دفتر شعر

*setare*

New member
بار اخر ، من ورق را با دلم بر مي زنم!
بار ديگر حكم كن ! اما نه بي دل !با دلت ، دل حكم كن!
حكم دل:هر كه دل دارد بيندازد وسط!تاكه ما دلهايمان را رو كنيم!
دل كه روي دل بيفتد،عشق حكم مي شود!پس به حكم عشق بازي مي كنيم.
اين دل من !رو بكن حالا دلت را !...دل نداري!بر بزن انديشه ات را...حكم لازم.
دل سپردن ، دل گرفتن هر دو لازم! :heart:
 

saeedms

New member

کسي نیست در این گوشه فراموشتر از من
وز گوشه نشینان توخاموشتر از من
هر کس به خیالیست هم آغوش و کسی نیست
ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من
می*نوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق
اما که در این میکده غم نوشتر از من
افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن
افتاده*تر از من نه و مدهوشتر از من
بی ماه رخ تو شب من هست سیه*پوش
اما شب من هم نه سیه*پوشتر از من
گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق
ای نادره گفتار کجا گوشتر از من
بیژن*تر از آنم که بچاهم کنی ای ترک
خونم بفشان کیست سیاوشتر از من
با لعل تو گفتم که علاجم لب نوشی است
بشکفت که یارب چه لبی نوشتر از من
آخر چه گلابی است به از اشک من ای گل؟
دیگی نه در این بادیه پرجوشتر از من
(شهریار)
 

saeedms

New member

هيچ جز حسرت نباشد كار من
بخت بد، بيگانه ئي شد يار من
بي گنه زنجير بر پايم زدند
واي از اين زندان محنت بار من

واي از اين چشمي كه مي كاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مي نهد تا بشنود
شايد آن گمگشته آواز مرا
 

zahra.9003

New member
دردیک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کورشدن راگره هامی فهمند
سخت بالا بروی،ساده بیایی پايین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می دانند
یک نگاهش به من آموخت
که درحرف زدن،چشم ها بیشتر ازحنجره ها می فهمند
 

sepidh gh

New member
يوسف مصری نمی آيد به كنعان دلم
باز سر را می گذارد غم به دامان دلم

بی حضور چتر دستانت ببين يعقوب وار
مانده ام امشب دوباره زير باران دلم

خوب می دانی زليخای جنون با من چه كرد
پاره شد در ماتم عصمت گريبان دلم

نوح من! خاصيت عشق است امواج بلند
كشتی ات را بشكن و بنشين به طوفان دلم

كی بهارت می وزد بر گيسوان حسرتم
كی نگاهت می شود ای خوب مهمان دلم؟

تا بگويی با من از عريانی اندوه خويش
تا بگويم با تو از اسرار پنهان دلم

بوی پيراهن مرا كافی است تا روشن شود
چشم تاريك و شب خاموش كنعان دلم
 

zohreh22

New member
بازو به دور گردنم از مهر حلقه کن

بر آسمان بپاش شراب نگاه را

بگذار از دریچه چشم تو بنگرم

لبخند ماه را


مشیری
 

navik

New member
"کاش کودک بودم "

دل من تنگ شده
تنک آن روزهایی
کودکی بودم من
چون مدادم گم شد
اشک در چشمانم
بارها حمع شدند
ای دریغا امروز
چیزها گم کردم ،
و یکی از اینها
اشک این چشمانم !
کاش کودک بودم
اشک چشمانم بود .
لااقل آن موقع
دل سبک بود سبک
کاش کودک بودم ...!
k1nd
91/1/27
 

mehdi.epid

New member
باخیال تو به سر بردن اگر هست گناه
با خبر باش که من غرق گناهم هر شب
 

mehdi.epid

New member
دلخون شده ی وصلمو لبهای تو سرخ است
سرخ است ولی سرخ تر از خون جگر نه
 

patris

New member
دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت
آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت
خواستم نوح شوم موج غمت غرقم کرد
کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت
در قنوتم ز خدا عقل طلب کردم
عشق اما خبر از گوشه ی محراب گرفت
نتوانست فراموش کند مستی را
هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را میشود از حافظه ی آب گرفت
 

mehdi.epid

New member
همه دنیارو نامردا گرفتن
وفارو از همه مردا گرفتن
خبر اومد که مجنون رو پریشب
پلیسا با 3تا لیلا گرفتن
 

dr m

New member
کاش میشد مثل آن دوران خوب

باز هم دنیای ما زیبا شود

مثل آن دوران خالی از ریا

عشق سر مشق کلاس ما شود

من نمی گویم که برگردیم ما

کفش های کودکی را پا کنیم

حرف من این است

همدیگر را

در میان سادگی پیدا کنیم!
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: akhbar

dr m

New member
1،2،3،4را شمردم تک تک

آهسته به دنبال تو رفتم با شک

وقتی بزرگتر شدم فهمیدم

تمرین جداییست قایم موشک
 

dr m

New member
سرمشق هاي آب بابا يادمان رفت

رسم نوشتن با قلم ها يادمان رفت

گل كردن لبخندهاي هم كلاسي

در یک نگاه ساده حتي يادمان رفت


ترس از معلم حل تمرين پاي تخته

آن زنگهاي بي كلک را يادمان رفت

راه فرار از مشق هاي توي خانه

اي واي ننوشتيم آقا را، يادمان رفت

آنروزها را آنقدَر شوخي گرفتيم

جدّيت «تصميم كبري» يادمان رفت

شعر خداي مهربان را حفظ كرديم

یادش به خير، امّا «خدا» را يادمان رفت

در گوشمان خواندند رسم آدميّت

آن حرفها را زود امّا يادمان رفت

«فردا چه كاره مي شوي؟» موضوع انشا

ساده نوشتيم آنقَدَر تا يادمان رفت

ديروز تكليف «آب، بابا» بود و خط خورد

تكليف فردا «نان و بابا» يادمان رفت
 

saeedms

New member
شعر ترکی:
هئچ شمع ایله رام اولماز ، پروانه لریز بیزلر
زنجیره باش ائندیرمز ، دیوانه لریز بیزلر
دنیاایله صورت ده وار اولفتیمیز اما
معنی ده بو عالمدن بیگانه لریز بیزلر

ترجمه:
ما پروانه هایی هستیم که رام هیچ شمعی نمی شویم
دیوانگانی هستیم که سر بر هیچ زنجیری خم نمی کنیم
با دنیا الفتی داریم اما
در معنی بیگانه ز دنیائیم
 

navik

New member
وقتی نوشتم :
"چرا میگویند درخت از ریشه میخشکد
درختانی که من میشناسم
هنوز نخشکیده اند ولی هیچ برگی نمیدهند
نمیدانم چرا ؟
باید ریشه داشت تا از ریشه پرسید این معما را ؟
k1nd

دوستی به کنایه پرسید نظر خودتون چیه؟

و نوشتم:

ریشه را پرسیده ام از راز این بی برگی اش .
که چرا بی برگ سبزی ساقه اش مانده . چرا ؟
گفت ای خشکیده های ریشه ای. بی ریشه ها .
برگها تنها تظاهر میکنند .
ریشه ها هستند میمانند و در روز قیام
ظلم ان دستِ تبر را خوب جبران میکنند.
k1nd
91/7/29
 
آخرین ویرایش:

sokot

New member
از بس که شکستم و ببستم توبه
فریاد همی کند ز دستم توبه
دیروز به توبه ای شکستم ساغر
و امروز به ساغری شکستم توبه...
 

sokot

New member
عشق عمومی

اشک رازی است

لبخند رازی است

عشق رازی است

اشک آن شب لبخند عشقم بود.



قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترکم

مرا فریاد کن.



درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم



نام ات را به من بگو

دست ات را به من بده

حرف ات را به من بگو

قلب ات را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه ی لبها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان من آشناست.



در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال

عاشق ترین زندگان بوده اند.



دست ات را به من بده

دستهای تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

به سان ابر که با توفان

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا

به سان پرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست.



١٣٣۴_احمد شاملو
 
بالا