خرده جنايت هاي دوران كودكي....(طنز)

mehrshad

New member
بجه بوديم با كوجه بقلي مسابقه فوتبال ميزاشتيم اكه ميباحتيم روز بعد به بازيشون به صورت خزنده حمله مي كرديم و بازيشون رو طي نقشه كارشناسي شده دقيق و از بيش تعين شده خراب مي كرديم_براي بيشكيري از درد ناشي از حملات ناجوانمردانه 7،8 دست لباس رو هم ميبوشيديم_اغلب هم با جش و جال كبود نادم و بشيمان و با دلي اكنده از درد ناشي از كتك و باخت روز قبل به كوجه خود باز ميكشتيم و اين روند تا سالها ادامه داشت !
 

ksk

New member
من کوچیک بودم به آرد نخود علاقه ی زیادی داشتم

پسر همسایه چند سالی از من بزرگتر همیشه ازمن میگرفت میخورد بی انصاف

یه روز زحمت کشیدم یه آجر رو اونقدر ساییدم که مثل آرد نخود شد . سر کوچه وایستادم تا اومد بدون مقاومت تحویلش دادم

با اونم با ولع خواست همش رو بالا کشید هیچوقت گرد شدن چشماش بعد از بلیعدن اون نرمه آجر ها رو فراموش نمی کنم
 

nanaz

New member
وای وای چه بچه هایی بودید شما وای وای
عوض شما ، من بچگی هام خیلی آروم بودم و زحمت کش و خرج خودمو در میاوردم:tsimuzpzwoap1t9y3o7.

بچه که بودم خیلی خبرچین بودم .........:14:.........چیه ؟ بچه بودم خو:whistle:
4 تا 5ساله بودم . داداشام خیلی شیطون بودن و بعضی وقتا که چیزی میشکستن یا کاری میکردن که اگر با با میفهمید دعواشون میکرد ، اگر من موقع ارتکاب جرم پیششون بودم ازشون پول میگرفتم که ساکت باشم و چیزی به بابا نگم. منم که دختر بابایییی................. هنوز بابا از در نیمده داخل ، من جریانو تعریف میکردم و یه پولی هم از باباجون جونم میگرفتم و خوشحال و خندون میرفتم پولمو بندازم تو قلک .... بابا هم مثلا (!!!) از همه جا بی خبر میرفت آثار شیطونیشون را پیدا میکرد و تنبیه( تا سه روز پول توجیبی نمیگرفتن) . داداشامم نمیفهمیدن قضیه از کجا آب میخوره............
بله یه همچین بچه حسابگری بودم من ....
ولی یه بار سرش کتک خوردم از داداشم و البته بعدها خبرچینی و آدم فروشی:eek:t0837h0nn8zfqu8ult را ترکش کردم
شیطونی های من از راهنمایی شروع شد و دبیرستااااان که اوجش بود (اخراج شدم ههههههههههههه) یادش بخیر
 

TUMS

Well-known member
من کامل آروم بودم
منم اوج شیطونی هام راهنمایی بود
بعدشم دانشگاه
مجددآ به دوران آرام بچگی ام برگشته ام
 

bahar.zr93

New member
من یه اتاری داشتم. کلی باهاش هواپیما بازی می کردم... این اواخر کلید تیر زدنش خراب شده بود... فقط از بین موانع ویراژ میدادم... اصن یه وضی !!!

آااار....ه! منم داشتم ازون آتاریها. یادش بخیر....:smiliess (7):
البته اون مال پسردایی بیچارم بود که ازش 2در کرده بودم:25r30wi:
بنده خدا خیلی گناه داشت، همیشه کلی اذیتش میکردم بعد همه از من پشتیبانی میکردن...
کلا هر وسیله نویی که اون بدبخت میخرید باید اول از نظر کارشناسی من رد میشد:21: همیشه هم مجبور بود که قبول کنه وگرنه
آبروش رفته بود.یعنی جییییغ میزدماااااا:mad_majidonline:
الانم یه گوشی نو خریده خیلی باحاله اما من دیگه روم نمیشه ازش بگیرم و نظرات کارشناسی خودم رو اعمال کنم....
 

ghazal26

New member
وای وای چه بچه هایی بودید شما وای وای
عوض شما ، من بچگی هام خیلی آروم بودم و زحمت کش و خرج خودمو در میاوردم:tsimuzpzwoap1t9y3o7.

بچه که بودم خیلی خبرچین بودم .........:14:.........چیه ؟ بچه بودم خو:whistle:
4 تا 5ساله بودم . داداشام خیلی شیطون بودن و بعضی وقتا که چیزی میشکستن یا کاری میکردن که اگر با با میفهمید دعواشون میکرد ، اگر من موقع ارتکاب جرم پیششون بودم ازشون پول میگرفتم که ساکت باشم و چیزی به بابا نگم. منم که دختر بابایییی................. هنوز بابا از در نیمده داخل ، من جریانو تعریف میکردم و یه پولی هم از باباجون جونم میگرفتم و خوشحال و خندون میرفتم پولمو بندازم تو قلک .... بابا هم مثلا (!!!) از همه جا بی خبر میرفت آثار شیطونیشون را پیدا میکرد و تنبیه( تا سه روز پول توجیبی نمیگرفتن) . داداشامم نمیفهمیدن قضیه از کجا آب میخوره............
بله یه همچین بچه حسابگری بودم من ....
ولی یه بار سرش کتک خوردم از داداشم و البته بعدها خبرچینی و آدم فروشی:eek:t0837h0nn8zfqu8ult را ترکش کردم
شیطونی های من از راهنمایی شروع شد و دبیرستااااان که اوجش بود (اخراج شدم ههههههههههههه) یادش بخیر

چوب خدا صدا نداره ناناز خانوم! كليد اسرار ديدي كه ؟؟؟!!!!
دوستان گرامي اينم يه درس بزرگ بود كه ما از زندگي ناناز خانوم نازنازو گرفتيم..
نتيجه اخلاقي: 1. از ناناز بودن خود در چشم ديگران سو استفاده نكنيم 2. برادراني كه از گوشت و خون ما هستند را به مال دنيا نفروشيم 3. اگر هم ميفروشيم يك بار بفروشيم نه از دو ناحيه! 4. اگه اين كارارو بكنيم در آينده اي نه چندان دور آهشون مارو ميگيره و از مدرسه اخراج ميشيم...

 

ghazal26

New member
جهت سلامتي شادي روح آتاريهاي به تاريخ پيوستمون (مخصوصا آتاري مهرشاد وپسر دايي بهار) اين عكسارو نگاه ميكنيم و آه ميكشيم....

81845_436.jpg akshaye_ghadimi_09.jpg Atari-Joystick.jpg

 

ghazal26

New member
من کوچیک بودم به آرد نخود علاقه ی زیادی داشتم

پسر همسایه چند سالی از من بزرگتر همیشه ازمن میگرفت میخورد بی انصاف

یه روز زحمت کشیدم یه آجر رو اونقدر ساییدم که مثل آرد نخود شد . سر کوچه وایستادم تا اومد بدون مقاومت تحویلش دادم

با اونم با ولع خواست همش رو بالا کشید هیچوقت گرد شدن چشماش بعد از بلیعدن اون نرمه آجر ها رو فراموش نمی کنم

:25r30wi: خيلي دلم ميخواد بدونم بعدش در عرض چندثانيه به خونه رسيدي و درو بستي!!!! قول ميدم تا چند وقت استرس داشتي كه نكنه تلافي كنه!!
 

bahar.zr93

New member
جهت سلامتي شادي روح آتاريهاي به تاريخ پيوستمون (مخصوصا آتاري مهرشاد وپسر دايي بهار) اين عكسارو نگاه ميكنيم و آه ميكشيم....


خدا روح وسایل به تاریخ پیوسته شما را هم شاد نماید. ان شاء الله!
 

ghazal26

New member
مداد نوكي..(سيد ضياء الدين غياثي)

دبستان بودم، يادم نمياد چندُم. چند هفته اي ميشد كه هر روز در راه برگشت از مدرسه، پنج دقيقه اي را صرف نگاه كردن به يك مدادنوكيِ صورتي در ويترين مغازه اي مي كردم. درست است كه آن زمان مدادنوكي كالايي فانتزي و حتي اعياني بود اما فكر نكنيد اين مداد نوكي از آن مداد نوكي هاي معمولي بود! از اينها بود كه نوك خشابي داشتند و هركدام كه نوكش تمام ميشد در مي آوردي و آن را در انتهاي مداد فرو ميكردي تا خشاب بعدي بيرون بياد.
1khn42xi5vzqnbyk7e8.jpg

پنجاه تومان بود!!! تصميم گرفتم بخرمش. قلكم را مخفيانه و دور از چشم پدرو مادر پاره كردم(بله قلكم پلاستيكي بود). راستش الان كه فكرش را ميكنم اگر موضوع را به آنها ميگفتم، شايد حتي خودشان برايم مدادنوكي را ميخريدند! اما نميدانم چرا هميشه خيال ميكردم كه آنها با خريدن هر چيزي مخالفند. فردايش با يك سكه ي پنج ريالي وارد مغازه شدم. "نه پسرم، اين پنج رياله. قيمت اين پنجاه تومنه"

فردايش با يك سكه ي پنج توماني دوباره به مغازه برگشتم. بعد از سه روز كه با واحد پول كشورمان بيشتر آشنا شدم موفق شدم مداد نوكي را بخرم. آن روز خوشحالترين روز كودكي ام را سپري كردم.

seke.jpg
تا اين كه مادر عزيزم مدادنوي را در دستم ديد. پرسيد اين مداد نوكي را از كجا آوردم. واقعا اين مداد نوكي را از كجا آوردم؟ "توي كلاس پيداش كردم" اولين ايده اي بود كه به ذهن كودكانه ام رسيد!

"فردا ميديش به معلمتون ميگي پيداش كردم"!!!!!

اما مدادنوكي خودم بود! دوستش داشتم. خودم خريده بودمش! چرا بايد دو دستي تقديم معلم ميكردم؟ دودستي تقديم معلم كردم! معلم آن را گوشه اي از كلاس گذاشت تا صاحبش پيدا شود. كسي توجهي به اش نكرد فقط من بودم كه هر روز قبلِ بيرون رفتن از كلاس، از كنارش رد ميشدم، چندثانيه اي نگاهش ميكردم و از ته دل آرزو ميكردم زودتر صاحبش پيدا شود.....

:13:
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: mohana

Lilinaz22

New member
آخی یادش بخیر,منم از این مداد نوکی ها داشتم و حتی یه مدل پاک کن مدادی هم داشتم که دقیقا مثل این مدادها خشابی بود و هر کدوم از پاک کن ها هم یه رنگی بودن و تازه بوی خوبی هم میدادند.
هی جوونی کجایی که یادت بخیر... :sad:
 

farzad.lab

مدیر بخش
مداد نوكي..(سيد ضياء الدين غياثي)

دبستان بودم، يادم نمياد چندُم. چند هفته اي ميشد كه هر روز در راه برگشت از مدرسه، پنج دقيقه اي را صرف نگاه كردن به يك مدادنوكيِ صورتي در ويترين مغازه اي مي كردم. درست است كه آن زمان مدادنوكي كالايي فانتزي و حتي اعياني بود اما فكر نكنيد اين مداد نوكي از آن مداد نوكي هاي معمولي بود! از اينها بود كه نوك خشابي داشتند و هركدام كه نوكش تمام ميشد در مي آوردي و آن را در انتهاي مداد فرو ميكردي تا خشاب بعدي بيرون بياد.
مشاهده فایل‌پیوست 1144

