پستی برای من و تنهایی های من(ariya.21)

دنیا

New member
:
توی سالن داشتم راه میرفتم احساس ارامش میکردم خیلی سبک بودم شادی عجیبی داشتم امایه احساسی میگفت شادی پایداری نیست بچه که بودم عادت کرده بودم بعدهرخنده حتماگریه ای دارم به اتاقامریضانگاه میکردم لبخندی روی لبام بود وبه همشون سلام میکردم اماکسی جوابموندادکمی دلخورشدم اومدم کناراستیشن پرستاری پرستاری درحال بحث باهمراه مریض بود عصبی شده بود وباصدای بلندحرف میزند بهش گفتم عزیزم آروم باش همراه مریض نگران عزیزش امانگاهم نکردصدای جیغ زنی توجه من به اتاق اخرراهروجلب کردبه طرف اتاق رفتم هرچه نزدیکترمیشدم احساس میکردم قلبم داره تندترمیزنه با تردیدوارداتاق شدم مادرمودیدم کنارتختی نشسته وزارمیزنه جیغ میکشه ومیگه خداچرااول جگرگوشموبردی قرارمون این نبود خدایابیایه معامله کنیم منوببر دنیاموبرگردون باشنیدن اسم خودم بدنم لرزید نزدیک مادرم شدم خودموروی تخت دیدم یه لحظه شوکه شدم باورم نمیشداین منم ؟این یه شوخی ؟نگاه مادرم کردم گفتم مامان ایناهمش شوخی من جلوتم دنیات جلوچشات مامانی قربون چشات بشم گریه نکن من کنارتم امامادرم فقط جیغ میکشیدبه خودم گفتم چون جیغ میکشه صدای منونمیشنوه نگاه خودم کردم چه آروم خوابیده بودم توهمه عمرم به این آرامش نخوابیده بودم همیشه نگران بودم نکنه مامانم زودترازمن بلندبشه وباهام دعواکنه که دخترچرادیربیدارمیشی ؟یه پوزخندزدم ونگاهی به مادرم کردم وگفتم مامانی دیگه جیغ نزن دیگه دعوانکن من میخوام بخوابم دیگه بذاربخوابم بیدارم نکن اشکالی نداره بذارسرویس دانشگاه بره من خستم.مامانم دست راستموگرفته بودومیبوسیدبچه که بودم همیشه دستام تودستای مامانم بودیه بارکه باخواهرم دعوام شده بودوموهای خواهرموکشیدم مامانی باخط کش زدکف دست راستم/مامانی ببخشم اگرناراحتت کردم یه خانم مسن وارداتاق شد(ببخشیدبچه هابقیه اش بعدامیگم اشک توی چشمام مانع میشه چیزی بنویسم)
همدیگرودوست داشته باشید واذیت هم نکنیددلی نشکنیدکسی ناراحت نکنیدمرگ بی خبرمیادتافرصت هست جبران کنیدآریاجان به خاطرتاپیکت ممنون
 
آخرین ویرایش:

Artmis.a

New member
منم احساس میکنم اسم من از لیست مرگ جا افتاده

یه دوستی داشتم 17 سالگی مرد

خیلیا رو دیدم که از من کوچیکترن و مردن

نمیدونم چرا من هی دارم سال به سنم اضافه میکنم ولی دریغ از مرگ!!!!!!!!!:13:

فکر میکنم کلاغ شدم:sdasdasd:

خدایا خسته ام منو کی میبری پیش خودت؟؟؟؟؟؟؟؟؟:sad::dadad4:
 

دنیا

New member
من نفهمیدم !!!!!!!!! دنیا جون یعنی تو الان روحی؟

ای بابا آریا ببین چیکار کردی؟

اینم بحث بود تو راه انداختی؟


بچه ها بخندین این چه وضعشه ؟




عجله نکن قشنگی داستان به اخرش شایدروح باشم اماداستان بخون تااخربعدخودت قضاوت کن روحم یانه؟
ممنون گلم که مطالبموخوندیبه نظرم اریاپست جالب بازکرده امااخرماجرامن تقاضای مرگ ازخدانیست
ممنون اریاجون
 

