::::دفترچه یادداشت انجمن

sepid71

New member
وقتی آدمهای کوچک را برای خودمان بزرگ کنیم




هم اونها رو به اشتباه می اندازیم هم خودمون رو...
 

sepid71

New member
زخم هایم به طعنه میگویند:دوستانت چقدر بانمکند!!

.

.

.

.

.

دردهایم را خوش طعم میکنند...
 

sepid71

New member
خاطــرات هر چه شـــــیرین تر باشند

بعد ها از تلخـی


گلو یــت را بیشتر می سوزانند
 

mohana

Well-known member
catsinging.jpg


:whistle:
 

baran71

New member
.ارزش قلب به عشق.
.ارزش سخن به صداقت.
.ارزش چشم به پاکی.
.ارزش دست به یاری.
.ارزش قدم به برداشتن.
و
.ارزش دوست به وفای اوست.
 

baran71

New member
کسی که توحرفاش زیاد میگه بیخیال،

بیشتر از همه فکر و خیال داره،

فقط خستس دیگه حال و حوصله

بحث و صحبت نداره..
 

ستاره70

New member
.:.بنده، قلب شکسته‌اش را حراج نمی‌کند؛ می‌دهد تا خدا برایش بند بزند .:.

(امضای مهنا جون)
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: mohana

baran71

New member
[FONT=MRT_Cordoba]یک ساعت که آفتاب بتابد ،[/FONT]

[FONT=MRT_Cordoba]خاطره آن همه شب های بارانی از یاد می رود[/FONT] ..

[FONT=MRT_Cordoba]این است حکایت آدم ها[/FONT] :

« [FONT=MRT_Cordoba]فرامــــوشی[/FONT] »
 

baran71

New member
توی سه وقت دعا برآورده میشه:
وقت اذان....، وقتیکه بارون می باره ،....وقتیکه دلت میشکنه .....


%D8%B9%DA%A9%D8%B3_%D9%87%D8%A7%DB%8C_%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87_%D9%88_%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C_%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF_%286%29.jpg

 

marzi ba

Well-known member
پس اين ها همه اسمش زندگي است
دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها
حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد
ما زنده ايم چون بيداريم
ما زنده ايم چون مي خوابيم
و رستگار و سعادتمنديم
زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني
براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم
خوشبختيم زيرا ....


- - - Updated - - -

چیزی دارد تمام میشود چیزی دارد آغاز میشود ترک عادهای کهنه و خو گرفتن به عادتهای نو
این احساس چنان آشناست که گویی هزاران بار زندگیش کرده ام می دانم و نمیدانم.
حسین پناهی
 

marzi ba

Well-known member
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم
 
بالا