پنجاه تومان بود!!! تصميم گرفتم بخرمش. قلكم را مخفيانه و دور از چشم پدرو مادر پاره كردم(بله قلكم پلاستيكي بود). راستش الان كه فكرش را ميكنم اگر موضوع را به آنها ميگفتم، شايد حتي خودشان برايم مدادنوكي را ميخريدند! اما نميدانم چرا هميشه خيال ميكردم كه آنها با خريدن هر چيزي مخالفند. فردايش با يك سكه ي پنج ريالي وارد مغازه شدم. "نه پسرم، اين پنج رياله. قيمت اين پنجاه تومنه"

فردايش با يك سكه ي پنج توماني دوباره به مغازه برگشتم. بعد از سه روز كه با واحد پول كشورمان بيشتر آشنا شدم موفق شدم مداد نوكي را بخرم. آن روز خوشحالترين روز كودكي ام را سپري كردم.

مشاهده فایل‌پیوست 1145
تا اين كه مادر عزيزم مدادنوي را در دستم ديد. پرسيد اين مداد نوكي را از كجا آوردم. واقعا اين مداد نوكي را از كجا آوردم؟ "توي كلاس پيداش كردم" اولين ايده اي بود كه به ذهن كودكانه ام رسيد!

"فردا ميديش به معلمتون ميگي پيداش كردم"!!!!!

اما مدادنوكي خودم بود! دوستش داشتم. خودم خريده بودمش! چرا بايد دو دستي تقديم معلم ميكردم؟ دودستي تقديم معلم كردم! معلم آن را گوشه اي از كلاس گذاشت تا صاحبش پيدا شود. كسي توجهي به اش نكرد فقط من بودم كه هر روز قبلِ بيرون رفتن از كلاس، از كنارش رد ميشدم، چندثانيه اي نگاهش ميكردم و از ته دل آرزو ميكردم زودتر صاحبش پيدا شود.....

:13:




منم یکی از فانتزی ام این بود یکی از این مدادارو داشته باشم ... دقیقا اون روزا یادم اومد .. آخر خریدم ولی ... :thumbsupsmileyanim:
 

farzad.lab

مدیر بخش
6.jpg



اینا رو که حتما یادتونههه ....
 

taksetareh

New member
من كه به جوجه هام امبول ميزدم يه موقع مريض نشن ! دلبته امبول اب يا هوا ! نمي دونم جرا 3صوته ميرفتن اون دنيا ! دوز كافي نبوده احتمالا ! خدايا ببخشمون

واقعا بهشون آمپول میزدید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه جوری ؟
 

taksetareh

New member
من با جوجه هام رابطه ی خوبی داشتمولی اغلب یه جوجه میخریدم که مامانش بشم آخه دوتا کهه لودن دیگه دنبالم راه نمیافتادند. ولازم به ذکر است که هنوزم جوجه میخرم اگه تو خوابگاه گیر نمیدادن اینجاهم میخریدم
 

mikhak s

New member
ampulo foru mikardam tu gardaneshun ya baleshun! Hey khoda maro bebakhsh.bara salamatie khodeshun bud akhe1

وای خدایا. داری جدی میگی؟ اینطوریشو دیگه ندیده بودم.:5: انتظار داری خدا هم ببخشت؟:image170: تو گردن؟ بدبختا رو که سه سوته فرستادی اون دنیا:smilies::sadsmiley:
 

mehrshad

New member
من و خواهرم اختلاف سني مون كمه_ وقتي سرما ميخورد و بايد امبول ميزد كريه مي كرد كه مهرشادم بايد امبول بزنه_ خلاصه در اكثر مواقع در عين حالي كه سالم بودم بايد كنار خواهر عزيز يه امبول الكي ميخورديم_ يني يه همجين ادماي جساسي هستيد شما خانوما ! بعضي وقتا هم تو خاله بازي مجبورم مي كرد جادر سرم كنم و خاله بشم_اصن يه وضي !
 
بالا