آن که امروز دل مرا میشکند
وبی تفاوت از کنار اشک هایم میگذرد
آیا نمیترسد از روزی که اشک هایم
در چشمانش منزل کند
زخمی که برقلبم گذاشت
مهمان قلبش شود بدون هیچ مرهمی
همانگونه که با این درد مرا تنها گذشت
وبا حرفهایش بر دهانم کوبید
که دیگر سخن مگو
آیا به فردا اندیشیده بود؟
آیا شک داشت که من هم خدایی دارم؟
او نمیدانست حرف من چه بود
بر دهانم کوبید تا مرا از سخن بازدارد
چرا که من تنها میخواستم بگویم
مواظب خودت باش...........
چرا که میترسم از پاسخ زخمی که بردلم گذاشتی
میترسم
آسمان هم به حال تو میگرید..............