اول بخون،بعد حستو بگوووو!!!

fahime_mirzaei

New member
اه تعريف گنم ربطش بديد به جن گه اكه دفعه بعد برام اتفاق افتاد بترسم؟؟نه تعريف نميگنم.ازشوخي كذشته يادم نيست.اها يادم اومد.خوابكاه گه بوديم اتاق ما ازهمه اتاقا جدا بود.توصيف اتاق بكم چطور جدا بود طولاني ميشه.يه شب تنها تو اتاق بودم.شب بارون شديد ميباريد ويه صداي ناله.يهو تصوير سايه افتاد رو ديوار ويه ضربه خورد به پجره ومحو شد.شما بوديد چي فگ ميگرديد تابقيشو بكم
 

reza.n

New member
اه تعريف گنم ربطش بديد به جن گه اكه دفعه بعد برام اتفاق افتاد بترسم؟؟نه تعريف نميگنم.ازشوخي كذشته يادم نيست.اها يادم اومد.خوابكاه گه بوديم اتاق ما ازهمه اتاقا جدا بود.توصيف اتاق بكم چطور جدا بود طولاني ميشه.يه شب تنها تو اتاق بودم.شب بارون شديد ميباريد ويه صداي ناله.يهو تصوير سايه افتاد رو ديوار ويه ضربه خورد به پجره ومحو شد.شما بوديد چي فگ ميگرديد تابقيشو بكم

گربه بوده حتما.شما ادامشو بگو.خوشمان امد.مخصوصا که تووش بارون داشت.
 

sakar

New member
اه تعريف گنم ربطش بديد به جن گه اكه دفعه بعد برام اتفاق افتاد بترسم؟؟نه تعريف نميگنم.ازشوخي كذشته يادم نيست.اها يادم اومد.خوابكاه گه بوديم اتاق ما ازهمه اتاقا جدا بود.توصيف اتاق بكم چطور جدا بود طولاني ميشه.يه شب تنها تو اتاق بودم.شب بارون شديد ميباريد ويه صداي ناله.يهو تصوير سايه افتاد رو ديوار ويه ضربه خورد به پجره ومحو شد.شما بوديد چي فگ ميگرديد تابقيشو بكم
میگفتم کیه زیر بارون پنجره رو واسش باز میکردم
 

fahime_mirzaei

New member
انقد ترسيدم گه وسايلمو جمع گردم رفتم اتاق دوستام خوابيدم.فرداش گه هم اتاقيا اومدن مث امشب نشستيم وبحث گارشناسي در مورد موضوع راه افتاد.اگثرا گفتن جن بوده.منم مث امشب هر گاري گردم متقاعد نشدن.بحث بالا كرفت وناظمه گه واسه حضور غياب اومده بود مشگلو حل گرد.كفت ديشب يه كربه پشت پنجره زخمي شده بود وسرايدار خوابكاه رفته پشت پنجره گه كربه رو بندازه تو خيابون گه بچه اش از صداش نترسه.
 

fahime_mirzaei

New member
خوشت اوم؟بارون وسايه و صداي ناله؟واقعا از موضوعات ترسناگ خوشت مياد؟جالبه
 

reza.n

New member
اره بارونش منو یاد خونه میندازه.ترسش هم خب خوبه قشنگه.ولی حیف که گربه بود.:ph34r-smiley:
 

mahnam

New member
من از ترس اگه نمیرم میام بیرون ببینم کیه!!!
انصافا اگه دزد باشه فک کنم بیشتر بترسم تا جن یا روح باشه!!!
یه بار حموم بودم نه این اتفاق اما یه چیزایی حس کردم اما منم فک می کنم زاده ی خیال خودم بود
همه رفته بودن بیرون من تو خونه تنها بودم که رفتم حموم اونم دم غروب یادم رفت برقااارو روشن کنم
رفتم حموم قشنگ تاریک شد و همه ی برقا خااموش!!!
بعدم هر دفه حس می کردم یکی هی حرف می زنه سرمو از حموم در میاوردم صدا قطع میشد
سرمو می بردم داخل باز حرف زدن شروع میشد
بدتر از همه به خدا انگار یکی کابینتای آشپزخونه رو هی باز می کرد می بست
می خواستم بگم نگرد بابا من خودم قبل تو گشتم چیزی نیست تو اونااا :riz481:
اما مثه اینکه خیلی مصمم بود که هی بگرده
هر دفه هم انگار محکم تر در کابینتو می کوبید
خلاااصه مثه حدیث جون چند مرتبه ایه الکرسی خوندم
یه کم تو حموم موندم آبو وا گذاشتم که طرف فک کنه مشغولم
بعد طی یه حرکت گانگستری پریدم از حموم بیرون و کل برقاارو روشن کردم اما چیزی ندیدم!!! :smilies-azardl (113
 

mahnam

New member
یادمه اوایل که اومده بودم تو خونه ی دانشجویی تک و تنها با یه صاب خونه ی پیر
یعنی مثه این دخترای دانشجو که با هم 2 یا 3 نفر یه خونه می گیرن من به یه خانوم پیر تو یه خونه زندگی می کردم چون کسی رو نمی شناختم خونوادم بعد اینکه با اون حرف زدن ترجیح دادن منو پیش اون بذارن تا تنها برام خونه بگیرن
اون تو یه اتاق و منم تو یه اتاق دیگه و یه اتاقم خاالی بود
تو یه خونه ی دو طبقه با بافت تقریبا قدیمی
که تو حیاط بزرگش هم یه جوب باریک رد میشد و کلی هم درخت میوه داشت
پشت خونمونم یه بااغ بزرگ بود که پر درخت بود
ایناارو گفتم که جو خونه رو تصور کنین
ما طبقه ی بالا بودیم
یه شب رفتم دستشویی وقتی خواستم بیام بیرون و درو واااکردم دیدم یکی پشت در واستاااده با موهای ژولیده در فاصله ی یک میلیمتریه در
یعنی باهاش فیس تو فیس بودم تو تاریکی!!! :whistle:
شماها بودین چیکار می کردین؟؟!!!
بلهه!!! صاب خونه ی عزیزم بود
که به خودش زحمت نداده بود برقو روشن کنه
و با اینکه می دونست من دستشویی هستم تو اون فاصله واستاده بود تا من بیام بیرون
یا مثلا از در دستشویی میومدم بیرون می دیدم 4 دست و پا داره میااد سمت دستشویی اونم تو تاریکی
نمی دونمم چرا همش بعد من دستشوییش می گرفت !!!
اما دیگه عادت کردم به این موضوع :wacsmiley: جالب اینجا بود که می دونست من با این کار می ترسم اما باز تکرارش می کرد !!!
هر بارم می خندید بهم می گفت دختر جان ترسیدی برو آب بخور
خلاصه من اینقدی که صاب خونه ی پیرم تو دوران دانشجویی منو ترسونده جن و روح نترسوندنم!!!
 
آخرین ویرایش:

mohana

Well-known member
سلام صبحتون به خیر

والا از این اتفاقات که برام نیوفتاده
ولی
گاهی اوقات که وسایلم گم میشه متوجه میشم کار خرزوخانه
اینم نمایی از خرزوخان :
orjnfq.gif

میگم
خرزو؟بیا وسیله مو بذا سرجاش...باور کن من حوصله ندارم...بیا بذا باشه؟باشههههه؟ :دی ( چرا میشهه فقط 4 تا شکلک گذاشت؟ إإإإ )
بعد که میاد میذاره، من پیداش میکنم میگم آفرین،آفرین فرزندم...چه پسر گلیه...لپشو بکشم...حالا بدو برو بازی کن
bliss.gif

.
.
.
.
پ ن(1): فقط فقط محض تغییر جو بودهااااا....من وسایلم تو اتاق گم میشه چون موقع امتحانا اتاقم بازاره
girl_blush2.gif

پ ن(2): امروز که تنهام از این اتفاقایی ک گفتین نیوفته برام من سکته کنم؟؟؟؟؟
girl_cray.gif
 

sakar

New member
یه شب با دادشم وقتی همه خواب بودن نشسته بودیم سر اینکه دوربین گوشی کدوممون بهتره جر و بحث میکردیم اون میگفت مال اون واضحترو بهتره و منم قبول نمیکردم هر چن که مدل گوشیم پایینتر بود ولی تصویرش خوب بود
خلاصه واسه همین برقو خاموش کردیم و نشستیم واسه مسابقه عکس گرفتن از خودمون با فلاش تو تاریکی ........
یه عکس اون یکی من بعد با هم مقایسشون میکردیم
بعد کلی عکس گرفتن من دوباره گوشیمو رو به دادشم گرفتمو اونم خودشو کنار کشید
چشمتون روز یا شب بد نبینه
میدونید تو عکس کی بود؟
نمیدونم چی بود ولی عینهو بال فرشته ها تو کارتونا نشون میدن مو نمیزد
عین یه بال بود ولی کاملا نورانی ،همه ی خطهای بالش مشخص بود
خلاصه وقتی اونو دیدیم اینقد ترسیدیم پاشدیم چراغو روشن کردیم دیگه جرات نکردیم عکس بگیریم ولی بعدش خیلی پشیمون شدم گفتم کاش اینقد نمیترسیدم همون موقع یه عکس دیگه میگرفتم:13: ترسو بودنم بد دردیه
 
آخرین ویرایش:

sakar

New member
انقد ترسيدم گه وسايلمو جمع گردم رفتم اتاق دوستام خوابيدم.فرداش گه هم اتاقيا اومدن مث امشب نشستيم وبحث گارشناسي در مورد موضوع راه افتاد.اگثرا گفتن جن بوده.منم مث امشب هر گاري گردم متقاعد نشدن.بحث بالا كرفت وناظمه گه واسه حضور غياب اومده بود مشگلو حل گرد.كفت ديشب يه كربه پشت پنجره زخمي شده بود وسرايدار خوابكاه رفته پشت پنجره گه كربه رو بندازه تو خيابون گه بچه اش از صداش نترسه.
چه سرایدار بیرحمی یه گربه ی زخمی تو یه شب بارونیو انداخته تو خیابون
:smiliess (7):
 

aohm

New member
اره بخدا منم منظورم همينه.فقط درصدشو مطرح ميگرديم همه چي درست بود.99درصد اين داستانا غير واقعين وزاده تخيلات ذهن انسان.وچون ميترسن بيشتر احساسش ميگنن.مثلا دوستمون ميكه عروسگ بالاي سرش حرگت گرده.ممگنه دستش به عروسگ خورده وحرگت گرده ولي انقد ترس داشته گه حرگت دستش يادش رفته.البته اين نظر منه بازم دعوام نگنيد.

من با اين دوستمون موافقم در اينكه خيلي از ترسها رو با دست خودمون واسه خودمون پيش مياريم..در صورتيكه اگه بدون ترس يا بدون اينكه فكرمون درگير اون موضوع باشه در همون شرايط قرار بگيريم ممكنه هيچكدوم از اون اتفاقا هم نيفته

يه چيزي بگم فهيمه جان؟من نوشته هاتو تو چند تاپيك كه خوندم همش فكرم درگيره كه چرا "ك" و "گ" رو جابجا مينويسي؟!!:smiliess (11): اصن معضل فكري شده براما:smiliess (3):
 

sokot

New member
معلم دبیرستانمون میگفت اوایل ازدواجش بوده هرروز که از مدرسه میرفته خونه یه دسته گل تازه میدیده رو میزشونه هر روز خوشحال میشده که شوهرش براش گل میاره خونه و دوباره میره سرکار روز اول که میبینه کلی تشکرو ذوقو این حرفا اما روزای بعد دیگه چیزی بهش نمیگفته بعد از یه مدت به شوهرش میگه خسته میشی میایی و میری و برام هر روز گل میاری میگفت اینو که بهش گفتم یهو موند اما برا اینکه من نترسم یا چیزی نگه یه جوری قضیه رو جمع کرده
خلاصه میگفت این گذشتو چند وقت بود که تو فکر این بودم رنده برقی بخرم اما چون وقت نمیکردم امروز فردا کردم یه روز که از مدرسه رفتم خونه دیدم رنده برقیه رو کابینته میگفت اول ترسیدم چون من به کسی نگفته بودم رنده میخوام اما دوباره گفتم شاید لابه لای حرفام به شوهرم گفتم.باز شب که اومد خونه ازش پرسیدم که تو این رنده رو خریدی دیدم دوباره قیافه اش یه جوری شد اما گفت آره من خریدم دیدم وقت نکردی گفتم خودم بخرم.
اینم گذشتو چند وقت بعد تو فکرم بود یه لباس بخرم میگفت یه روز که داشتم لباسامو جمع و جور میکردم دیدم لباسی که میخواستم با همون رنگ تو لباسامه میگفت اینو که دیدم ترس همه وجودمو گرفت چون میدونستم به هیشکی نگفتم میخوام این لباسو بگیرم.میگفت همون لحظه زنگ زدم شوهرم اون گفت من نخریدم شاید مامانت خریده میگفت مطمئن بودم کار مامانم نیست اما با این حال به اونم زنگ زدم اون گفت شاید شوهرت خریده
میگفت اون لحظه نمیدونستم چه کار کنم تنها کاری که کردم چادرمو پوشیدمو رفتم خونه مامانم .میگفت بعد از اون دیگه تو خونه پا نذاشتم.حتی نرفتم تا وسایلمو جمع کنم شوهرش همه چی رو خودش جمع کرده بوده و یه خونه جدید گرفته بوده براش تا رفته اونجا.اینجور که میگفت انگار بعدا یکی بهش گفته توی اون خونه جن داشته اما جن از نوع خوبش و بهش گفته بوده که اگه نمی ترسیدی تو خیلی کارا میتونست کمک کنه.

خیلی میگفت میگفت کردم به بزرگیه خودتون ببخشید:riz304:
 
آخرین ویرایش:

zanbagh

New member
وایییییییییییی منم یکی از این ..... میخاااااااااااااااام
خوشبحال معلمتون
 
بالا