یاد شهدا

bahramian0935

New member
می‌گفت : جانبازی ویلچری و قطع نخاعی هست که در یک محله ای جنوبی در تهران که اسم می‌برد طبقه دوم مستاجرند ، هر روز همسر ویلچری تک و تنها شوهرش را از روی پله‌ها بالا و پایین می برد ، زن و شوهر نیز با وجود کوه مشکلات هیچ توقعی از هیچ کسی ندارند و تا حالا صدایشان در نیامده است.
جانباز شبی را تا صبح پشت در مانده بود ، چون نیمه شب به خانه رسیده بود و قدش کوتاه بود و نمی‌توانست زنگ بزند ، و نمی‌خواست مزاحم همسایه‌ها شود در هم نزده بود . دم سحر رفتگر محله آمده بود زنگ زده بود که او را ببرند داخل.
به مناسبتی یک جایی از این خانواده تقدیر کرده بودند ، سکه ای بهشان داده بودند ، آن‌ها که با وجود این همه هزینه دادن ، خود را بدهکار مردم دیده بودند ، گفته بودند مظلومترین و فقیرترین آدم محل همین رفتگر است که هیچ‌وقت هیچ‌کس نمی‌بیندش من که از انقلاب حقی ندارم . برداشته بودند سکه را داده بود به او . رفتگر محله هم رفته بود یک دسته جارو برایشان خریده بود که مرد جانباز بگذارد پشت در ، هر موقع دیر کرد بتواند آن را از زیر در بیرون بکشد و با آن زنگ بزند!
این‌ها همان‌هایی هستند که برخی! مسئولین بهشان می‌گویند افراطی و البته بعد از شهادت‌شان می‌توانند به خانواده‌شان سر بزنند و از مدح ایثار و شهادت سخن بگویند بدون این که در حیاتشان قدمی برای آن‌ها بردارند.
 

bahramian0935

New member
شهید آقا حسن باقری:
تا خالص نشوی خدا تو را بر نمی گزیند. لذا باید سعی کنیم که خداوند عاشقمان بشود تا ما را ببرد.
 

bahramian0935

New member
اگه عكس پاهاي لخت شكيرا يا حتي
يه دافي خوشگله ايراني بذارم 20.000 تا لايك ميخوره.........
ميخوام ببينم پايي كه در راه حفظ شرف و وطن و ناموس قطع شده به احترامش ارزش لايك نداره؟؟؟
 

bahramian0935

New member
یکی دو روزی بود که شهیدی پیدا نکرده بودیم. یعنی راستش شهدا ما را پیدا نکرده بودند. گرفته و خسته بودیم و گرما هم بدجوری اذیتمان می‌کرد.
همراه یکی دو تا از بچه‌ها داشتیم از کنار گودال شهدای فکه که زمانی در سال 1361 عملیات والفجر مقدماتی آنجا رخ داده بود، رد می‌شدیم ناگهان نیرویی ناخواسته مرا به خودش جذب کرد.
متوجه نشدم چیست اما احساس کردم چیزی مرا بسوی خود می‌خواند.ایستادم،
نظرم به پشت بوته‌ای بزرگ جلب شد؛ کسی که همراهم بود تعجب کرد که کجا می‌روم؛ فقط گفتم بیا تا بگویم؛ دست خودم نبود؛
انگار مرا می‌بردند؛ پاهایم جلوتر می‌رفتند؛.
به پشت بوته که رسیدم، جا خوردم.
صحنه خیلی تکان دهنده و عجیبی بود. همین بود که مرا به سوی خود خوانده بود.
آرام روی زمین نشستم و ناخودآگاه زبانم به سبحان الله چرخید؛ همراهم متوجه حالم شد؛ به سرعت جلو آمد؛ او هم در جا میخکوب شد؛
شهیدی که لباس بسیجی به تن داشت به کپه‌ای خاک کنار بته تکیه داده و پاهایش را دراز کرده بود؛
یکی دیگر هم سرش را روی ران پای او گذاشته بود، دراز کشیده و خوابیده بود.
15 سال بود که خوابیده بودند. آدم یاد اصحاب کهف می‌افتاد اما اینها اصحاب رمل بودند.
اصحاب فکه، اصحاب قتلگاه والفجر و اصحاب روح الله.
خاطره حاج رحیم صارمی از گروه تفحص لشکر 31 عاشورا تفحص پیکر دو شهید در فکه

- - - Updated - - -

پیرزنی نشسته، کنج اتاقی کوچک
نیست پسرش تا بگه، مادر روزت مبارک
تقدیم به اون مادر شهیدی که تنها فرزندش رو فرستاد سپر بلای من و تو
 

bahramian0935

New member
مطمئن هستم که شهدای دفاع مقدس به این شهید بزرگوار غبطه می‌خورند، چون مهم است چه کسی قاتل شما باشد و با چه عزم و کینه‌ای شما را به شهادت برساند. او به دست کسانی به شهادت رسید که یک کینۀ 1400 ساله از علی بن ابیطالب(ع) صحابی جلیل‌القدر و عالی‌مقام پیامبر(ص) را در سینه دارند.
باید تندیسی از شهید باغبانی در وسط شهر گذاشته شود تا اهالی هنر و رسانه سرمشق بگیرند/ مستندسازی که مستندی برای رفع مظلومیت مظلومان منطقه نساخته باشد، برای ابد شرمنده خواهد بود
در روایات فرموده‌اند که امتحانات آخرالزمان برای رسوا کردن منافقین است (رسول الله(ص):
لا تَكرَهُوا الفِتنَةَ فى آخِرِ الزمانِ ؛ فإنّها تُبِيرُ المُنافِقينَ؛ میزان الحکمه/روایت 15748)
از خدا می‌خواهیم به حق خون این شهدا، روند رسوایی منافقان را سریعتر بگرداند و ما را در فتنه‌های آخرالزمان دستگیری بفرماید. و ما را در راه پرنور این شهید بزرگوار، راهی بگرداند

- - - Updated - - -

مـــحمد رضـــا هم مــداح بـــود هـــم فــــرمانده
ســفارش کـــرده بـــود روی ِ سنگ ِ قـــبرش بــنویســند : " یـــا زهـــرا "
اونقــدر رابـطه اش بـا حضـرت زهرا قوی بود که مثل ِ حضرت زهرا شـهید شد
خمپـــاره خورد بـه سنگرش بچه ها رفتند بالا سرش
دیدند ترکش خورده به پـهلوی ِ سمت ِ چپ ُ بازوی ِ سمت ِ راستش ...
/ شـهید محـمد رضـا تورجـی زاده /
 

bahramian0935

New member
من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم شهادت در قاموس اسلام كاری‌ترین ضربات را بر پیكر ظلم، جور،شرك و الحاد می‌زند و خواهد زد.
(قسمتی از وصیت نامه شهید والا مقام سردار حاج محمد ابراهیم همت)
 

bahramian0935

New member
......

یمان پیوند ادراکی با حقیقت است ایمان یعنی تسلیم یعنی خدا آگاهی مقرون به گرایش و تسلیم در پیشگاه حق.
-شناختن, همان دانستن است.
-عشق انسان را می رساند به مرحله ای که می خواهد از معشوق, خدائی بسازد و از خود بنده ای، او را هستی مطلق بداند و خود را در مقابل او نیست و نیستی حساب کند.
-زهد برداشت کم برای بازدهی زیاد است.
-زن آفریننده عشق است و عشق آفریننده مرد و مرد آفریننده تاریخ . ناظر به نقش مستقیم زن در سازندگی تاریخ است.
-زنان در طول تاریخ تنها مولد و زاینده مردان و پرورش دهنده جسم انها نبوده اند، بلکه الهام بخش و نیرو دهنده و مکمل مردانگی آنها بوده اند.
 

bahramian0935

New member
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا اَباعَبْدِاللَّهِ الْحُسَیْنِ ( عليه السلام )
آقا جان
خجالت میکشم ...
که با این دل آلوده
اجازه میدهید هر شب نامتان را تکرار کنم
براستی که عاداتکم الاحسان و سجیتکم الکرم
 

bahramian0935

New member
ﯾﮏ ﺳﺎﻟﯽ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﺮﻑ ﺁﻣﺪ ﮐﻪ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﭼﻮﻥ ﻋﻠﻒ ﻧﺒﻮﺩ، ﭘﻮﺳﺖ ﺩﺭﺧﺖ
ﻣﯽﺧﻮﺭﺩﻧﺪ.
ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﭙﻮﺷﺎﻧﻨﺪ، ﻫﻤﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺧﻮﺭ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ .
ﻇﺎﻫﺮ ﺩﯾﻦ، ﭘﻮﺳﺖ ﺩﯾﻦ ﺍﺳﺖ . ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺵ ﻣﻐﺰ ﺩﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﺳﺖ ﺭﺍ
ﺭﻫﺎ ﻧﮑﻨﯽ
ﺣﺎﺝ ﺍﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﺩﻭﻻﺑﯽ
 

