خدایا این مصیبت ها رو تو خونه هیچکس پیش نیار.............یادمه اون شبی که اعلام کردن...یکی از دوستان که آذری بود تو خونه بود و در حالی که هر لحظه احتمال پس لرزه ها بود ولی آمده بود و برای من قضیه را توضیح میداد....................هر لحظه ممکن بود جونش به خطر بیفته ..همه مردمش تو خیابانها و پارکها بودن...ولی ایشان با احترامی که برای من قایل بود آمد تا از حادثه برای من بگوید.....................امیدورام هرجا که هست همیشه در پناه الله باشه............
یادمه همون شب تو خواب تمام رنگم پریده بود و عرق روی صورتم بود و همش کابوس میدیدم تا اینکه مامانم از خواب بلندم کرد و بهم گفت چی شده..گفتم مادر زلزله آمده...خیلی حالم بد بود....تمام ثانیه هایی که میگذراندم دعا برای عزاداران اونجا بود.....................خیلی شرمنده ملتم هستم که نتونستم کاری براشون انجام بدم.........................خیلی....................ولی همیشه جویا بودم که براشون چکارها کردن...............
امیدوارم که خدا همیشه پناهشون باشه............همیشه و دوباره به روزهای خوبشون برگردن...........................
"ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست"