من عاشقت شدم

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

dilak

New member
به خدا شهرام ما فهمیدیم تو دوس دختر نداری تنها هستی تنهایی رو دوس داری سوشل فرین داری ولی می خوای جی اف داشته باشی و.....
من درسم این جوری یاد می گرفتم نفر اول می شدم تو کنکور
هههههههههههههههههههههه
 

bacillus.bs

New member
دیلاک جون تو که ژنتیک امتحان میدی چه کتابی برای ژنتیک خوبه برای وزارت علوم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من اساد می خونم ولی فکر میکنم کامل نیست هر چند خود دکتر خلیلی گفت این کتاب خوبه برای وزارت علوم:dadad4:
 

dilak

New member
برا وزرات علوم آساد با سیدنا خوبه
ولی من چون بهداشت می خونم ژنتیک امری با هافی و هزاره می خونم که اونا فقط به درد بهداشت می خوره برا علوم تو همون آساد با سیدنا بخون
آساد یه خورده مطالبش گنگه ولی سیدنا خوفه
 

shahram25

New member
دیلک جان آفرین تو درست زدی تو خال .اره عزیزم من حتی یه دوس دخترم ندارم.
 

shahram25

New member
بالسیوس جان تو خوشحالی از اینکه من دوس دختر ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
 

dilak

New member
نامه چارلی چاپلین به دخترش
ژرالدين دخترم:
اين جا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعهء کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.

نی برادر و نی خواهر تو و حتی مادرت، به زحمت توانستم بی اين که اين پرنده گان خفته را بيدار کنم، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم. من از تو دورم، خيلی دور. . . اما چشمانم کور باد، اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.

تصوير تو آن جا روی ميز هست. تصوير تو اين جا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آن جا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنهء پُرشکوه "شانزليزه" میرقصی. اين را میدانم و چنان است که گويی در اين سکوت شبانگاهی٬ آهنگ قدمهايت را میشنوم و در اين ظلمتهای زمستانی٬ برق ستاره گان چشمانت را می بينم.

شنيده ام نقش تو در نمايش پُرنور و پُرشکوه نقش آن شاهدخت ايرانيست که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش. اما اگر قهقههء تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گُلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هوشياری داد٬ در گوشه يی بنشين٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار. من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم. وقتی کودک بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم. قصهء زيبای خفته در جنگل٬ قصهء اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش میزدم و میگفتمش برو.

من در رويای دخترم خفته ام. رويا میديدم- ژرالدين٬ رويا. . .

رويای فردای تو، رويای امروز تو، دختری میديدم به روی صحنه٬ فرشته يی میديدم به روی آسمان٬ که میرقصيد و میشنيدم تماشاگران را که میگفتند: "دختر را میبينی؟ اين دختر همان دلقک پير است. اسمش يادت است؟ چارلی". آری، من چارلی هستم. من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت توست. برقص! من با آن شلوار گشادِ پاره پاره رقصیدم و تو در جامهء حریر شاهزاده گان میرقصی. این رقصها و بیشتر از آن٬ صدای کفزدنهای تماشاگران٬ گاه تو را به آسمانها خواهد بُرد. برو. آن جا برو، اما گاهی نیز به روی زمین بیا و زنده گی مردمان را تماشا کن.

زنده گی آن رقاصه های دوره گرد کوچه های تاریک را٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی میلرزد. من یکی از اینان بودم. ژرالدین٬ در آن شبها٬ در آن شبهای افسانه يی کودکیهای تو، که تو با لالایی قصه های من٬ به خواب میرفتی و من باز بیدار میماندم در چهرهء تو مینگریستم، ضربان قلبت را میشمردم و از خود میپرسیدم: چارلی، آیا این بچه گُربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟

. . . تو مرا نمیشناسی ژرالدين. در آن شبهای دور٬ بس قصه ها با تو گفتم٬ اما قصهء خود را هرگز نگفتم. اين داستانی شنيدنیست*:

داستان آن دلقک گرسنه يی که در پست ترين محله های لندن آواز میخواند و میرقصيد و صدقه جمع میکرد. اين داستان من است. من طعم گرسنه گی را چشيده ام. من درد بی خانمانی را چشيده ام و از اين ها بيشتر٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج میزند٬ اما سکهء صدقهء رهگذرِ خودخواهی آن را میخشکاند٬ احساس کرده ام.

با اين همه من زنده ام و از زنده گان پيش از آن که بميرند نبايد حرفی زد. داستان من به کار تو نمی آيد٬ از تو حرف بزنيم. به دنبال تو نام من است: چاپلين. با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آن چه آنان خنديدند٬ خود گريستم.

ژرالدين در دنيايی که تو زنده گی میکنی٬ تنها رقص و موسيقی نيست. نيمه شب هنگامی که از سالن پُرشکوه تياتر بيرون می آیی٬ آن تحسين کننده گان ثروتمند را يکسره فراموش کن٬ اما حال آن رانندهء تاکسی را که ترا به منزل میرساند٬ بپرس٬ حال زنش را هم بپرس. . . و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت٬ چِک بکش و پنهانی در جيب شوهرش بگذار. به نمايندهء خودم در بانک پاريس دستور داده ام٬ فقط اين نوع خرجهای تو را بی چون و چرا قبول کند. اما برای خرجهای ديگرت بايد صورت حساب بفرستی.

