مــن و تــــــــــــــــــــــــ ـــــو... (حرف های ناگفته)

ebrahim1

New member
گاهی فقط از کل دنیا
دلت یکی را می خواهد
و می دانی تا ابد هم که خدا خدا کنی
به دستش نمی آوری…
می دانی که باید بگذاری و بگذری…!​
 

ebrahim1

New member
ناگهان ديدم سرم آتش گرفت
سوختم ، خاكسترم آتش گرفت

چشم وا كردم ، سكوتم آب شد
چشم بستم ، بسترم آتش گرفت...

در زدم ، كس اين قفس را وا نكرد
پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت

از سرم خواب زمستاني پريد
آب در چشم ترم آتش گرفت

حرفي از نام تو آمد بر زبان
دستهايم ، دفترم آتش گرفت​
 

ebrahim1

New member
خواب دیدم که رویاست ولی رویا نیست
عمر جز حسرت دیروز و غم فردانیست

هنر عشق فراموشی عمر است ولی
خلق را طاقت پیمودن این صحرا نیست

ای پریشانی آرام ! کجایی ای مرگ ؟
در پری خانه ی ما حوصله ی غوغا نیست

ما پلنگیم ! مگو لکّه به پیراهن ماست
مشکل از آینه ی توست ! خطا از ما نیست

خلق در چشم تو دل سنگ ولی ما دل تنگ
« لا الهی » هم اگر آمده بی « الّا » نیست

موج شوریده دل آشفته ی ماه است ولی
ماه را طاقت آشفتگی دریا نیست

بر گل فرش ، به جان کندن خود فهمیدیم
مرگ هم چاره ی دل تنگی ماهی ها نیست​
 

ebrahim1

New member
هـــــــر نفـــس ،

درد اســـت که میکشـــم !!!

ای کــاش یا بـــــــــــودی ،

یـــــا اصـــلا نبودی !!!

ایـــــن که هســـتی

و کنــــارم نیســــتی …

دیـــــــــوانه ام میکنــــــــــد​
 

pari20

New member



ده مرد و یک زن به طنابی آویزان بودند. طناب تحمل وزن یازده نفر را نداشت.

باید یکنفر طناب را رها می کرد وگرنه همه سقوط می کردند.

زن گفت من در تمام عمر همیشه عادت داشتم که داوطلبانه خودم را وقف فرزندان و همسرم کنم و در مقابل چیزی مطالبه نکنم.

من طناب را رها می کنم چون به فداکاری عادت دارم. در این لحظه مردان سخت به هیجان آمدند و شروع به کف زدن کردند.
 

pari20

New member

مردم از درد نمی‌آیی به بالینم هنوز
مرگ خود می‌بینم و رویت نمی‌بینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می‌گرید به بالینم هنوز

آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمی‌گردد جدا از جان مسکینم هنوز
روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گل به دامن می‌فشاند اشک خونینم هنوز
گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
سیم‌گون شد موی غفلت همچنان بر جای ماند
صبح‌دم خندید من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از ساده‌لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت‌بینم هنوز
 

pari20

New member
وفا و محبت از والاترين و بالاترین پارسايی هاست ..
محبت به زندگی ما قدرتی شگفت انگیز می دهد
بدون محبت زندگی ما به صورت هزاران احساس ناپايدار پراكنده می شود
كسی كه روحش سرشار از مهر و محبت باشد ،
دست خدا را بر روی شانه هایش احساس میکند ...

beautiful_girl_kid_pray.jpg
 
آخرین ویرایش:

ebrahim1

New member

دلــــــــــــــــــت که شکست،
ســـــــــــــــرت را بگیر بـــــــــــــالا ..!
تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش.
حواست باشد ؛ دل شکسته، گوشه هایش تیز است..
مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی ،
مبادا که فراموش کنی روزی شادیش، آرزویت بود…
صبور باش و ساکت.
بغضت را پنهان کن،
رنجت را پنهان تر....!​
 

ebrahim1

New member
رفتي و نديدي كه دلم بي تو شكست

بند بند تن خسته ام از هم بگسست

من ماندم و يك آرزوي رفته به باد

مهر كسي جز تو به دل من ننشست​
 

ebrahim1

New member
یک شب از دفتر عمرم صفحاتی خواندم .

چون به نام تو رسیدم لحظاتی ماندم!