دنیا

New member
خوب آخرشو کی میگی؟
قربونت برم اینقدرعجله نکن قشنگی سفربه مسیرسفرمقصدبه اندازه مسیرجذابیت نداره من هرشب اگرعمری بودمیام وداستان مینویسم فقط اخرداستان منتظرنظرتم لطفابدون تعصب نظربده
تاراجان تواولین دوست من توی پست دوستتدارم گلم
 

mahsa.

New member
من به مرگم راضیم اما نمی اید اجل
بخت بد بین کز اجل هم ناز میبایدکشید
 

دنیا

New member
بچه ها دلم گرفت

چرا ا ا ا ا مرگگگگگ حالا ا ا ا
شما هنوز جوونید به آینده فکر کنید به اتفاقات خوبی که ممکنه در آینده پیش بیاد........به بداش فکر نکنیداااا
مخصوصا آریا......فکرکنم پسره یا دپ زده یا عاشق شده......والاااااا
سلام
من دیونه این عکس گربه شدم دلم میخوادفشارش بدم میشه این عکس برام بفرستی
این پسربه نظرم عاشق شده بعدبه عشقش نرسیده حالاتوفکرمرگ(آریا شوخی کردم ناراحت نشوگلم )
 

دنیا

New member
یه خانم مسن وارداتاق شدکمک پرستاربخش پشت سرش بودبدن بی جونموگذاشتن توی کیسه حمل جسد مامانم هرچی جیغ میزند گوش بهش نمیدادن مامانم توی سالن دنبالم میومد ومدام میگفت دنیای من بلندشومامان قربونت بره بلندشونمیدونم چراحس بدی نداشتم نمیدونم چرا آروم بودم چراگریه نمیکردم؟واردمحل سردخونه شدیم دیگه اجازه ورودبه مامانموندادن بابام گوشه ای ایستاده بودنه اشک میریخت نه پلک میزدفقط نگاهشوبه زمین دوخته بودباورش نمیشددخترش قرارخاک کنه باورنمیشدبه جای جشن عروسی برای دخترش بایدمراسم ختم براش بگیره مسول سردخونه روبه روبابام کردوبرگه ای بهش دادوگفت برای تحویل جسدبایدکارااداریشوانجام بدیدبابام بدون اینکه گوش به حرفاش بده برگه گرفت ورفت چشمام به بابام بودچه قدرخمیده شدی بابایی چرااین21سال نفهمیدم اینقدرخمیده شدی؟چه قدرلباسات کهنست همیشه بهترین لباسامال من بوداماچراهیچوقت کهنه بودن لباسات ندیدم؟چه قدرارومی مثل همیشه ارومی .رفتم کناربدنم بشینم انگارهنوزباورم نشده بودکه من رفتم.سکوت وحشتناکی تو سردخونه بودبعضی اوقات باصدای خنده کارکناش به خودم میومدم همه چیززیادی اروم بودزیادی سردبودیواش یواش داشتم میفهمیدم که چی شد احساس ترسی وجودموگرفته بودخدایاکمکم کن واقعاتنهاشده بودم هیچکس نبودنگاه خودم کردم پاشوحالاوقت خوابیدن اصلاتواینجاچیکارمیکنی توروخداپاشوهنوززودخیلی زودهنوزوقتش نیست من خوابم نمیاد.....................
 

