ه روز تو خوابگاه بودم توی اتاقم نشسته بودم.یکی از بچه ها از یه اتاق دیگه اومد پیشم.نشست.بعدش با خودش داشت میگفت:دارد آمدنت دیر میشود آقا.
بعد به من گفت:مگه نه؟
منظورشو فهمیدم و درک کردم.
یه کم فکر کردم.
بعد با یه نیتی و قصد و هدفی بهش گفتم:خدا میدونه.
اونم بهم گفت:برات متاسفم.
نظر شما چیه؟
بعد به من گفت:مگه نه؟
منظورشو فهمیدم و درک کردم.
یه کم فکر کردم.
بعد با یه نیتی و قصد و هدفی بهش گفتم:خدا میدونه.
اونم بهم گفت:برات متاسفم.
نظر شما چیه؟