100 داستانک از زندگی امام هادی (ع) «هر روز یک داستان»

AWWA

New member
با اجازه صاحب تاپیک

امام نقی (علیه السلام) به زنی که مدعی شده بود حضرت زینب است گفت اگر راست می گویی که فرزند پیامبری، وارد قفس شیرها شو زیرا خوردن گوشت تن فرزندان زهرا بر درندگان حرام است...
مدعی نرفت اما خلیفه که می خواست پاره پاره شدن امام را توسط شیرهای درنده ببیند، به ورود ایشان اصرار کرد...
هنگامی که حضرت هادی پذیرفت و وارد قفس شد، شیرها آرام گرفتند و به پابوسی اش آمدند.


بحار الا نوار ج ۵۰ ص ۱۴۹ ح ۳۵ چاپ ایران.
منتهی الامال ج ۲ ص ۶۵۴ چاپ هجرت.

 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: ZOT

مجید دیجی

مدیر بخش
امام نقی (علیه السلام) به زنی که مدعی شده بود حضرت زینب است گفت اگر راست می گویی که فرزند پیامبری، وارد قفس شیرها شو زیرا خوردن گوشت تن فرزندان زهرا بر درندگان حرام است...
مدعی نرفت اما خلیفه که می خواست پاره پاره شدن امام را توسط شیرهای درنده ببیند، به ورود ایشان اصرار کرد...
هنگامی که حضرت هادی پذیرفت و وارد قفس شد، شیرها آرام گرفتند و به پابوسی اش آمدند.


بحار الا نوار ج ۵۰ ص ۱۴۹ ح ۳۵ چاپ ایران.
منتهی الامال ج ۲ ص ۶۵۴ چاپ هجرت.


ممنون بابت پستتون... ای کاش ما هم امام زمانمون رو درک می کردیم...
 

maxin

Well-known member
[h=2]*برگ هجدهم[/h]
بسم الله...

علی پسر مهزیار از اهواز آمده بود سامراء؛
خبرهایی از جانشین امام جواد علیه السلام به او رسیده بود.
اول شک کرد که او امام باشد ولی وقتی باران گرفت و حکمت لباس گرم پوشیدنش را فهمید،
با خودش گفت: خودش است! بروم یک سوال از او بپرسم.
رفت جلو.
امام برگشت.
چهره پوشش را برداشت.
جواب سوالی را که میخواست بپرسد، داد.
فهمید امامش کیست.

بحارال، ج 50، ص 173 و ص 174

*جانم فدای امام هادی علیه السلام*
 

maxin

Well-known member
*برگ نوزدهم
بسم الله...



- ما نفهمیدیم این دیگر چه جور دشمنی ای است که تو با علی بن محمد علیه السلام داری؟
وقتی که می آید خانه ات از نوکر وکلفت گرفته تا دیگران همگی می شوند خادمش.
کار به جایی رسیده که زحمت پس زدن پرده را هم به خود نمی دهد، چون دیگران زودتر می دوند و برایش پس می زنند!
- بی جا کرده اند! دیگر کسی حق ندارد برایش پرده کنار بزند.


*


امام وارد شد.
کسی جرات نکرد طرف پرده برود.
یکی دو قدم بود که یک دفعه باد زد و پرده کنار رفت.
وقتی می خواست برگردد هم.
فریاد متوکل پیچید توی خانه: از این به بعد این پرده ی لعنتی را برایش کنار بزنید، نمی خواهیم باد پرده دارش باشد!


بحارال، ج 50، ص 203




حدیث نوشت: امام حسن مجتبی علیه السلام:
کسی که در دلش هوایی جز خشنودی خدا خطور نکند، من ضمانت میکنم که خداوند دعایش را مستجاب کند.


اصول کافی، ج 2، ص 62، ح
 

maxin

Well-known member
*برگ بیستم.
بسم الله...



ماجرای کنار رفتن پرده برای امام دهن به دهن می گشت،
پرده دار متوکل هم برای صالح، یکی از دوستان واقفی مذهبش تعریف کرد.
تا شنیده بود شروع کرده بود به خندیدن و مسخره کردن.
همان موقع امام رسید، به او لبخندی زد، هرچند تا آن موقع هم دیگر را ندیده بودند.
گفت: " صالح! خدا در وصف سلیمان پیامبر گفته: " ما باد را در تسخیر او قرار دادیم تا به امرش هر کجا خواست بوزد.
پیامبر تو واوصیاء او که پیش خدا عزیزتر از سلیمانند."
عقاید واقفی اش همه بر باد رفت؛
شـیعـه شد.

بحارال، ج 50، ص 203


199_113.jpg


 
آخرین ویرایش:

maxin

Well-known member
برگ بسیت ویکم.
بسم الله...