foroozan

New member
دنیا جون یعنی چی واقعا این اتفاق برات افتاده یا توهمات ذهنته؟حالا چرا همتون اینقدر دم از مردن میزنید؟بحثای شیرینتری هم هست بخدا
 

ariya.21

New member
ای بابا من این تاپیکو زدم راجع به حقیقت مرگ بحرفیم نه خاطرات دوستان دپرس شدیم بابا
 

sepidh gh

New member
در خانه خود نشسته ام ناگاه
مرگ اید و گویدم ز جا برخیز
این جامه عاریت به دور افکن
وین باده جانگزا به کامت ریز
آن دور در آن دیار هول انگیز
بی روح فسرده خفته در گورم
لب بر لب من نهاده کژدمها
بازیچه مار و طعمه مورم
در ظلمت نیمه شب که تنها مرگ
بنشسته به روی دخمه ها بیدار
وامانده مار و مور و کژدم را
می کاود و زوزه می کشد کفتار
روزی دو به روی لاشه غوغایی است
آنگاه سکوت می کند غوغا
روید ز نسیم مرگ خاری چند
پوشد رخ آن مغاک وحشت زا
سالی نگذشته استخوان من
در دامن گور خاک خواهد شد
وز خاطر روزگار بی انجام
این قصه دردناک خواهد شد
ای رهگذران وادی هستی
از وحشت مرگ می زنم فریاد
بر سینه سرد گور باید خفت
هر لحظه به مار بوسه باید داد
ای وای چه سرنوشت جانسوزی
اینست حدیث تلخ ما این است
ده روزه عمر با همه تلخی
انصاف اگر دهیم شیرین است
از گور چگونه رو نگردانم
من عاشق آفتاب تابانم
من روزی اگر به مرگ رو کردم
از کرده خویشتن پشیمانم
من تشنه این هوای جان بخشم
دیوانه این بهار و پاییزم
تا مرگ نیامدست برخیزم
در دامن زندگی بیاویزم
 

shena

New member
هر گاه در صحنه زندگی به ناگه یکی از سیم های سازت پاره شد.....
اهنگ زندگی را به گونه ای ادامه بده که هیچ کس نفهمد بر تو چه گذشته است.................
 

دنیا

New member
سکوت سردی همه سردخونه گرفته بود نمیدونم اماسرمای بدنموحس میکردم چه مسخرست همه عمردنبال بهترین لباسابودم الان تویه کیسه بابوی گندخوابیدم چه قدربرای خریدن تختم باباموهمه شهربردم تاتخت خوبی بخرم الان توی یه کمدسردوتنگ خوابیدم خندم گرفته بود چه دنیای مسخره ای ومن چه دخترمسخره ای بودم صدای خنده همون خانم مسن یه دفعه منوازفکروخیال دراوردچه قدرزشت میخنده بااین سنش هنوزدرست خندیدن بلدنیست به طرف صدای خنده رفتم خانم مسن روی صندلی نشسته بودلیوان چایی دستش بودوداشت باتلفن حرف میزدبلندمیخندیدخداییش چه روحیه ای داره من توبیمارستان حتی یه قندم دهنم نمیذاشتم یادش بخیرهمیشه ازمریضامردمیترسیدیم بادوستم دوتایی میرفتیم تواتاق مرداامااین زنه ازاین همه جنازه نمیترسه ایناکه ازمرداترسناکترندبرگشتم طرف کمدخودم دلم برای بدنم میسوخت تکیه زدم به دیوارراستی بعداینجاکجامیرم؟اگرجهان بعدمرگی باشه اوضام چه طوره؟نه بابانیست کی تاحالارفت اون دنیاوبرگشت بعدگفته هست ؟بیخیال بعداینجامستقیم خوراک مورچه هاییم...................چندلحظه سکوت کردم ترس عجیبی تووجودم داشت شکل میگرفت نمیتونسم ازش فرارکنم دخترچه قدرخری اومدیموبوداونوقت چی؟دیونه میخوای چیکارکنی؟خب من گناهی نکردم نمازموکه میخوندم روزه هامم ای میگرفتم تازه ایناحق الله خداهم میبخشه پس اگرم دنیای بعدمرگی باشه توبهشتم .....................
 
آخرین ویرایش:

pariya

New member
ببخشین دنیا جان... براتون اتفاق افتاده این ماجرا؟؟:14:
 
بالا