shadman
New member
يه روز پسري به پدرش ميگه پدر من دوست بسيار خوب و باوفايي دارم پدرش سري تکان ميده و ميگه باشه پسرم ولي من ميخوام دوستت رو در اثبات اون چيزي که ميگي آزمايش کنم براي اينکار شبونه گوسفندي رو سر ميبره و در پارچه اي ميپيچه و همونجور خوني رو کول پسرش ميندازه وبهش ميگه برو ودر خونه ي دوستتو بزن
پسر در ميزنه و به دوستش ميگه من يه نفرو کشتم تا کسي نفهميده بذار بيام تو وبه من کمک کن دوستش تا موضوع رو ميفهمه بهش ميگه برو و محکم در و ميبنده پدرش بهش ميگه پسرم حالا بيا بريم در خونه ي دوست من به پسرش ميگه تو اينجا باشو از دور نگاه کن گوسفندو ميندازه رو کولشو در ميزنه به دوستش ميگه من کسيو کشتم درو باز کن بيام تو تا کسي نفهميده
دوشتش زود درو باز ميکنه و بهش ميگه زود باش بيا تو ودرو ميبنده پدر دوستشو در آغوش ميگيره و ماجرارو براش توضيح ميده وبه پسرش میگه پسرم دوست به همچين کسي ميگن که تو غمات وسختيهات کنارت باشه وگرنه...
پسر در ميزنه و به دوستش ميگه من يه نفرو کشتم تا کسي نفهميده بذار بيام تو وبه من کمک کن دوستش تا موضوع رو ميفهمه بهش ميگه برو و محکم در و ميبنده پدرش بهش ميگه پسرم حالا بيا بريم در خونه ي دوست من به پسرش ميگه تو اينجا باشو از دور نگاه کن گوسفندو ميندازه رو کولشو در ميزنه به دوستش ميگه من کسيو کشتم درو باز کن بيام تو تا کسي نفهميده
دوشتش زود درو باز ميکنه و بهش ميگه زود باش بيا تو ودرو ميبنده پدر دوستشو در آغوش ميگيره و ماجرارو براش توضيح ميده وبه پسرش میگه پسرم دوست به همچين کسي ميگن که تو غمات وسختيهات کنارت باشه وگرنه...