دفتر شعر

parnia

New member
چه زبیا خالقی دارم..
چه بخشنده خدای عاشقی دارم..
که میخواند مرا با آنکه میداندگنه کارم..
اگر رخ بربتابانم,دوباره مینشیندسرراهم..
دلم رامی رباید با طنین گرم وزیبایش
که در قاموس پاک کبریایی,قهر,نازیباست
چه زیبا عاشقی را دوست می دارم
دلم گرم است,می دانم که می داند بدون لطف او تنهای تنهایم
خدای من,خدایی خوب می داند
ومی داند که سائل را نباید دست خالی راند
چه ترس از ظلمت شبها به هنگامی که می گوید
عزیزم حاجتی داری اگر,اینک بخوان مارا
که من حاجت روا کردن برای بنده ام را دوست دارم
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: akhbar

parnia

New member
دریا
به پیش روی من , تا چشم یاری می کند , دریاست !
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست !
درین ساحل که من افتاده ام خاموش .
غمم دریا , دلم تنهاست .
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست !
خروش موج , با من می کند نجوا ,
که : هر کس دل به دریا زد رهایی یافت !
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ...
مرا آن دل که بر دریا زنم , نیست !
ز پا این بند خونین بر کنم نیست ,
امید آنکه جان خسته ام را ,
به آن نادیده ساحل افکنم نیست !
 

setayesh71

New member
آرزو دارم شبی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را ...

تلخی برخورد های سرد را ....
 

mohana

Well-known member
حرف‌هاي ما هنوز ناتمام
تا نگاه مي‌كني: وقت رفتن است
باز همان حكايت هميشگي!
پيش از آنكه باخبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير مي‌شود
آي....
اي دريغ و و حسرت هميشگي!
ناگهان چقدر زود دير مي‌شود!
 

mohana

Well-known member
ز تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
:whistle:
 

sokot

New member
سرفه می کنم بیرون نمی پرد ، سکوت بدی در گلویم نشسته....
 

sokot

New member
سکوت سرشار ازناگفته هاست وناگفته ها پر بها ترین داشته هاست .
 

reza.n

New member
من از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم/که عشق از پرده ی عصمت برون آرد زلیخا را
 

mohana

Well-known member
قفل قفس باز و قناری ها هراسان
دل کندن آسان نیست....آیا می توانم؟!:sad:
 

parnia

New member
شب سردی است ومن افسرده

راه دوری است و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

میکنم,تنها,ازجاده عبور:

دور ماندند ز من ادم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت,

غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر امد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر,سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ بر ارم از دل:

وای,این شب چه قدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان اویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل,

غم من لیک,غمی غمناک است.........

سهراب سپهری
 

mohana

Well-known member
واااااااااااااای پرنیا
همین الان دارم همین شعر و با صدای اصفهانی گوش میکنم
فوق العاده س.............:dadad4:
 

parnia

New member
آنگاه که غرور کسی را له می‌کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می‌کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می‌انگاری ،

آنگاه که خدا را می‌بینی و بنده خدا را نادیده می‌گیری ،

می‌خواهم بدانم،

دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می‌کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟
 

@... zahra

New member
آنگاه که غرور کسی را له می‌کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می‌کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می‌انگاری ،

آنگاه که خدا را می‌بینی و بنده خدا را نادیده می‌گیری ،

می‌خواهم بدانم،

دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می‌کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟






من چقد لایک بزنم...دمت گرم..:thanks:
 

parnia

New member
دود مي خيزد ز خلوتگاه من.
كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن.
كي به پايان مي رسد افسانه ام ؟

دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر.
خويش را از ساحل افكندم در آب،
ليك از ژرفاي دريا بي خبر.

بر تن ديوارها طرح شكست.
كس دگر رنگي در اين سامان نديد.
چشم ميدوزد خيال روز و شب
از درون دل به تصوير اميد.

تا بدين منزل نهادم پاي را
از دراي كاروان بگسسته ام.
گرچه مي سوزم از اين آتش به جان ،
ليك بر اين سوختن دل بسته ام.

تيرگي پا مي كشد از بام ها :
صبح مي خندد به راه شهر من.
دود مي خيزد هنوز از خلوتم.
با درون سوخته دارم سخن.
 

mohana

Well-known member
از عشق من به هر سو در شهر گفتگوییست
من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد

پ ن: همینجوری:whistle:
 

mohana

Well-known member
خیلی قشنگ بود...
پ ن:ماهم باورمون شد:whistle:

Just_Cuz_19.gif
 
بالا