فکر میکردم خدا آنجا نبود.......!

mehran35

New member
یاد دارم یک غروب سرد سرد/ میگذشت از کوچمان یک دوره گرد/دوره گردم دار قالی میخرم/دسته دوم جنس عالی میخرم/گر نداری کوزه خالی میخرم/کاسه وظرف سفالی میخرم/اشک در چشمان بابا حلقه بست/عاقبت آهی زدوبغضش شکست/اول سال است ونان در خانه نیست/ای خدا شکرت ولی زندگیست؟/سوختم دیدم که بابا پیر بود/خواهر کوچکترم دلگیر بود/بوی نان تازه هوشم را ربود/اتفاقا مادرم هم روزه بود /خم شده آن قامت افراشته /دست خوش رنگش ترک برداشته/مشکل ما درد نان تنها نبود/فکر میکردم خدا انجا نبود/ باز آواز درشت دوره گرد / پرده اندیشه ام را پاره کرد / دوره گردم دار قالی میخرم/ دست دوم جنس عالی میخرم/خواهرم بی روسری بیرون دوید/آی آقا، سفره خالی میخری؟



چرا در لحظات ناخوشی احساس میکنیم که خدا هم مارا فراموش کرده؟
 
آخرین ویرایش:

mw.ashel

New member
ممنونم مطلبت خیلی عالی و تامل بر انگیز بود.

ما وقتی خودمون رو فراموش میکنیم احساس میکنیم که خدا هم ما رو فراموش کرده. اگه همگی یه ذره هم شده به گذشته مون دقت کنیم متوجه میشیم که همیشه ما بودیم که همه چیز رو اونجور که هست ندیدیم و به حکمتش پی نبردیم ولی بعد گذشت سالها فهمیدیم اگه کمی دقت کنیم، پی بردیم و حتی این جمله رو هم به زبون آوردیم خدایا شکرت که این بنده خودت رو اون لحظه فراموش نکردی.

موفقیت یعنی :احساس حضور خداوند در همه ی لحظه ها ...
 

mw.ashel

New member
a9294_pyr4fm3hqjk9bkb65is.gif

 
آخرین ویرایش:

lmama

New member
در بی کسی گم شده بودم خدا را دیدم که میوه امید تعارف میکرد.............................
 

mino90

New member
یاد دارم یک غروب سرد سرد/ میگذشت از کوچمان یک دوره گرد/دوره گردم دار قالی میخرم/دسته دوم جنس عالی میخرم/گر نداری کوزه خالی میخرم/کاسه وظرف سفالی میخرم/اشک در چشمان بابا حلقه بست/عاقبت آهی زدوبغضش شکست/اول سال است ونان در خانه نیست/ای خدا شکرت ولی زندگیست؟/سوختم دیدم که بابا پیر بود/خواهر کوچکترم دلگیر بود/بوی نان تازه هوشم را ربود/اتفاقا مادرم هم روزه بود /خم شده آن قامت افراشته /دست خوش رنگش ترک برداشته/مشکل ما درد نان تنها نبود/فکر میکردم خدا انجا نبود/ باز آواز درشت دوره گرد / پرده اندیشه ام را پاره کرد / دوره گردم دار قالی میخرم/ دست دوم جنس عالی میخرم/خواهرم بی روسری بیرون دوید/آی آقا، سفره خالی میخری؟



شعر بسیار زیبایی بود ممنون من را یاد خیلی چیزها انداختید که خیلی وقت بود فراموش کرده بودم............
 

mehran35

New member
گفت وگوی کودک با خدا.........!

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا

باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت ...
 
بالا