BioScientist
New member
ماهی تویی و آب من و تنگ روزگار
من در حصار تُنگ و تو در مشت من اسیر
روز اول رفت دینم در سر زلفین تو
تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز
ماهی تویی و آب من و تنگ روزگار
من در حصار تُنگ و تو در مشت من اسیر
زندگی آینه نیست که در آن مینگری
زندگی خاک ره است که از آن میگذری
دل من در هوای روی فرخ
بود آشفته همچون موی فرخ
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجویست
سخن بگو که کلامت لطیف و موزونست
دانی که چرا سر نهان با تو نگویم؟
طوطی صفتی طاقت اسرار نداری
نباید بست اندر چیز و کس دل
که دل برداشتن کاریست مشکل