پرستار مهربون
New member
در یکی از روز های سرد و برفی از مدرسه به خانه بر می گشتم. برای اینکه زودتر برسم از میان جنگل میان بر زدم و راهم را گم کردم. دیر شده بود و من تنها و وحشت زده بودم. ناگهان مرد آرام و مهربانی را در کنار خود احساس کردم، او دست مرا گرفت و مرا به خانه رساند. وقتی مادرم در را باز کرد، نتوانست او را ببیند، اما او آنجا ایستاده بود و من در قلبم می دانستم که او پاسخ دعاهای من بوده است.