bahramian0935

New member
شهیدغریبی که پیکرش را هیچ کس تحویل نگرفت!!
پس از باز کردن معبر مین، به سیم خاردار حلقوی رسیدند که به هیچ عنوان نمی‌شد آن را قطع کرد.
چون اگر سیم را قطع می‌کردند، سیم‌ها جمع شده و معبر منفجر می‌شد.
خبر رسید که گردان پشت سیم خاردارهای حلقوی گیر افتاده؛ از مکالمات بی‌سیم معلوم بود برادر کاوه اصرار دارند که کار زودتر شروع شود. در همین حین یک جوان به روی سیم‌های خاردار خوابید، بعد هم گفت: همه از روی من عبور کنید.
بیش از سیصد نفر از روی بدن او عبور کردند. خارهای سیم در بدن جوان فرو رفته بود، در زیر نور منوّر کاملاً مشخص بود، قطرات خون از بدن او جاری شده بود. وقتی همه نیروها از روی بدن او عبور کردند، عملیّات آغاز شد.
در همان لحظات جوان را از روی موانع بلند کردیم، همین‌طور که خون از تمام بدن او جاری بود،
دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا تحمّل ندارم، شهادت را نصیبم کن، در همان لحظه، گلوله‌ای بر چهره نورانی او نشست.»
اهل افغانستان بود، پیکرهای شهدای عملیّات والفجر 9 به شهرستان بجستان آمد؛ تمامی شهدا توسّط خانواده‌هایشان تشییع و تدفین شدند، امّا هنوز یک شهید مانده بود. کسی برای تحویل پیکر او اقدام نکرده بود. این شهید خانواده‌اش را در جنگ افغانستان از دست داده بود.
نانوا او را شناخت. مدتی در نانوایی کار می‌کرد. امام فرموده بود: «جبهه رفتن واجب کفایی است. او هم مقلّد امام بود؛ می‌گفت: اسلام مرز نمی‌شناسد، امام ولّی ماست.»
شهید رجبعلی غلامی، غربت و گمنامی خاص خودش را داشت؛ نوزده سال بیشتر نداشت. از تمام دار دنیا یک موتور داشت، آن را هم وصیت کرده بود بفروشند و به جبهه کمک کنند...
منبع:سایت بولتن نیوز
شادی روح این شهید بزرگوار صلوات { اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم}
 

bahramian0935

New member
هـر وقـت از جبهـه بـر می گـشت ، بـه حفر چـاه مشغول میشـد
دستمزدش رو هم میداد بـه همسرش ، تـا در غیابش راحت باشه
بعد از شهادتـش تعـداد زیـادی نـاشناس اومدند خونه مون
گریـه می کردند و می گفتنـد حسین شب ها می رفته منزلشون
مشکلاتـشون رو حل می کرده و به خانواده های نیازمند می رسیده ...
خاطره ای از زندگی طلبه ی شهیـد
" حسین سرمستی "
 

bahramian0935

New member
بسم الله ...
اینجا ایران است
جای که قهرمانانش جای حضور در دل جامعه
تنها در داستان های هزار و یک شب زندگی میکنند...
و بجای آنکه قهرمانان امروز کشور مان را دریابیم به آنها تهمت هم میزنیم...!!!
جهان سوم یعنی تهمت بزن تا زنده بمانی!!!
البته جهان سومی که برایمان تعریف کرده اند اربابان زر و زور و تزویر...
و نه کار کن و نه جهاد کن در راه خدا
برای بهتر زندگی کردن...
و سعادت اخروی ...
و این نه محصول چندین دهه
بلکه معلول عادت منفعت پرستی قومی خود برتر بین است و بس...!!!
اینجا ایرانست...
که نام و یاد شهید را تنها کوچه ها ، بزرگراه ها و اتوبان ها یدک می کشند
و بیش ازهمه رفتگر های شهرداری به اسم و عکس شهدا در کوچه ها توجه میکنند
نه مقام های مسول...!!!
و یادش بخیر بلبل جهان آرا را که میگفت اینجا موقام نداره ولی مسوول مویوم
حیف و حیف و حیف
بگذریم...
 