از هند آمده بود، با انواع و اقسام چشم بندی ها و تردستی ها.
متوکل وعده داد اگر آبروی امام را ببرد، هزار دینار خالص جایزه دارد.
امام را دعوت کردند مهمانی، سفره انداختند، نان اوردند.
نان ها خیلی نازک تر از معمول بود.
امام بسم الله گفت و دست برد طرف نان.
قرص نان از زمین بلند شد و انگار که پرواز کند، آن طرف تر افتاد.
صدای قاه قاه خنده بلند شد.
شعبده باز لبخندی شیطنت آمیز زد.
دست امام رفت طرف یک نان دیگر.
دوباره همان اتفاق و همان خنده ها.
دست امام باز هم دراز شد، این بار به طرف بالشی که شعبده باز به آن تکیه کرده بود.
- بگیرش!
ناگهان عکس شیرِ رویِ بالش پرید بیرون و استخوان و گوشت و پوست شعبده باز را یک جا بلعید!
باز هم دهان ها باز بود،
این بار امام نه از خنده، از تعجب و حیرت.


بحارال، ج 50، ص 147 _ منتهی الامال، ج 2

 

maxin

Well-known member
*برگ بیست و دوم.
بسم الله...



زید اعتراض می کرد به خلیفه: هادی جوان است و بی تجربه. من اما،
عموی پدرش هستم و شایسته ی احترام و تواضع.
خلیفه جریان را به امام هادی علیه السلام گفت.
امام جواب داد: هرچه می گوید انجام بده.
مجلسی برپا بود.
زیدبن موسی وارد شد.
او را بالای مجلس نشاندند.
امام بعد از او آمد.
زید بی اختیار بلند شد، در مقابل فضل امام خم شد.
امام را جای خود نشاند و نشست روی زمین، پیش پای او.


بحارال، ج 50، ص 190 _ المناقب، ابن شهر آشوب


 

maxin

Well-known member
*برگ بیست وسوم.
بسم الله...



دستور فوری داشت برای بازرسی خانه.

شبانه با نردبان از پشت بام بالا رفت.
خواست داخل شود، تاریک بود، نتوانست.
کسی صدایش کرد: " سعید! همان جا باش تا برایت شمع بیاورم. "
آورد.
در روشنایی دید امام لباس پشمی پوشیده و روی حصیر نشسته، رو به قبله.
خجالت زده نگاه کرد...
امام گفت: " خانه، در اختیار توست. "


منتهی الامال، ج 2، باب 12

 

maxin

Well-known member
*برگ بیست و چهارم.
بسم الله...

مست کرده بود.
فرستاده بود امام را به زور از خانه بیاورند به مجلس باده نوشی و عیاشی اش.
به امام مشروب داد ولی امام زیر بار نرفت.
گفت: " شعر بخوان! "
امام جواب داد: " شعر زیاد حفظ نیستم. "
وقتی اصرار کرد، امام سرود:
" آنان که بر بلندی کوه ها کاخ ساختند
مرگ اینک در اعماق گور طعمه ی کِرمان نمودشان
آن تاج ها و گوهر و زیور کجا بشد!؟
پرسد کسی ز بعد دفن ز ایشان که هان چه شد؟ "
عربده های مستانه جایش را به ضجه های ذلیلانه داد. چهارهزار دینار به امام داد و با احترام فرستادش خانه.
امام که بیرون رفت، جام شرابش را محکم کوفت زمین.
بحارال، ج 50، ص 211 _ منتهی الامال، ج 2



حدیث نوشت: امام نقی علیه السلام:
دنیا همانند بازارى است که عدّه اى در آن براى آخرت سود مى برند و عدّه اى دیگر ضرر و خسارت متحمّل مى شوند.
 

maxin

Well-known member
*برگ بست و پنجم.



بسم الله...


متوکل عصبانی بود، می خواست امام را سبک کند.
هر کار می کرد به جلسات می گساری نمی آمد.

نامه نوشت به برادر امام که اهل ساز و آواز بود، اهل می و گناه.
از او خواست در سامراء سکونت کند.
افراد زیادی را جمع کرد برای استقبال. امام هادی علیه السلام هم رفت.
به موسی گفت: " هیچوقت به متوکل نگو که شراب می خوری، او تو را آورده اینجا آبرویت را ببرد و در مهمانی ها بی ارزشت کند. "
- اگر تعارفم کرد چه؟
- با این کار خودت را بی ارزش نکن.
امام باز تکرار کرد. ولی موسی قبول نکرد،
گفت: " این مجلسی که متوکل فکرش را کرده، هرگز تشکیل نخواهد شد. "
موسی هر روز صبح می رفت برای دیدن متوکل.
به او می گفتند: " متوکل کار دارد؛ شب بیا. مست است؛ صبح بیا. مریض است؛ بگذار وقت دیگر. "
سه سال گذشت، متوکل مرد و او هنوز ندیده بودش؛ نه در مهمانی و نه حتا تنها.


بحارال، ج 50، ص 159
 

maxin

Well-known member
*برگ بیست وششم.

بسم الله...

رفت خانه ی امام، با عجله گفت: "خانواده و اموالم را سپردم به شما. "
- خب چه خبر شده یونس؟
- باید از این جا فرارا کنم.
امام لبخندی زد، گفت: " چرا؟ "
- نگین با ارزشی را وزیر خلیفه داده بود برای حکاکی، موقع کار نصف شد.
امام گفت: " آرام باش، به خانه ات برگزد، ان شاءالله درست می شود. "
فردا وزیر او را خواست گفت: " همسرانم دعواشان شده. نگین را دو قسمت کن، دو انگشتر بساز با دست مزد برابر. "

منتهی الامال، ج 2، باب 12

2_7.gif

حدیث نوشت: امام علی النقی علیه السلام:

مردم در دنیا به وسیله ثروت و تجمّلات شهرت مى یابند ولى در آخرت به وسیله اعمال محاسبه و پاداش داده خواهند شد.

 

maxin

Well-known member
*برگ بیست و هفتم.

بسم الله...



احضار شده بود از طرف متوکل. می ترسید.
مسیحی بود اما، صد دینار نذر علی بن محمد کرد تا خطری برایش پیش نیاید.
به سامراء که رسید امام تحت نظر بود.
ترسید نشانی خانه را بپرسد. شتر را آزاد گذاشت تا راه را پیدا کند.
شتر در خانه ای ایستاد. در زد.
غلامی آمد بیرون: " این جا خانه ی علی بن محمد است؟ "
- بله، یوسف! صد دیناری را که نذر علی بن محمد کرده ای بده.
یوسف با تعجب داخل شد.
علی بن محمد با مهربانی نگاهش کرد، گفت: " به جایی که احضار شده ای برو و نترس. از شر متوکل درامانی. "
از او خواست که اسلام بیاورد، قبول نکرد.
گفت: "خداوند به تو فرزندی می دهد که از شیعیان است و مایه ی رحمت و برکت. "
سال ها بعد همه نشسته بودند، جوانی داخل شد. متدین بود و از علویان.
گفت: "من فرزند یوسف مسیحی هستم که امام هادی علیه السلام مژده داده بود به پدرم. "


بحارال، ج 50، ص 145 _ زندگانی امام علی الهادی؛ باقر شریف قرشی، ص 27 _ الخرائج، ص 210





حدیث نوشت: امام علی النقی علیه السلام:


فروتنى آن است که با مردم چنان کنى که دوست دارى با تو چنان باشند.

 
آخرین ویرایش:

maxin

Well-known member
*برگ بیست و هشتم.


بسم الله...


مامور متوکل بود ولی دوست دار امام.
رفت خانه ی امام، ناراحت بود.
دستور داشت رسیدن وجوهات از قم را خبر دهد.
امام او را که دید لبخندی زد و گفت: " نگران نباش، اموال از قم می رسد ولی نه به دست آن ها، آرام باش و امشب را پیش ما استراحت کن. "


بحارال، ج 50

1_32149174189493695910.gif
 

maxin

Well-known member
*برگ بیست و نهم.


بسم الله...



وجوهات و هدایا را جمع کردند و عازم سامرا شدند.
هنوز از قم دور نشده بودند که شخصی آمد. پیام آورد که امام هادی علیه السلام دستور دادند:
" موقعیت مناسب نیست، به شهر خودتان برگردید. "
پیام دیگری رسید از امام:
" تعدادی شتر فرستاده ایم. اموال و نذورات را بار آن ها کنید و رهاشان کنید. "


***
یک سال گذشته بود از آن ماجرا، آمده بودند پیش امام.
دیدند وجوهات همه اش رسیده و پیش امام است.


بحارال، ج 50، ص 185





حدیث نوشت: امام علی علیه السلام:
هرکس 100 آیه از قرآن را بخواند و بعد از آن 7 مرتبه " یاالله " بگوید خداوند دعای او را مستجاب میکند.
 

maxin

Well-known member
*برگ سیم.

بسم الله...




از قم آمده بود.
وجوهات مردم را از جیبش درآورد، گفت: " روپوش زن قمی را بده. "
روپوش را داد.
- روپوش اصلی را بده، این که روپوش دخترت است.
- ببخشید آقا! به شما شک داشتم، می خواستم به یقین برسم که رسیدم.


بحارال، ج 50، ص 125




1_imam-hadi.jpg

 

maxin

Well-known member
*برگ سی و یکم.



بسم الله...


از کوفه آمده بود.
گفتند امام هادی علیه السلام در مزرعه است.
رفت و گفت: " قرضی دارم و نمی توانم بپردازم. "
امام چیزی نداشت. برگه ای نوشت که این مرد طلبی دارد از من. آن را به مرد داد و گفت:
" وقتی به سامراء رسیدم، زمانی که دورم شلوغ بود بیا، پرخاش کن و ادعا کن از من طلب کاری. "
مرد نوشته را گرفت و در حضور مسئولین، این کار را کرد.
متوکل برای این که ادعای بزرگی کند، به امام پول داد.
امام هم بخشید به مرد، همه ی پول را. سه برابر آن چه می خواست.


بحارال، ج 50

 

maxin

Well-known member
*برک سی ودوم.


بسم الله...



از کوفه آمده بود برای دیدن امام.
قرض سنگینی داشت، گفت: " توان پرداختش را ندارم "
امام جواب داد: " همین جا بمان تا مشکلت را حل کنم. "
حظه ای بعد سی هزار دینار آوردند از طرف متوکل.
کیسه را تحویل مرد کوفی داد، بدون آن که بشمارد.


بحارال، ج 50


Demo_Shahadat_Imam_Hadi.jpg




وداع [FONT=&quot]امام سجاد علیه السلام[/FONT][FONT=&quot] [/FONT]با ماه رمضان :


السَّلَامُ عَلَیْکَ مِنْ قَرِینٍ جَلَّ قَدْرُهُ مَوْجُوداً، وَ أَفْجَعَ فَقْدُهُ مَفْقُوداً
درود بر تو ای همنشینی که چون پدید آید، احترامش بزرگ است و چون ناپدید شود فقدانش دردناک باشد.


[FONT=&quot]دعای 45 صحیفه سجادیه علیه السلام[/FONT][FONT=&quot] [/FONT]
[FONT=&quot]
[/FONT]

[FONT=&quot]
1_32149174189493695910.gif
[/FONT]



 

maxin

Well-known member
*برگ سی وسوم.

بسم الله...

متوکل چهار نفر شمشیر زن ماهر آورد تا وقتی ابالحسن آمد، او را بکشند.
امام آمد، تنها و آرام.
نگاه شان که به امام افتاد، به او تعظیم کردند، تکبیر گفتند.
وقتی که رفت، متوکل عصبانی، رو کرد به آن ها: " چرا دستور را اجرا نکردید؟ "
گفتند: "چطور به او حمله می کردیم، وقتی صد نفر شمشیر به دست هم راهش بودندف شمشیرها را می دیدیم، شمشیر زن ها را
نه. "

بحارال، ج 50، ص 196 _ اثبات الهداه، ج 3 _ محجه البیضاء، ج 4، ص 318

2_7.gif

 

maxin

Well-known member
*برگ سی وچهارم.

بسم الله...

رفته بودم پیش امام.
یکی از خدمت کاران جوانش را صدا زد.
رو کرد به من: " این جوان خودش فکر می کند به زبان فارسی مسلط است. چند کلمه ای با او حرف بزن، ببین همین طور است؟ "
به نظر نمی آمد فارسی بلد باشد، گفتم از مطالب ساده شروع می کنم.
پرسیدم: " زانوی تو چیست؟ "
چشم هایش گرد شد.
سرش را انداخت پایین.
سرخ شده بود.
امام لبخندی زد.
سوال من را به عربی ترجمه کرد برای غلام: " دارد از تو می پرسد؛ رکبتکَ ما هی!؟ "

بحارال، ج 50، ص 157



حدیث نوشت: رسول خدا صلی الله علیه و آله: ... روز پنجشنبه روزی مبارک بر امت من است که در سحرخیزی این روز برای امتم برکت گذاشته شده است.


 

maxin

Well-known member
*برگ سی و پنجم.


بسم الله...



- مقداری مدفوع گوسفند را با گلاب بجوشانید و تفاله اش را روی زخم بگذارید تا خوب شود.
پزشک ها دستورالعمل ابالحسن را مسخره کردند.
متوکل، اما، بی تاب بود، قبول کرد.
مقداری از آن را روی دمل گذاشتند. چرک و خون بیرون ریخت، حالش خوب شد.


اصول کافی، ج 2 _ بحارال، ج 50، ص 168 _ منتهی الامال، ج 2، باب 12


H.Hadia-9.jpg



 
بالا