mosaferkocholo
New member
نامه ای به عشقم بر علیه هویم سیگار
[عزیزم سلام
لحظه های بی من را چه میکنی ؟
شاید در کوچه در گوشه ای خلوت سیگارت را روشن میکنی
و آن لحظه به چه می اندیشی ؟ به من ؟ ویا...
اگر لحظه ای در خاطرت قدم زدم به دستانت نگاه کن و به انگشتانت
که خالی اند از دستانم و به سیگارت که جایگزین انگشان سرد من شده اند ..
و نگاه کن به جای گونه های من به چه بوسه میزنی ؟
سیگار گرم خالی از احساس افسوس .....
هم نفس که شدی ؟ کسی که نفست را میگیرد
و هر روز تو را به مرگ نزدیکتر میکند
از تو دلگیرم نداشتن او تو را عصبی و بی طاقت میکرد
و اما نداشتن من چه؟
کاش جای سیگارت بودم تا برای نداشتنم هر روز تا سر سوپر مارکت می آمدی
و در نهایت این هو موفق شد عشق تو را از من بگیرد
به سیگارت حسودی میکنم
اما تو نمیدانی او دشمنه توست
تنها چیزی که تلخی این جدایی را اندکی برایم تسکین میدهد
اینست که مطمعنم که او تورا به اندازه من دوست ندارد
چقدر مادرت سرم غر میزد که تو را این قدر به خیابان نکشانم
پیرزنه بیچاره خبر نداشت که به خاطر من نبود بلکه به عشق
هویم به کوچه و خیابان میرفتی بلکه بتوانی لحظه ای تنها کنار محبوبه ات باشی
وای چقدر غم انگیز است از شی بی جانی شکست خوردن
چرا سخنان پر از محبتم که از ته قلبم بود در جانت نفوذ نکرد و چگونه این دود سیاه هوی زشت در قلبت نشست
شاید خودت نخواستی و شاید من نتوانستم...
از طرف گلی که روزی عشقت بود لوبلیا
[عزیزم سلام
لحظه های بی من را چه میکنی ؟
شاید در کوچه در گوشه ای خلوت سیگارت را روشن میکنی
و آن لحظه به چه می اندیشی ؟ به من ؟ ویا...
اگر لحظه ای در خاطرت قدم زدم به دستانت نگاه کن و به انگشتانت
که خالی اند از دستانم و به سیگارت که جایگزین انگشان سرد من شده اند ..
و نگاه کن به جای گونه های من به چه بوسه میزنی ؟
سیگار گرم خالی از احساس افسوس .....
هم نفس که شدی ؟ کسی که نفست را میگیرد
و هر روز تو را به مرگ نزدیکتر میکند
از تو دلگیرم نداشتن او تو را عصبی و بی طاقت میکرد
و اما نداشتن من چه؟
کاش جای سیگارت بودم تا برای نداشتنم هر روز تا سر سوپر مارکت می آمدی
و در نهایت این هو موفق شد عشق تو را از من بگیرد
به سیگارت حسودی میکنم
اما تو نمیدانی او دشمنه توست
تنها چیزی که تلخی این جدایی را اندکی برایم تسکین میدهد
اینست که مطمعنم که او تورا به اندازه من دوست ندارد
چقدر مادرت سرم غر میزد که تو را این قدر به خیابان نکشانم
پیرزنه بیچاره خبر نداشت که به خاطر من نبود بلکه به عشق
هویم به کوچه و خیابان میرفتی بلکه بتوانی لحظه ای تنها کنار محبوبه ات باشی
وای چقدر غم انگیز است از شی بی جانی شکست خوردن
چرا سخنان پر از محبتم که از ته قلبم بود در جانت نفوذ نکرد و چگونه این دود سیاه هوی زشت در قلبت نشست
شاید خودت نخواستی و شاید من نتوانستم...
از طرف گلی که روزی عشقت بود لوبلیا
آخرین ویرایش: