دلم گرفته

aryobarzan

New member
خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم... بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد... خسته شدم بس كه تنها دويدم... اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن... مي خواهم با تو گريه كنم ... خسته شدم بس كه... تنها گريه كردم... مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم...خسته شدم بس كه تنها ايستادم
__________________
 

shahram25

New member
دلم از آن زالوي صفت اهو نماي رياكار رنجيدست دلم از باب او گرفتس
 

dilak

New member
زالو ؟
تورو خدا چیز دیگه ای نبود که بهش شبیه کنی ؟
آدم یادش می افته حالش بعد می شه
مثل وامپیر می مونه
 

dilak

New member
ما تو زیست شناسی داشتیم زالو لیند بد بود که آدم حالش به هم می خورد
یعنی تو شعرت اون یه نفر خون می خوره؟
 

shahram25

New member
اره ديقيقا ديلك جان دختا اينجورن خون و دل و جگر اقا گل پسراي نازو ميخورن
 

aryobarzan

New member
گاهی وقتها که دلم می گیرد
می خواهم از آن روزهای رفتنت بگویم ،
از روزهایی که تنها شدم و دلتنگی تمام باورم شد
می خواهم از بغض نبودنت بگویم
از اشکها و هق هق شبانه ام و
از تمام احساس عاشقانه ام .
می خواهم از سکوت بگویم و تنهایی ،
از لحظه های بدون یار ،
از آن غروب بدون حضورت .
روزهایی که نبودنت فراموشم نشد و
خلوت عاشقانه ات از یادم نرفت .
گاهی وقت ها که دلم می گیرد،
می خواهم از تو بگویم ،
از روزهایی که در آرزویت سپری شد و
دیدارت تمام انتظارم شد .
 

aryobarzan

New member
اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .

آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...

بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .

مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...

وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟
 

aryobarzan

New member
امشب در خلوت تنهایی ام آهسته بی تو گریستم کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند…
تا بدانی که بی تو چه میکشم
کاش قاصدک به تو می گفت که در غیاب تو
رودی از اشک به راه انداخته ام….
و کاش پرنده ی سوخته بال عاشق از جانب من
به تو این پیغام را می رساند که:
امید و آرزوهایم بی تو آهسته آهسته
در حال فرو ریختن است
 

aryobarzan

New member
صدایت درگوشم زمزمه می شود نگاهت درذهن مجسم ... ولی من تو را می خواهم نه خیالت را ... !
 

aryobarzan

New member
من به تنهایی میاندیشم
و به دیوار بلندی که میان من و توست
در حریم قفس خاموشم
-آه ... ای خوب ترین صیاد
به اسارت چه سرودی دارم!
و چه اندوهی!
که مبادا روزی
تو به من رخصت پرواز دهی
و مرا از قفس آزاد کنی
و همین رنج مرا خواهد کشت
و همین رنج مرا.....
 

aryobarzan

New member
بغض نیمه*کاره

تکرار دروغ*هایت

گلویم را می*فشارد

از ساده*لوحی بی*شرم خاطراتم بیزارم

آنگاه که از خودم می*پرسم:

«هنوز دوستم دارد؟!...حتی به دروغ-»
 

sakar

New member
سرتو بالا کن ی نگا به ما کن
اگه شعرا مال خودته که بهت آفرین میگم چون من اصلا هیچ ذوق و قریحه ای ندارم
بهرحال
من که خودم دلم گرفته ممنون میشم اگه ی شعر شاد بگی
 

fatima_n1362

New member
گاهـ ـی حجـ ـم ِ دلــــتنـگی هایـ ـم
آن قــَ ـــ ـدر زیـاد میشود
که دنیــــا
با تمام ِ وسعتش
برایـَم تنگ میشود ...
... دلتنــگـم...
دلتنـــــگ کسی کـــــه
گردش روزگــــارش به من که رسیــــد از
حرکـت ایستـاد...
دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید...
دلتنگ ِ خود َم...
خودی که مدتهــــ ــــ ــاست گم کـر د ه ام ...

گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم
حالا یک بار از شهر می رویم

یک بار از دیار … یک بار از یاد … یک بار از دل … و یک بار از دست
 

fatima_n1362

New member
یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره ها

سرشار می کنــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کـرد

یک پنجره برای من کافیــســـت
 

aryobarzan

New member
بسترم
صدف خالی یک تنهایی ست
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری

 
بالا