bahramian0935

New member
وزهـــای ِ اول ِ فتح ِ مــریوان بود .
همراه ِ حاج احـــــمد سوار ِ یک جیپ ، مشغولِ پاکسازی ِ شهر بودیم
.
در خیابان های ِ مریوان میگشتیم ، یکهُو یک نفر سیبیل کلفت قلچماق ملبس به لباس ِ کردی که فانسقه هم بسته بود ر ُ دیدیم
حاج احمد گفت : << بزن کنار ببینم این چی کار َس .>>
زدم رو ترمز، حاج احمد پیاده شد
و
رفت به سمتش .
جالب اینکه حاج احمد با آن قد ِ بلندش جلوی ِ آن مرد ِ سیبیل کلفت ، ریز به نظر می آمد.
بلافاصله خیلی محکم ازش پرسید: << ببینم تو کی هستی ؟ چی کاره ای ؟>>
نگاهی به قد ُ بالای ِ حاج احمد انداخت ِ همینطور که گوشه ی ِ سیبیلش ر ُ میچرخوند گفت : << ما کومُله هستیم . >>
چشمتان روز ِ بد نبیند
حاج احمد چنان گذاشت زیر ِ گوش طرف ، که او با آن هیکل ُ دبدبه ، نقش ُ زمین شد.
حاج احمد همانطور که مثل ِ شیر بالای ِ سرش بود ، گفت: << بچه ها ، بیاید این ُ بندازین عقب ِ ماشین ببینم . نسناس میگه من وکومُله ــم ! ما توی ِ این شهر فقط یه طایفه داریم "جمهوری ِ اسلامی" والسلام . >>
 

bahramian0935

New member
حاجی دیگر نمیخندی ...! چه شده آن لبخندهای دائمت؟
حاجی آنطور درخودت رفته ای دلم غصه اش میشود ...سرت را بالا بگیر...
به چه می اندیشی؟
از چه دلگیری؟؟؟
شهدا شرمنده ایم
 

bahramian0935

New member
یا هیچگاه در دل شب دور از هیاهوی زندگی به آسمان ستاره نگاه کرده اید ؟
و روح شما به عظمت و زیبایی آن مجذوب شده است ؟
این احساس احترام و ستایش بعظمت وزیبایی
و اظهار خضوع و تسلیم در برابر خالق آن نیایش نامیده میشود .
نیایش ارتباط قلبی انسان است با ذات عالم هستی
نیایش راز و نیاز درونی انسان است با کمال مطلق
نیایش کشش روح است بسوی کانون غیر مادی جهان
نیایش پرواز انسان است به سوی پروردگار عالم
نیایش منحصر به انسان ها نیست
تمام موجودات عالم
در نیایشی بزرگ شرکت دارند
هریک به زبان خود خدا را تسبیح می کنند
شعله شمع خود نیایشی است
و سوختن پروانه
نیایشی دیگر ....
خنده ی معصوم کودک نیایشی است
و مهر پاک متدر نیایش دیگر ....
نیایش یک مسیر روحانی و مکاشفه درونی است
که در آن عصاره ی وجود آدمی آب می جوشد
میسوزد
به روح مبدل می شود
بفراخنای عالم هستی بالا میرود
و در وجود کل حل میگردد
آدمی قلب دارد که مرکز احساس ِ عرفانی
و ار تباط با کانون نامرئی حیات
و درک زیبایی است
این قلب با محضولات عقل سیراب نمی شود
نیایش لطیف ترین و عمیق ترین نیاز فطری قلب است .
هنگام نیایش
پرده های ضخیم عالم محسوسات
از روی قلب به کنار می رود
و مشعل فروزان آدمی نور افشانی می کند
نیایش آرامش ضمیر می آورد
نفس را تصفیه می کند
روح را انبساط می دهد
ایجاد نشاط می کند
و ظرفیت وجود انسان را از کمال مطلق لبریز می نماید .
در یان نیایش ها
نیایش عشاق ، شور دیگری دارد .
در میان عشاق عالم نیز ،
علی جایگاهی خاص دارد
علی مظهر کمال عشق و انسانیت ،
آنچنان عاشقانه راز و نیاز میکند
که دل آدمی آب میشود ،
آن همه قدرت و شجاعت
با آن همه خضوع و بندگی
آن همه شور و عشق
با آن همه ترس از فراق ......
راستی که مافوق طاقت بشری است .
اگر پیر زنی ضعیف ،
که قدم به دروازه مرگ نهاده است ،
از ترس و وحشت در مقابل خدای تضرع کند ،
چندان تعجب آور نیست
یا بیچاره ی مضطری که جبر زمان بی رحمانه خردش کرده است ،
اَمَن یُجیب بگوید
باز هم قابل درک است
ولی آنجا که قدرتمند ترین و بی نیاز ترین مرد روزگار
از شب تا به صبح
خاضعانه راز و نیاز میکند و میگرید
قابل فهم بشری نیست
علی فریاد میزند :
خدایا
من بخاطر ترس از جهنمت ترا نمی پرستم
به بهشت تو نیز طمعی ندارم
تو شایسته پرستشی
و محرک من فقط عشق به تو است
علی تاجر پیشه نبود که با خدای خود معامله کند
و در ازائ عشق پاداشی بخواهد
عشق شیرازه ی حیات و هستی او بود
و بدون عشق
نمیتوانست زنده بماند .

- - - Updated - - -

کی گفتـــــــه جنگ تموم شده...تازه اولشه

""... ما با هيچ دولت و کشوري شوخي نداريم و با تمام مستکبرين جهان سرجنگ داريم و در رابطه با اين هدف ، جنگ با صدام يزيد فقط مقدمه است ... ""

شهید حســــن باقری
 

bahramian0935

New member
مصطفی در مـدت حضور در جبهه ، بارها مجروح می شود ،
كـه اغلب به خانواده اطلاع نمی دهـد و پس از بهبود یافتن در
بیمارستان ، یك راست به جبهه باز می گـردد . . .
مصطفی در 8/11 / 1340 در روستای " حصار بالا " از توابع
" ورامین " در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود .
هنگام تحصیل در دوره متوسطه ، تابستانها در كارخانه " چیت سازی " كار می كرد تا هزینه تحصیل خود را تأمین كند .
بـا پیروزی انقلاب به جهـاد سازندگی می پیوندد .
مصطفی ، با شروع جنگ تحمیلی ، از طریق جهاد به جبهه های
جنوب اعزام می شود .
او در عملیات والفجر 4 در مقـام جانشین لجستیک تیپ سیدالشهدا
در منطقه پنجوین عراق کمک کار رزمندگان اسلام می شود و
در عملیات‌های " خیبر " و " والفجر 8 " باوجود آتش سنگین دشمن
که از زمین و آسمان می بارید تدارکات و مهمات را به
رزمندگان اسلام می رساند.
شهید مصطفی زواره ای سرانجام پس از سالها مجاهدت و ایثار در روز
14 اسفند ماه 1365 در عملیّات " كربلای 5 " به هنگام وضو گرفتن در
منطقه " شلمچه " بر اثر تركش خمپاره به شهادت رسید و
به خیل یاران شهیدش پیوست . . .
 

bahramian0935

New member
تا حالا چند نوع پل دیدین؟
چوبی، آهنی،بتنی؟؟؟؟
توی جبهه جنس بعضی پلها از آدم بود،رزمنده ها خودشونو می انداختن روی سیم خاردار تا بقیه از روشون رد بشن...
خارها آروم آروم توی بدنشون فرو می رفت و اونها به جای آخ . . .
به جای داد . . .فقط آروم می گفتن . . . یا زهـــــــرا(س)
شهدا را یاد کنیم با یک صلوات {اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
 

bahramian0935

New member
می دونید تو جبهه تعاون کجا بود؟!
محلی بود که بچه ها ساک شخصی خودشون رو تحویل می دادند و به جاش یه پلاک می گرفتند
و بعد از اینکه می خواستند برن خونشون می رفتند تعاون پلاک رو تحویل می دادند و وسایل شخصیشون رو
تحویل می گرفتند
می دونید حدود شش هزار ساک هنوز که هنوزه داخل تعاون مونده
و این یعنی اینکه هیچ وقت هیچ پلاکی
برنگشته تا وسایلش رو تحویل بدن
هیچ وقت . . .
 

bahramian0935

New member
تا حالا چند نوع پل دیدین؟
چوبی، آهنی،بتنی؟؟؟؟
توی جبهه جنس بعضی پلها از آدم بود،رزمنده ها خودشونو می انداختن روی سیم خاردار تا بقیه از روشون رد بشن...
خارها آروم آروم توی بدنشون فرو می رفت و اونها به جای آخ . . .
به جای داد . . .فقط آروم می گفتن . . . یا زهـــــــرا(س)
شهدا را یاد کنیم با یک صلوات {اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم}
 

bahramian0935

New member
........

بچه ها بیاین تو این پست خاطراتی از شهدا را بنویسیم.
شهدا به گردن همه ما حق دارند.
و همانطور که میدانید شهادت هنر مردان خداست
مزار کوچک و خاک خورده ای بود. به نظر میومد سالهاست زائری نداشته. کلی برگ یاس روش رو گرفته بود. برگ ها رو کنار زدم روی سنگ نوشته بود:
نوزاد شهید محمد جواد شریفی زواره
تاریخ تولد: ۶۵
تاریخ شهادت: ۶۵
محل شهادت: سقز
 
بالا