آسمون
New member
آقاتو یکی ازبیمارستانا یه بنده خدایی بودبالای35سال وعذب!!!باورکنین قصدم مسخره کردن واینانیستاخودمم خیلی خاکی هسم.اما این بنده خدا اعتمادبه سقفش یکم بالابود...روزاول کارورزی بودومنم ازدنیابیخبرافتادم بخش ایشون..ازشانسم آزهم خلوت بودبخاطرکمبودبودجه و نداشتن کیتای آزمایشا...ماهم نشسته بودیم بخش نمونه گیری...این آقاشروکردبه درآوردن آمارمن...منم به خیال خودم که طرف 40سال به بالاس وبچش الان 10سالش هس حداقل و اینکه فک میکردم ازرسومات آز هس که سوال میکنن اینقد جواب میدادم...سرتونو دردنیارم تاحدی رسیدکه دیدگاه و نظرم روراجب به آینده کشور آینده دولت ادامه تحصیل شغل دوم و هرچی فکرشوکنین پرسید.چن روزبعدم شمارموگیرآورد.چشمتون روزبدنبینه توآز چپ میرفتم گیرمیداد راست میرفتم گیرمیداد مینشستم گیرمیداد راموکج میکردم میگف چی شده خانوم آسمونی؟؟اتفاقی افتاده؟کمکتون کنم؟؟تعارف نکنینا...بایه بدبختی دوره روگذروندیم و بچه هاتاتونسن بهم خندیدن اصن هروق دلشون میگرف اسم این بنده خدارو میاوردن غش میکردن...حداقل واضح هم نمیگف قصدش چیه تا رک وراست جوابشوبدم منم چون سنش زیادبود روم نمیشدچیزی بگم بعد بگه خانوم دچارسوءتفاهم شدی!!! ازخنده های حرص درآر کارمندای آز خسته شده بودم
تا اینکه روزاخر دوره حرفشو زدومنم رو هواگفتم آقای فلانی روچه حسابی این پیشنهادو میدین من نامزد دارم و دیگه مزاحم نشین وازین حرفا...باخودم گفتم بهترازینه مستقیم بگم نه و دیگه تاصدسال بعدم نمیبینمش که!تا اون موقع هم ازدواج کردم دیگه...خلاصه باقلبی پرازعذاب وجدان که دل یه عاشق روشکستم این جوابوبهش دادم.چن دیقه بعد اس داد=خداخیرت بده اینوزودترمیگفتی دیگه!!!!!!خدافظ!
ینی قیافم موقه خوندن اسش دیدنی بودا...
چن وقت گذشت و بعد ها خبرش رسید که ایشون تو هرگروه کارورزجدیدکه میان برا آموزش یک نفروکاندیدمیکنه!!!توگروه ماهم گیر داده بوده به من بیچاره...وآمار دقیق عشق وعاشقیش هنوز در دست تحقیق وبررسی پژوهشگران کشورهستش...جالب اینجاس بنده ترم بعدکارورزی دوباره افتادم تو همون بیمارستان!!!و مجبورشدم به همه بگم بنده نامزد دارم!!!تادروغم درنیاد...والکی واسه کارمندای فضول آز از مراسم عقد وغیره خودم تعریف کنم...و کلی عذاب وجدان بگیرم بخاطر دروغام.قسمت جالبتراینکه این آقای عاشق پیشه حتی ج سلامم رو هم نداد دیگه وجوری رفتارمیکردانگار من قصدوغرضی دارم...دیگه خودتون فکرشوبکنین چن کیلولاغر شدم ازحرص خوردن تواون دوره ها...چن وق بعدم شنیدم یک دختر18ساله روبالاخره به همسری انتخاب کردن...این بودانشای من...
نتیجه گیری:بیخودی دلتون واسه کسی نسوزه!
تا اینکه روزاخر دوره حرفشو زدومنم رو هواگفتم آقای فلانی روچه حسابی این پیشنهادو میدین من نامزد دارم و دیگه مزاحم نشین وازین حرفا...باخودم گفتم بهترازینه مستقیم بگم نه و دیگه تاصدسال بعدم نمیبینمش که!تا اون موقع هم ازدواج کردم دیگه...خلاصه باقلبی پرازعذاب وجدان که دل یه عاشق روشکستم این جوابوبهش دادم.چن دیقه بعد اس داد=خداخیرت بده اینوزودترمیگفتی دیگه!!!!!!خدافظ!
ینی قیافم موقه خوندن اسش دیدنی بودا...
چن وقت گذشت و بعد ها خبرش رسید که ایشون تو هرگروه کارورزجدیدکه میان برا آموزش یک نفروکاندیدمیکنه!!!توگروه ماهم گیر داده بوده به من بیچاره...وآمار دقیق عشق وعاشقیش هنوز در دست تحقیق وبررسی پژوهشگران کشورهستش...جالب اینجاس بنده ترم بعدکارورزی دوباره افتادم تو همون بیمارستان!!!و مجبورشدم به همه بگم بنده نامزد دارم!!!تادروغم درنیاد...والکی واسه کارمندای فضول آز از مراسم عقد وغیره خودم تعریف کنم...و کلی عذاب وجدان بگیرم بخاطر دروغام.قسمت جالبتراینکه این آقای عاشق پیشه حتی ج سلامم رو هم نداد دیگه وجوری رفتارمیکردانگار من قصدوغرضی دارم...دیگه خودتون فکرشوبکنین چن کیلولاغر شدم ازحرص خوردن تواون دوره ها...چن وق بعدم شنیدم یک دختر18ساله روبالاخره به همسری انتخاب کردن...این بودانشای من...
نتیجه گیری:بیخودی دلتون واسه کسی نسوزه!