mehran35
New member
یاد دارم یک غروب سرد سرد/ میگذشت از کوچمان یک دوره گرد/دوره گردم دار قالی میخرم/دسته دوم جنس عالی میخرم/گر نداری کوزه خالی میخرم/کاسه وظرف سفالی میخرم/اشک در چشمان بابا حلقه بست/عاقبت آهی زدوبغضش شکست/اول سال است ونان در خانه نیست/ای خدا شکرت ولی زندگیست؟/سوختم دیدم که بابا پیر بود/خواهر کوچکترم دلگیر بود/بوی نان تازه هوشم را ربود/اتفاقا مادرم هم روزه بود /خم شده آن قامت افراشته /دست خوش رنگش ترک برداشته/مشکل ما درد نان تنها نبود/فکر میکردم خدا انجا نبود/ باز آواز درشت دوره گرد / پرده اندیشه ام را پاره کرد / دوره گردم دار قالی میخرم/ دست دوم جنس عالی میخرم/خواهرم بی روسری بیرون دوید/آی آقا، سفره خالی میخری؟
چرا در لحظات ناخوشی احساس میکنیم که خدا هم مارا فراموش کرده؟
چرا در لحظات ناخوشی احساس میکنیم که خدا هم مارا فراموش کرده؟
آخرین ویرایش: