خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد
با س
سر به زیرو ساکت وبی دستو پا میرفت دل
یک نظر روی تورا دیدو حواسش پرت شد
ک
این شعر، شاعرش کیه؟ خیلی عالیه
کاهش جان تو من دارم و من میدانم
که تو از دوری خورشید چه ها میبینی
شهریار
با پ
وقتی نسيم آه من از شيشهها گذشتفکر کنم مال قیصر باشه..
پرسید یکی که عاشقی چیست ؟
گفتم که چو ما شوی بدانی
و
از آن به خنجر حسرت نمی درم دل خويشراه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دوسه رسوای دگر
الف
سالها دل طلب جام جم از ما میکردگوش اگر گوش تو ناله اگر ناله ماست
آنچه البته به جایی نرسد فریاد است
س
ساله دل طلب جام جم از ما میکرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
حافظ
با ب
چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمتبیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
چ