مشاعره

abtin13

New member
آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش آن بود که اسرار هویدا می کرد
 

sepideeee

New member
دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد
من نیز دل به باد دهم .. هر چه باداباد ...
 

abtin13

New member
دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد
من نیز دل به باد دهم .. هر چه باداباد ...

آره والاوهرچه بادا باد.کلا به ما نیومده که برای یه دیقه بعدمون هم برنامه بریزیم.

در کارگه کوزه گری رفتم دوش
دیدم دوهزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش
 

sepideeee

New member
شرمم از خرقه ی آلوده ی خود می آید
که برو وصله بصد شعبده پیراسته ام
 

abtin13

New member
می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت
بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت
زنهار به کس مگو تو این راز نهفت
هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت
 

sepideeee

New member
تا به رویای تو مشغولم اشتیاق روی ماهم نیست
باورم کن ای تمام من .. غیر کویت قبله گاهم نیست
 

ATTRIN

New member
تمام شب به خیال تو رفت و می دیدم
که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: sepideeee

yara

New member
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید !!
داستان غم پنهانی من گوش کنید !!
 

sepideeee

New member
دین و دل به یک دیدن.. باختیم و خرسندیم ..
در قمار عشق ای دل .. کی بود پشیمانی ؟؟
 

abtin13

New member
یاران چه غریبانه رفتند از این خانه
هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه
 

sepideeee

New member
تو که ای دل مکان در کوی یار است
تو که روز و شبان آنجا قرار است
تو که با فایزت نبود علاقه
بگو دیگر تو را با ما چه کار است؟؟
 

abtin13

New member
تا برده‌ای دل را گرو شد کشت جانم در درو
اول تو ای دردا برو و آخر تو درمانا بیا
 

yara

New member
انچنان با یاد نامت برده ام خود را ز یاد

کز فراموشی نمی اید به یادم نام خویش
 

sepideeee

New member
اسیرم کرده چشم مستت ای دوست
قتیلم کرده تیر شستت ای دوست
خوشا فائز رود اندر گدایی
ولی دستش بود در دستت ای دوست
 

abtin13

New member
تا چند زنم به روی دریاها خشت
بیزار شدم ز بت پرستان کنشت
خیام که گفت دوزخی خواهد بود؟
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت؟
 

sepideeee

New member
تو که هیچت ز حال ما خبر نیست
خبر زین کام خشک و چشم تر نیست
بود اندر وطن آسوده. فایز
کسی کش دلنوازی در سفر نیست
 

abtin13

New member
تو که هیچت ز حال ما خبر نیست
خبر زین کام خشک و چشم تر نیست
بود اندر وطن آسوده. فایز
کسی کش دلنوازی در سفر نیست

خاله امشب این 5امین فایز بود تو شعرات. فایز تو با انگبین من به در :d
تا کی ز چراغ مسجد و دود کنشت
تا کی ز زیان دوزخ و سود بهشت
رو بر سر لوح بین که استاد قضا
اندر ازل آنچه بودنی بود نوشت
 
بالا