نقل قول خونه!

- شما آخرین امید من هستین

+ چه دنیای بدی که من آخرین امید یه کسیم



(خانه ای روی آب، بهمن فرمان آرا)
 

mohana

Well-known member
sizyIa_300.jpg

دولا دولا راه رفتند تا امروز بتوانیم راست راست راه برویم

شهدا دعا داشتند، ادعا نداشتند

نیایش داشتند، نمایش نداشتند

حیا داشتند، ریا نداشتند

رسم داشتند، اسم نداشتند

و ما تا ابد به آنها که قمقمه ها را دفن کردند

تا هوس آب نکنند مدیونیم..


geryye.gif
geryye.gif
geryye.gif


وبلاگ دنیای من​
 

ZOT

New member
من : سلام قبل هرچی تولد بزرگ مرد تاریخ رو به همه ی مردها تبریک عرض مینماییم!

خودم : تشکر

من : یادم افتاد به خاطره ای!

خودم : شنونده ایم !

من : تو یه جلسه بودیم با حضور خانمی آمریکایی تازه مسلمان(البته ۱۵ ساله که ایشون مسلمانند و چه مسلمانی!) مطلب جالبی گفت

خودم : شنونده ایم!

من : گفت : "دوستی داشتم که از اسلام خوشش نمیومد و مسلمونا رو اصلا قبول نداشت من کتابی درمورد حضرت علی (ع) به او دادم تا مطالعه کنه (یادم نیس چه کتابی رو خانومه گفت!) بعد از اینکه کتاب رو مطالعه کرد تو مرد بودن مردهایی که امروزه هستند شک کرد و گفت اصلا مردی به جز علی (ع) در جهان وجود نداره!! و سر این قضیه با شوهر خودش هم مشکل پیدا کرد!!"

خودم : پس مردهای ما شانس آوردن که زن های ما چیز زیادی از علی (ع) نمیدونن!

من : . . .!!!


من . . . و . . . خودم

(شاید این تنها وبلاگیه که می خونم ! یه وقت نگید چرا همش از اینجا نقل قول میذارم ها!)
 

mj1919

New member
خیلی وقت بود که دیگه این وبلاگ رو نمی خوندم، نمی دونم چطور شده بود ولش کرده بودم،
شاید یک دلیلش همین ق ی ل ترینگ سفت سخت بود! خلاصه، امروز خیلی اتفاقی دیدمش و خاطراتم زنده شد، الانم یکی از آخرین پستهاش رو اینحا میارم،
یک توضیح کوچولو: وبلاگ خارخاسک هفت دنده (که توی ذهن من اشتباهی مونده خارخاسک هفت تپه! ) رو یک خانم متاهل می نویسه که گمونم یک فرزند داره(تا جایی که حافظه م یاری می کنه، گمونم)


ShowBigImage6.jpg


خانم هاویشام
این روزها که فیل تر شکن ها را هم فیل تر کرده بودند و باز کردن بعضی سایت ها و صفحه فیس بوک کار محالی به نظر می آمد. فرصت کردم تا سررسید های قدیمی و خاطرات گذشته را تمامش کنم و بروم سراغ نامه ها!
نامه ها، دست نوشته های روشن تری بودند برای این که خلق و خوی عاشقانه ی ما را بیشتر به رخ بکشند.
اعتراف می کنم خواندنشان ناامید کننده بود. ناامید کننده بود چون خودم را در موقعیتی بسیار پایین تر از مردی می دیدم که همیشه فکر می کردم کمتر از من می داند و از تجربه ی کافی برخوردار نیست. زندگی در زمان حال! باعث شده بود گذشت زمان را فراموش کنم و گذشته ی زمانم را از یاد ببرم.
نامه ها نشانم داد نه تنها در عشق و عاشقی که حتی در برقراری ارتباط با جنس مخالف چقدر خام و کودک بوده ام. به عنوان یک دختر، ناآزموده، مبتدی وحشت زده! و مایوس!
صرف نظر از خلاقیتی که از خود بروز می دادم و همیشه در مواجه با مردان و حتی زنان خودم را در صحنه نمایش احساس می کردم. نوع خاصی از سناریو سازی و داستان پردازی زندگی واقعی ام را در چنبره ی زندگی تخیلی ام گرفتار کرده بود.
ترس و آموزش های سراسر اشتباه خانواده و جامعه باعث شده بود فکر کنم در برقراری هر نوع رابطه ای با جنس مخالف این مردها هستند که مدیریت را در دست دارند و این زن ها هستند که ضعیف، وا خورده و در نهایت مورد سوء استفاده قرار گرفته اند.
همین تصور ضعیف بودن باعت بوجود آمدن نوعی مبارزه جویی درونی و مرد ستیزی بیمارگونه در ناخودآگاه من شده بود.
واز من دختری ساخته بود که همیشه در حال پاپوش درست کردن، سرکار گذاشتن و تحقیر کردن پسرانی باشم که به هر بهانه سرراه من قرار می گرفتند. در حقیقت آن روزها من یک خانم هاویشام خود ساخته بودم!
در واقع من همیشه و بدون آن که هدف واقعی در برقراری ارتباط داشته باشم و بدون داشتن یک احساس واقعی و تنها برای سرگرمی و بازیگوشی و حتی آزار دادن و صدمه زدن! سناریوهایی برای جذب می چیدم و بعد ناگهان و بی مقدمه و بدون برقراری حتی یک ارتباط ساده و معمولی ماجرا را به تحقیر آمیز ترین حالت تمامش می کردم. ( حتی در این حد که یادداشت فرد مورد نظر را با تمام غلط های املایی و انشایی اش تکثیر کرده و در دانشکده پخش کنم)
و عجبا که آقای خانه این احساس درونی مرا فهمیده بود! آقای خانه ساکت و خاموش ماه ها و ماه ها مرا زیر نظر گرفته بود، حرف و حدیث های پاتوق های پسرانه در مورد من، شیطنت ها و بازیگوشی های افسار گسیخته ام. پسرهایی که به هر نحوه به من نزدیک شده و در نهایت مورد تمسخر و تحقیر واقع شده بودند. همه و همه را با دقت دیده بود.
در ابتدا این زیر ذره بین گذاشتن ها فقط برایش جنبه کنجکاوی داشته و حیرت و تعجبش را برمی انگیخته! (بالاخره او در خانواده ای بزرگ شده بود که پر از برادران بزرگتر بوده و دختران نقش کمتری در آن داشته اند) ولی آرام آرام او شیفته می شود، و با علاقه و شیطنت شروع به نوشتن سناریوی خودش می کند و در اولین قدم با جسارت و آینده نگری شروع به برقراری ارتباط با تنها دختری می کند که برای پسران دیگر قابل ستایش و در عین حال مورد نفرت من است،‌ آن دختر زیبای شیرازی که از هر جهت نقطه مقابل من بود مگر در غرور بیش از اندازه.

وبلاگ خارخاسک هفت دنده
 

hoorsa

New member
فیلم "سگ را بجنبان" ، گفتگوی دو مشاور سیاسی رییس جمهور امریکا



- ما نمی تونیم جنگ را ه بیندازیم

- نمی خوایم جنگ راه بیندازیم ما وانمود می کنیم که جنگه

- خب نمیتونیم وانمود کنیم که جنگه

- مگه چقدر خرج داره

- ولی همه می فهمن

- کی می فهمه؟ مردم آمریکا؟ کی بهشون میگه؟ راجع به جنگ خلیج قارس چی فهمیدن؟ یه نوار ویدیویی دیدن یه بمب افتاد تو دودکش و بعدشم ساختمون رفت رو هوا میتونست هر جای دنیا باشه

 

mj1919

New member
فیلم "سگ را بجنبان" ، گفتگوی دو مشاور سیاسی رییس جمهور امریکا



- ما نمی تونیم جنگ را ه بیندازیم

- نمی خوایم جنگ راه بیندازیم ما وانمود می کنیم که جنگه

- خب نمیتونیم وانمود کنیم که جنگه

- مگه چقدر خرج داره

- ولی همه می فهمن

- کی می فهمه؟ مردم آمریکا؟ کی بهشون میگه؟ راجع به جنگ خلیج قارس چی فهمیدن؟ یه نوار ویدیویی دیدن یه بمب افتاد تو دودکش و بعدشم ساختمون رفت رو هوا میتونست هر جای دنیا باشه


خیلی فیلم خوبی بود، یه بار توی یکی از تاپیکای این انجمن معرفیش کردم،

wagthedog2.jpg


WagDog.png


Kirsten-Dunst-Wag-the-Dog.3.jpg
 

hoorsa

New member
خیلی فیلم خوبی بود، یه بار توی یکی از تاپیکای این انجمن معرفیش کردم،


Kirsten-Dunst-Wag-the-Dog.3.jpg

اره منم از پاش تکون نخوردم...دیالوگاش واقعا فوق العاده بود
ولی منم امروز تو تاپیک بهترین فیلمی که دیدی معرفیش کردم :(50): نمی دونستم خو
حالا فیلم بعدی تایگر لنده که می خوام اونجا معرفی کنم...هر کی زودتر رسید:ahi5slcgm04mi8jqqkl
 

am-ml

New member
من برای متنفر بودن از کسانی که از من متنفرند وقت ندارم...زیرا گرفتار دوست داشتن کسانی هستم که مرا دوست دارند...

 

am-ml

New member
شاید دَرد من دلیل خنده کسی شود،


اما خنده من هرگز نباید باعث درد کسی شود

(چارلی چاپلین)

 

am-ml

New member
هرکه به من می‌رسد، بوی قفس می‌دهد...
جز تو که پر می‌دهی، تا بپرانی مرا...



en9h4mqyi43ycmrr0a9.jpg

 

ZOT

New member
سیمین : پدرت اصلاً می فهمه که تو پسرشی ...؟!

نادر : اون نمی دونه من پسرشم، ولی من که می دونم اون پدرمه ...!

«جدایی نادر از سیمین»
 

am-ml

New member
درخت را به نام برگ
بهار را به نام گل
ستاره را به نام نور
کوه را به نام سنگ
دل شکفته مرا به نام عشق
... عشق را به نام درد
مرا به نام کوچکم صدا بزن
 
بالا