زیباترین شعر هایی که خوندم...

eli

New member
نه ویبرو دعوامون نمیشه قول میدم مردونه
:a2d3:
 

eli

New member
چون مار ز افسون کسی می پیچم/ چون طره ی جعد یار پیچاپیچم
ولله ندانم این چه پیچاپیچیست/این میدانم که چون نپیچم هیچم
 

eli

New member
سلام آقای اسی خوبین شما همشهریتون کیه؟:adoration:
 

vibrio

New member
دل من چه خرد سال است

ساده مینگرد

ساده میخندد

ساده میپوشد

دل من از تبار دیوار های کاه گلیست

ساده می افتد

ساده میشکند

ساده میمیرد

دل من

تنها

سخت میگرید...
 

vibrio

New member
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ،مستم
باز می لرزد ،دلم،دستم
باز گویی درجهان دیگری هستم
های !نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های !نپریشی صفای زلفکم را دست!
وآبرویم رانریزی دل!
لحظه ی دیدار نزدیک است
 

dilak

New member
این اسی به هر کی می رسه می گه همشهری
من از تبریزم اون از شیراز به من می گه همشهری
باید اسی بگی به من هموطن نه همشهری
 

vibrio

New member
دیلاک جان من تهرانم ولی اصالتم شیرازیه.و هیج جا شیراز نمیشهههههههههههههههههه.ت. که نمیدونی چیه عاشقشم:a2d3:
 

dilak

New member
هیچی تبریز نمی شه
من تهران میام حالم بد می شه با اون هوای مسمومش
تا پام به تهران می رسه هی می گم مامان بریم من دوس ندارم اینجارو
تو تهران همه دارن می دون همه به فکر خودشون
تو خیابون کم مونده آدمو له کنه برنمی گرده ببینه داره کی رو زیز پاش می گیره
خلاصه تبریز چوخ باحالدی
 

vibrio

New member
tu amrica koja eshgho hale?las vegas
tu iranam shiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiirazzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzzz
asan ye vaziiiiiiiiiiiii:25r30wi:
 

vibrio

New member
امان از خـــــنده ای که لابلاي آن ، بغـــــض دردناكـــــي گـــــلويت را بفـــــشارد . . .

چشـــــمانت را زمـــــین بگـــــذار . . . بیا دســـــت خالـــــی بجنگـــــیم!.!.!

دیگــــر طــاقت رویاهــــایم تمــــــــــام شده ! دلـــــــ♥ــــــــم رســــیدن می خواهـــــد
 

vibrio

New member
نخستين نگاهي كه ما را به هم دوخت

نخستين سلامي كه در جان ما شعله افروخت

نخستين كلامي كه دل هاي ما را به بوي خوش آشنايي سپرد و ...

به مهماني عشق برد

پر از مهر بودي

پر از نور بودم

همه شوق بودي

همه شور بودم

چه خوش لحظه هايي كه دزدانه از هم

نگاهي ربوديم و رازي نهفتيم

چه خوش لحظه هايي كه " مي خواهمت " را

به شرم و خموشي نگفتيم و گفتيم

دو آواي تنهاي سر گشته بوديم

رها در گذرگاه هستي

به سوي هم از دورها پر گشوديم

چه خوش لحظه هايي كه هم را شنيديم

چه خوش لحظه هايي كه در هم وزيديم

چه خوش لحظه هايي كه در پرده عشق

چو يك نغمه شاد با هم شكفتيم

چه شب ها ... چه شب ها ... كه همراه حافظ

در آن كهكشان هاي رنگين

در آن بي كران هاي سرشار از نرگس ونسترن ، ياس ونسرين

ز بسياري شوق وشادي نخفتيم

تو با آن صفاي خدايي

تو با آن دل و جان سرشار از روشنايي

از اين خاكيان دور بودي

من آن مرغ شيدا

در آن باغ بالنده در عطر و رويا

بر آن شاخه هاي فرا رفته تا عالم بي خيالي

چه مغرور بودم

چه مغرور بودم

من وتو چه دنياي پهناوري آفريديم

من وتو به سوي افق هاي نا آشنا پر كشيديم

من وتو ندانسته دانسته ، رفتيم ورفتيم ورفتيم ...

چنان شاد ، خوش ، گرم ، پويا

كه گفتي به سر منزل آرزوها رسيديم

دريغا

دريغا نديديم

كه دستي در آن آسمان ها

چه بر لوح پيشاني ما نوشته است !

دريغا در آن قصه ها و غزل ها نخوانديم

كه آب وگل عشق با غم سرشته است

فريب و فسون جهان را

تو كر بودي اي دوست من كور بودم !

از آن روزها آه عمري گذشته است ...

من وتو دگرگونه گشتيم

دنيا دگرگونه گشته است

در اين روزگاران بي روشنايي

در اين تيره شب هاي غمگين

كه ديگر نداني كجايم ...

ندانم كجايي ...

چو با ياد آن روزها مي نشينم

چو ياد تو را پيش رو مي نشانم

دل جاودان عاشقم را

به دنبال آن لحظه ها مي كشانم

سرشکي به همراه اين بيت ها مي فشانم ...

نخستين نگاهي كه ما را به هم دوخت

نخستين سلامي كه در جان ما شعله افروخت

نخستين كلامي كه دل هاي ما را

به بوي خوش آشنايي سپرد و ...

به مهماني عشق برد

پر از مهر بودي ...

پر از نور بودم ...

همه شوق بودي ...

همه شور بودم ...

" فریدون مشیری
 

vibrio

New member
دردی اگر داری و همدردی نداری،

با چاه آن را در میان بگذار

با چاه!

غم روی غم انداختن دردی است جانکاه!»

گفتند این را پیش از این، اما نگفتند،

گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند؛

آنگاه دردت را کجا فریاد کن.

آه!
 

vibrio

New member
خاطرم نیست تو از بارانی...

یا که از نسل نسیم

هرچه هستی گذرا نیست هوایت ، بویت ...

فقط آهسته بگو . . .

با دلم می مانی
 

aryobarzan

New member
این روزهای من ...
شکستم چه بی صدا ... هم تو را و هم خودم را ...
می شکنم هر روز ...
می شکنم تا از شکسته های وجودم نور جوانه بزند ...
می شکنم تا بزرگ شوم ...
می شکنم تا عبرت بگیرم ...
و این شکستن چه بی پایان تکرار می شود در من ...
از این پس فاصله ها را می بوسم ...
دستام از این که هست تنهاترم میشه
این روزها تکرار میکنم مدام :
دلم گرفته از خودم
خودم اسیر غم شدم
شدم غریب قصه خودم
بسته تر از هر بسته ای برای من آغوش عشق است!
این روزا همونطور که بغضمو قورت میدم به چشمام هم دستور میدم
اشکامو قورت بدن!
بذار یه بارم که شده زیر قولم بزنم
پاکش نمی کنملااقل الان نه
بهش احتیاج دارم،تو درک میکنی نه؟
 

aryobarzan

New member
مطمئن باش و برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگیم خندیدی
به من و عشق پاکی که پر از یاد تو بود
و به یک قلب یتیم که خیالم می گفت
تا ابد مال تو بود
تو برو ، برو تا راحت تر
تکه های دل خود را آرام
سر هم بند زنم

 

vibrio

New member
گاه می اندیشم ،


چنان هم مهم نیست اگر هیچ از دنیا نداشته باشم ،


همین مرا بس که کوچه ای داشته باشم و باران . . .

و انسان هایی در زندگیم باشند که زلال تر از باران هستند....


"احمد شاملو
 
بالا