همه دفتر عمرم ورقی بیش نبود

""همه ی آن ورق حسرت دیدار تو بود""
 

ebrahim1

New member
یاد بگیر ، قدر هر چیزی را که داری بدانی،



قبل از آنکه روزگار به تو یادآوری کند که:



می بایست قدر چیزی را که داشتی، میدانستی
 

ebrahim1

New member
هیچ انتظاری از کسی ندارم!

و این نشان دهنده ی قدرت من نیست...!

مسئله، خستگی از اعتماد های شکسته است...

بگذار سپیده سر زند.

چه باک که من بمیرم وشبنم فرو خشکد.

و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد.

و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری باز گردد.

وراه کهکشان بسته شود ....

بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد.​
 

Hamidreza.Rad

New member
منو تو ..حرفاي ناگفته...اوكي...دانشجويان پزشكي اگه تمايل ب هم كاري در زمينه رشته خودمون داريم بهم بگين....خيلي خوبه ك حرفاي همو ببينيم و درجا پاسخ بديم...بدون فوت وقت ...خخخخخ منتظريم :)
 

ebrahim1

New member
با من کنون ز وسعت دریا سخن بگو
از رویش دوباره ی گل ها سخن بگو

کتمان مکن که سر به فلک میزند امید
از نخل پا گرفته ز خرما سخن بگو

باور مکن ز محبس تقدیر آمدی
از جلوه های عالم پیدا سخن بگو

دیگر مترس از خطر پنجه های موج
چون ساحلی به وسعت دریا سخن بگو

هستی شمیم عطر نفس های عشق بود
از عشق ، این سروده ی زیبا سخن بگو

دیگر مگو که تشنه ی آب است این کویر
در بارش سپیده ، ز صحرا سخن بگو

همزاد ، چشم خویش ز بیگانگی بشست
با او ، ز جلوه های ثریا سخن بگو​
 

saya1370

New member



ده مرد و یک زن به طنابی آویزان بودند. طناب تحمل وزن یازده نفر را نداشت.

باید یکنفر طناب را رها می کرد وگرنه همه سقوط می کردند.

زن گفت من در تمام عمر همیشه عادت داشتم که داوطلبانه خودم را وقف فرزندان و همسرم کنم و در مقابل چیزی مطالبه نکنم.

من طناب را رها می کنم چون به فداکاری عادت دارم. در این لحظه مردان سخت به هیجان آمدند و شروع به کف زدن کردند.

خیلی قشنگ بود وباحال
 

saya1370

New member
باز باران بارید خیس شد خاطره ها

مرحبا بر دل ابری هوا

هر کجا هستی باش آسمانت آبی

و تمام دلت از غصه ی دنیا خالی . . .
 

ebrahim1

New member
به خود قول شرف دادم که دل را آهنین سازم

نه عشقی را ،نه قلبی را ،به روح خود عجین سازم

به خود گفتم برای دل، گذشته بی ثمر باشد

برای فکرآینده، ز هر واژه طنین سازم

بدون هیچ احساسی دلم را محبسی کردم

ولی ای کاش این دل رادقیقا اینچنین سازم

کسی آمد که آهسته درون قلب من جا شد

و موجب شد که در قلبم برای او قرین سازم

دلم خواهان این باشد که از آوای احساسش،

واز شعر کلام او ،سرود برترین سازم

ببین با واژه ای ساده چگونه اهل تسلیمم

منی که از نگاه خود سپهری را زمین سازم!
 

ebrahim1

New member
خون نگاه تو ، رگهای چشم من

نورپگاه تو ، شبهای زشت تن

بوی صدای تو در گوش خاطره

دنیایی از حروف ، لبهای بی سخن

ذهنی پر از هوس ، قلبی پر از امید

یک خانه با خیال ، اندیشه کهن

عشق عجیب تو ، مدح حضور من

روح ترانه ها ، زندانی بدن

دیروز حادثه ، امروز بی هدف

آینده وفا ، گمنام و بی کفن

اینها نتایج یک دم غرور ماست

از لحظه ای که تو، گفتی برو ، به من!
 

ebrahim1

New member
نام تو بر زبان من آمد؛ زبانه شد

سيل گدازه هاي خروشان روانه شد

گفتم به خا ک، نام تو را؛ جنگلي سرود

گفتم به شمع ، نام تو را؛ عاشقانه شد

گفتم به باد، نام تو را گرد باد گشت

گفتم به رود، نام تو را؛ بي کرانه شد

گفتم به راه، نام تو را؛ رفت و رفت و رفت ...

گفتم به لحظه ها، نام تو را .. ؛ جاودانه شد

اين حرفها – همهمه اي در غبار بود-

باران نرم نام تو؛ آمد ترانه شد
 
بالا