zaragenetic64
New member
قند خون مادر بالاست، دلش اما همیشه شور می زند برای ما. . .
اشکهای مادر، مروارید شده است در صدف چشمانش؛ دکترها اسمش را گذاشته اند آب مروارید!
حرفها دارد چشمان مادر؛ گویی زیرنویس فارسی دارد!
دستانش را نوازش می کنم؛ داستانی دارد دستانش. . .
*****وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره، میفهمی پیر شده!
وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه، میفهمی پیر شده !
وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه. . .
و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش، دلت میخواد بمیری. *****تو 10 سالگی: ” مامان، بابا عاشقتونم ”
تو 15 سالگی: ” ولم کنین ”
تو 20 سالگی: ” مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم ”
تو 25 سالگی: ” باید از این خونه بزنم بیرون ”
تو 30 سالگی : ” حق با شما بود ”
تو 35 سالگی: “ میخوام برم خونه پدر و مادرم ”
تو 40 سالگی: ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم! ”
تو هفتاد سالگی: ” من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن. . .
*****
مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبور
مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو، دلواپسی
مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری!
مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد!
مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود!
مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن. . .
اشکهای مادر، مروارید شده است در صدف چشمانش؛ دکترها اسمش را گذاشته اند آب مروارید!
حرفها دارد چشمان مادر؛ گویی زیرنویس فارسی دارد!
دستانش را نوازش می کنم؛ داستانی دارد دستانش. . .
*****وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره، میفهمی پیر شده!
وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه، میفهمی پیر شده !
وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه. . .
و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش، دلت میخواد بمیری. *****تو 10 سالگی: ” مامان، بابا عاشقتونم ”
تو 15 سالگی: ” ولم کنین ”
تو 20 سالگی: ” مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم ”
تو 25 سالگی: ” باید از این خونه بزنم بیرون ”
تو 30 سالگی : ” حق با شما بود ”
تو 35 سالگی: “ میخوام برم خونه پدر و مادرم ”
تو 40 سالگی: ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم! ”
تو هفتاد سالگی: ” من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن. . .
*****
مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبور
مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو، دلواپسی
مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری!
مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد!
مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود!
مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن. . .