کمی برای سادگی ام...

bacillus.bs

New member
ستاره اشکاتو پاک کن/ادما وفاندارن/واسه رفتن وشکستن/ دم به دم دلیل میارن
 

bacillus.bs

New member
زدگاه و تاریخ تولد هیچ کس در هیچ نقشه و تقویمی نیست .چرا که ادمها هر لحظه در طپش قلب کسانی که دوستشان دارند متولد میشوند. (کوروش کبیر)
 

bacillus.bs

New member
درد من...
درد من چشمانی بود که به من اشک هدیه میداد و به دیگران چشمک...!
 

bacillus.bs

New member
آن کسی که تو میجویی، کی خیال تو بسر دارد...؟!
بس کن ناله و زاری را، بس کن او یار دگر دارد...
 

bacillus.bs

New member
کلاغ جان، قصه من هم به سر رسید...
سوار شو...
تو را هم تا خانه ات میرسانم.
 

bacillus.bs

New member
ما آدما همیشه صدا های بلند رو می شنویم، پررنگ ها رو میبینیم و کارهای سخت رو دوس داریم! غافل از این که خوب ها آسون میان، بی رنگ میمونن و بی صدا میرن.
 

bacillus.bs

New member
پروانه به دور شمع چرخید و بال و پرش سوخت، بیچاره از این عشق فقط سوختن آموخت
 

bacillus.bs

New member
اشک هایم را به نخ می کشم

و تسبیحی می سازم هزار دانه

تا با آن ذکر دلگیری ام از دنیا را برایت بگویم...
 

bacillus.bs

New member
امروز

فهمیدم

عینک آفتابی ام

چقدر راز نگهدار خوبی ست

وقتی

ستاره های دلتنگی سرازیر از چشمانم را

از دستبرد نگاه نامحرم مردمان این شهر خاکستری

دور نگه می دارد!...
 

bacillus.bs

New member
یک روز اگر آمدی

و در امتداد پاییز درختهای یک باغ

دختری را دیدی که روی طلایی برگ ها زانو زده

مبادا به تمام قد بایستی روبه روی او و زل بزنی به خاکستری خاطراتش

شاید رفته دلتنگی هایش را همدم خاک کند

بسپارش به تنهایی...
 

bacillus.bs

New member
آدمک خیس رویاهای بارانی ام!

دقیق نمیدانم رد پایت را در دلم که بگیری

به کدامین بهانه اطلسی میرسی

فقط این را میدانم که آن بهانه آنقدر قیمتیست

که مدت هاست چشمانم به قلبم حسادت میکند

بیا که ترنم نگاهم تجسم حضورت را می طلبد!...
 

bacillus.bs

New member
کسی آن سوی دیوار دلتنگی هایم گوش ایستاده

تا برای بهانه ای که تقویمم را بی بهار کرد ترانه بسراید

اما...چه بهانه ای

وسیع تر از تو و نگاه بی تفاوت وسکوتی بی نهایت

برای ابدی شدن زمستان قلبم؟
 

bacillus.bs

New member
 

در کوچه پس کوچه های گذر زمان

و در روزهایی که صدای پای بهار گوش زمینیان را کر کرده

مسافر دلتنگی مثل همیشه مهمان قلبم است

در لابه لای شدن ها و جوانه زدن ها

حقیقتی ،بهاری شدن مرا به بازی گرفته است...وآن اینکه :

امسال در هفت سین قلبم ، جای سیمای تو خالیست!
 

bacillus.bs

New member
دلتنگ که شدی

بنویس از دختری بارانی

که بهانه اش برای زندگی چشمانی ساحرانه بود

که مدت ها بود که نگاه ازاو برگرفته بود

و او همچنان شب ها خواب نرگسی ها را می دید!
 

bacillus.bs

New member
تا به حال شده

که در حسرت لبخندی بمانی

و رنگ امید به نقاشی آرزوهایت بپاشی

و سهم لبخند تو را به دیگری بفروشند

و تو ...

صدای شکستن می آید...شما هم می شنوید؟
 

bacillus.bs

New member
پروازي بيكران

در آستانه ي حضور اقاقيا

با تو اما بدون حضور سبز نگاهت

وشبنم خاطرات كه از چشمانم سرازير است...

بگو براي الماس هاي بلورين اشكم

چه بهايي خواهي پرداخت

تا گوشه اي از دلتنگي من جبران شود؟
 

bacillus.bs

New member
روزگار عجیبی ست نازنین

درد را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنگاه که در صفحه سیاه شب

دلتنگی هایم برای تو را به بند کلمات می کشم

و ذره ذره آب می شوم

 عابران این صفحه برایم نظر می نویسند : "زیبا بود..."

نیستی ... نیستی که ببینی بارانی شدن چشم هایم

این روزها در چشم دیگران زیباست ...
 

bacillus.bs

New member
ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم

هر جا که پا میزارم تورو اونجا میبینم

یادتو هرجا که هستم با منه داره عمره منو آتیش میزنه

تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد

گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد

حالا اون دستا کجاس اون دوتا دستای خوب

چرا بیصدا شده لب قصه های خوب

من که باور ندارم اون همه خاطره مرد

عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد

آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده

انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده

یادتو هرجا که هستم با منه داره عمره منو آتیش میزنه
 

bacillus.bs

New member
من هیچ نمی خواهم ...

تنها صدایت را می خواهم تا موسیقی سکوت لحظه هایم باشد

نگاهت را می خواهم تا روشنی چشم های خسته ام باشد

وجودت را می خواهم تا گرمای قندیل آغوشم باشد

خیالت را می خواهم تا خاطره لحظه های فراموشم باشد

دست هایت را می خواهم تا نوازشگر بی کسی اشک هایم باشد

و تنها خنده هایت را می خواهم تا مرهم کهنه زخم های زندگی ام باشد

آری تنها تو را می خواهم ...
 

bacillus.bs

New member
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب‌نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم‌پرست بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته‌ی صبرم به مقراض غمت ببریده‌شد همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم‌رو کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست این دل زار نزار اشک‌بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه‌ی وصلی فرست ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم‌آرای تو روزم چون شب است با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقی‌ست با دیدار تو چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع
 
بالا