گاه به گاه٬ با اتوبوس٬ با مترو شهر را بگرد. مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو: "من هم یکی از آنان هستم." تو یکی از آن ها هستی دخترم، نه بیشتر.

هنر پیش از آن که دوبالِ دور پرواز به آدم بدهد، اغلب دو پای او را نیز میشکند.

وقتی به آن جا رسیدی که یک لحظه، خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خود را به حومهء پاریس برسان. من آن جا را خوب میشناسم، از قرنها پیش آن جا، گهوارهء بهاری کولیان بوده است. در آن جا رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید. زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو. آن جا از نور کورکنندهء نورافکنهای تياتر "شانزلیزه" خبری نیست. نورافکن رقاصه های کولی، تنها نور ماه است. نگاه کن، خوب نگاه کن. آیا بهتر از تو نمیرقصند؟

اعتراف کن دخترم. همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو میزند و این را بدان که در خانوادهء چارلی، هرگز کسی آن قدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ناسزایی بدهد.

من خواهم مُرد و تو خواهی زیست. امید من آن است که هرگز در فقر زنده گی نکنی، همراه این نامه یک چک سفید برایت میفرستم. هر مبلغی که میخواهی بنویس و بگیر. اما همیشه وقتی دو فرانک خرج میکنی، با خود بگو: "دومین سکه مال من نیست. این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد."

جستجويی لازم نيست. اين نيازمندان گمنام را٬ اگر بخواهی٬ همه جا خواهی يافت. اگر از پول و سکه با تو حرف میزنم٬ برای آن است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هرلحظه٬ به خاطر بندبازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه میروند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو میگویم دخترم: مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بندبازان بر روی ریسمان نااستوار٬ سقوط میکنند. شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب٬ این الماس٬ ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمیست.

شاید روزی٬ چهرهء زیبای شاهزاده يی تو را گول زند٬ آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی٬ همیشه سقوط میکنند. دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه٬ این الماس برگردن همه میدرخشد. . .

. . . اما اگر روزی دل به آفتاب چهرهء مردی بستی، با او یک دل باش، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه يی بنویسد. او عشق را بهتر از من میشناسد و او برای تعریف یکدلی شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است، این را میدانم.

به روی صحنه، جز تکه يی حریر نازک، چیزی بدن ترا نمیپوشاند. به خاطر هنر میتوان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت. اما هیچ چیز و هیچ کس دیگر در این جهان نیست که شایستهء آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند. برهنه گی، بیماری عصر ماست و من پیرمَردم و شاید که حرفهای خنده دار میزنم. اما به گمان من، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست میداری.

بد نیست اگر اندیشهء تو در این باره مال دهسال پیش باشد. مال دوران پوشیده گی. نترس، این دهسال ترا پیرتر نخواهد کرد. . .
 

dilak

New member
برات متاسفم فک می کنم ایراد از خودت باشه تو یه روانشناسی بگرد ببین چه ایرادی داری که این قد تنهایی شهرام خان
 

dilak

New member
آدمی دو قلب دارد : قلبی که از بودن آن باخبر است و قلبی که از حظورش بی خبر !!!
قلبی که از آن باخبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد ، همان که گاهی می شکند ، گاهی می گیرد و گاهی می سوزد ، گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه و گاهی هم از دست می رود !!!
با این دل است که عاشق می شویم ، با این دل است که دعا می کنیم ، با همین دل است که نفرین می کنیم و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم !!!
اما قلب دیگری هم هست ، قلبی که از بودنش بی خبریم ، این قلب اما در سینه جا نمی شود و به جای اینکه بتپد ، می وزد و می بارد و می گردد و می تابد ! این قلب نه می شکند و نه میسوزد و نه می گیرد ، سیاه و سنگ هم نمی شود و از دست هم نمی رود !!! زلال است و جاری مثل رود و نسیم و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند ، بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد ! این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند ، وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد ، وقتی تو می رنجی او می بخشد !
این قلب کار خودش را می کند ، نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت ، نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی !
و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند ، به خاطر قلب دیگرشان ، به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند !!!
 

shahram25

New member
دیلک جان من مشکلی ندارم عزیزم من خودم دوس دارم تنها باشم چون من فک میکنم تنها باشم بهتر میتونم فکرای بلند ÷روازانه خودمو به اجرا در ارم مرسی
 

bacillus.bs

New member
شهرام تنهایی تو ربطی به من نداره زندگی خصوصی خودته ولی تو که پشت کنکوری نیستی که می خوای تنها باشی
 

fatima_n1362

New member
در زمینی که ضمیر من و توست ،

از نخستین دیدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هایی است که می افشانیم .

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است

گر بدانگونه که بایست به بار آید ،

زندگی را به دل*انگیزترین چهره بیاراید .

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی*نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا