ای باران لعنتی نکند تو هم عطر او را به خودت زده ای که هروقت میباری بوی نمت اورا یاد من می آورد؛
نفسم میگیرد در هوای نمت نترس او حالا به کس دیگری میگوید نفس...
کاش میدانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری میشود،
و آخرین سیاهپوش که مرا به فراموشی می سپارد چه کسی خواهد بود تا قبل از مرگم جانم را فدایشان کنم.