-ml

New member
اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود – چه خیالی – چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگا هم،
قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
درسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.
استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا ، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه ، به محیط خس آموزش ،
رفتم از پله دانشکده بالا ، بارها افتادم.
در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره۱۰دم دانشکده پشتک می زد.
دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.
اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،
آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره۲۰،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.
من به یک نمره ناقابل۱۰خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تریا،نقلیه،دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!
و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
پیوسته شناور باشیم.
 

navik

New member
"لبخند به لب اشک به چشمم مانده "

من دو گانه شدم امروز ، چقدر این سخت است
دل تو ابری و لبخند به لب
و بخندی به لب و گریه کنی از چشمت
و چقدر زجر مضاعف بکشی از یک دوست !
که بگوبد خوش بحالت
که چنین شادی و از عمق وجود میخندی !
k1nd
91/7/30
 

navik

New member
سفری در پیش است "

ان طبیبم چو زمان داد مرا بحر سفر
هیچ اندیشه نبود بحر سفر هیچ نظر
دل غمین شد که من رفتنی اکنون چه کنم
راه خود کج کنم و دور شوم یا نکنم
به تو گویم که من اکنون سفری دارم و تو میمانی
یا بگویم تو برو راه خودت یا بروم پنهانی
راستش راه سفر رفتنی و دلنگران از اینم
که چگونه بکنم با تو وداع ، میدانی ؟
دل من عاشق و با منطق من میجنگد
چه کنم این تن بیمار ندارد حالی
غصه رفتن من بحر خودم نیست خدا میداند
من غمین تو و دلتنگ که چون میمانی !؟
مزه شعر کمی تلخ و سخن تلختر است
کاش این شعر مرا با لب شیرین سخنت برخوانی
شعر من هیچ ندارد ز امید آن روزی
که تو این دفتر اندیشه من بگشایی
بخدا با دل و جان دست تو را میبوسم
نکنی شکوه مرا ، روح به تن زندانی
کاش من درقدم اشک تو جان میدادم
تا نبینم که تو این اشک ، به چشمت داری
اگر ان روز گشودی دل این دفتر را
دل من مانده در این دفترک پنهانی
اخرین دفتر شعرم همه تقدیمت باد
آخرین جمله همین است "سفر در پیش است "
نکنی غصه که دیدار خدا نزدیک است.
k1nd
91/8/1
 

zohreh22

New member
:heart:تو را به جای تمام کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم

برای عطر نان گرم
و برفی که آب میشود دوست میدارم

تو را برای دوست داشتن دوست میدارم
تورا به جای تمام کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم:heart:
 

zohreh22

New member
روح سحری ناز دمیدن داری
مثل غزلی تازه شنیدن داری

ای قصه روزهای من بودم و تو
آنقدر ندیدمت که دیدن داری...
 

دریا...

New member
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
آن دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
بخدا مثل تو تنهاست بخند
 

zohreh22

New member
کم نامه خاموش برایم بفرست

از حرف پرم گوش برایم بفرست

دارم خفه میشوم در این تنهایی

لطفا کمی آغوش برایم بفرست

جلیل صفر بیگی وبلاگ واران
 

saeedms

New member
خیلی جالب بود ... من ترکی بلد نیستم اما زبونشونو خیلی دوست دارم معنی « ایله » و « لریز بیزلر » چیه ؟؟
"ایله"به تنهایی یعنی بو کن ولی همراه با اسم دیگه به معنی "با"هستش."بیزلر"یعنی ماها."لریز"به تنهایی معنی نداره ولی وقتی میگیم پروانه لریز یعنی پروانه هایی هستیم.
 

saeedms

New member
اوره ک سؤزون دئدیم تارا، سیملر اولدو پارا پارا
یاواش یاواش سیزیلدادی، تار آغلادی من آغلادیم
دئدیم کی حق منیمکی دیر، باشیمی چه کدیلر دارا
طناب کسنده بوینومو، دار آغلادی من آغلادیم

