خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند ساقی بده بشارت رندان پارسا را صبا
sepideeee New member 2014-09-07 #922 ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس بوسه زن بر خاک ان وادی و مشکین کن نفس ارام یا ارامگه
abtin13 New member 2014-09-08 #923 این کهنه رباط را که عالم نام است و آرامگه ابلق صبح و شام است بزمی ست که وامانده صد جمشید است قصریست که تکیه گاه صد بهرام است آتش
این کهنه رباط را که عالم نام است و آرامگه ابلق صبح و شام است بزمی ست که وامانده صد جمشید است قصریست که تکیه گاه صد بهرام است آتش
Y yara New member 2014-09-08 #924 آتش آن نیست که از شعله ی او خندد شمع آتش آن است که در خرمن پروانه زدند شرر
nastaran8 New member 2014-09-09 #925 آهن خرد آیینه گر بر وی نهد زخم شرر ما را نمیخواهد مگر خواهم شما را بیشما آهن
M Mr.Beneficence New member 2014-09-09 #926 گفتم آهن دلی کنم چندی ندهم دل به هیچ دلبندی سعدیا دور نیک نامی رفت نوبت عاشقیست یک چندی باران
shiny New member 2014-09-09 #927 باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان میخورد بر بام خانه یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب وشیرین توی جنگل های گیلان:4d564ad6: احساس
باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان میخورد بر بام خانه یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب وشیرین توی جنگل های گیلان:4d564ad6: احساس
A a_67 New member 2014-09-09 #928 آزاد باش و بندهٔ احساس کس مشو.......کازاده آن بود که نگردد اسیر کس "خالص"
shiny New member 2014-09-09 #929 چه خوش است زر خالص چو به آتش اندرآید چو کند درون آتش هنر و گهرنمایی صدف
A a_67 New member 2014-09-09 #930 فلک را گهر در صدف چون تو نیست.......فریدون و جم را خلف چون تو نیست "سلام"
shiny New member 2014-09-09 #931 سلام رهگذر سلام بی خبر ز درد شعر های من سلام زجر لحظه لحظه های من سلام دختر نشسته در میان شعله ها سلام روح بی هدف نگاه
سلام رهگذر سلام بی خبر ز درد شعر های من سلام زجر لحظه لحظه های من سلام دختر نشسته در میان شعله ها سلام روح بی هدف نگاه
M Mr.Beneficence New member 2014-09-10 #932 سلام ات را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید، نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است ----- شحنه
سلام ات را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید، نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است ----- شحنه
A a_67 New member 2014-09-10 #933 ما را ز منع عقل مترسان و می بیار.......کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست "ظفر"
A a_67 New member 2014-09-10 #935 دل منه بر دنیی و اسباب او.......زانکه از وی کس وفاداری ندید کس عسل بینیش از این دکان نخورد.......کس رطب بیخار از این بستان نچید "طینت"
دل منه بر دنیی و اسباب او.......زانکه از وی کس وفاداری ندید کس عسل بینیش از این دکان نخورد.......کس رطب بیخار از این بستان نچید "طینت"
M Mr.Beneficence New member 2014-09-11 #936 گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد ---- خرابات
shiny New member 2014-09-11 #937 با خرابات نشینان ز کرامات ملاف هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد مهمان
sepideeee New member 2014-09-11 #938 در پای من افتاد سر از شوق چو دانست مهمان تو خورشید رخ و مهوشم امشب قافله
sepideeee New member 2014-09-11 #940 تو با من بودی و من بی تو افسوس تو خورشیدی و من دنبال فانوس .... کاروان