حرف دل رو به تار گفتم سیم هایش پاره پاره گشت
اروم آروم ناله کرد و تار گریه کرد و من گریه کردم
گفتم حق با من است سرم و به دار کشیدند
طناب وقتی گلویم را می برید دار گریه کرد و من گریه کردم
 

saeedms

New member
شعر ترکی از شهریار:

خزان گلدی گول آپاردی
بیر گوزه ل بولبول آپاردی
یانمیشدیم من،کول اولموشدوم
یئل ده گلدی،کول آپاردی

خزان آمد و گل را برد
آن تنها زیبا بلبل را برد
من سوخته بودم خاکستر شده
باد هم آمد آن خاکستر را برد

اوره گیمین همدمی ایدین
هر سیریمین محرمی ایدین
ئوزون یارا اولمامیشکن
هر یارانین مرهمی ایدین

همدم دلم بودی
به رازم محرم بودی
خودت زخم نشده
به هر زخمی مرهم بودی
 

navik

New member
" چطر من پيشكشت "

چطري دارم من ، كه به اندازه يك "ما" شدني جا دارد
تو اگر چطرت نيست ، و هواي دل تو باراني است
چطر من پيشكشت
من اگر باشم و يا
بودنم من ، جاي تو را تنگ كند
چطر من پيشكشت.!
من نه دل بسته به چطرم ، نه همين بارانها ،
دل من خاكي يك "ما" شدن است
و غبار غم من ، نه به چطريست كه دارم در دست
بلكه اين دست ، كسي ميطلبد
كه از دست بگيرد دستي .!
چطر من پيشكشت..!
k1nd
91/8/4
 

princess

New member
گاهگاهی که به یادت غزلی می خوانم ، *

اشک مهمان دلم می گردد

سفرش از ته دل تا کف دست ...

چه کسی میداند؛

باز شاید سفری در پیش است ...

و تمامی غزلهای جهان

کاروانی شده اند ...

ساربانش غم و صبر .
 

princess

New member
روزگارم این است :

دلخوشم با غزلی

تکه نانی ، آبی

جمله ی کوتاهی

یا به شعر نابی

و اگر باز بپرسی گویم :

دلخوشم با نفسی

حبه قندی ، چائی

صحبت اهل دلی

فارغ از همهمه ی دنیایی ...
 

princess

New member
مشتِ من را وا کن؛

قلب من را با خود ، راهی دریا کن.

حسِ من را دریاب،

قلب من را حس کن؛

شعرک من کال است

تو بیا ، یا اینکه ، پخته اش با غم کن

هر چی خواهی می کن

لیک جانا یک روز

در شبی یا صبحی ، یا که ظهری مرموز

مشتِ من را وا کن،

قلب من را با خود، راهی دریا کن.
 

zohreh22

New member
دست مرا بگیر،که باغ نگاه تو

چندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربود

من جاودانی ام،که پرستوی بوسه ات

بر روی من دری ز بهشت خدا گشود!

اما ، چه می کنی

دل را، که در بهشت خدا هم غریب بود...؟

فریدون مشیری _ سه دفتر
 

zohreh22

New member
ماه و سنگ

اگر ماه بودم ،به هرجا که بودم

سراغ تورا از خدا میگرفتم

اگر سنگ بودم ،به هر جا که بودم

سر رهگذار تو جا میگرفتم
.
.
.
اگر ماه بودی ---به صد ناز شاید---لب بام من می نشستی

اگر سنگ بودی ،به هرجا که بودم ، مرا می شکستی، مرا می شکستی



مشیری سه دفتر
 

navik

New member
"فرهاد كه نه خود شيرين باش "

يكبار بيا به دل كمي با ما باش
در انجمن بيدل ما خود دل باش
ان گونه نما كه از دلت برخيزد
منطق نكند تو را همي پرهيزد
در انجمن بي دل ما جايي نيست
شاهي كه گداي بكند كاري نيست
درويش به حكم عشق ساغر ريزد
ان عشق ببين چها خودش ميريزد
يك ناب سخن دراين توانم گفتن
عشق است تمام افرينش سفتن
اي مدعي عشق ،كوه افكن باش
فرهاد نما كه نه، خود شيرين باش
...
k1nd
1391/8/9
 
بالا