داستان دو راهب و یک دختر زیبا

mj1919

New member
داستان دو راهب و یک دختر زیبا

دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.

لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.

از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود .

یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.

0000001239864626.jpg


سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .

راهبها به راهشان ادامه دادند.

اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : ” مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟ “

و ادامه داد : ” تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ “

راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ، اما دیگر تحملش طاق شد

و جواب داد:” من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟!



اینجا توی بعضی از بحث ها می بینم این راهب دومی (اونیکه ذهن فعالی داره) خیلی زیاد شده. بیاید یکمی دنیایی که توی ذهنمون ساختیم رو مرور کنیم، نکنه ما همون راهب دومیه باشیم، اونیکه دیگران رو به خاطر یک کار کوچیک ، مقصر می دونه و گناهشون رو نابخشودنی. بیاید یک راه جدیدتر برای فکر کردن پیدا کنیم.
 

laeya

New member
ممنون واقعاً که گل گفتی. متأسفانه از این راهب ها تو مملکت ما زیاده.
 

fateme67

New member
حتما راهب دومیه حرصش دراومده بود و از این میسوخت که چرا خودش نرفته کمک اون دخترخانم زیباااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!:smiliess (3):
 

setayesh71

New member
من شاید بعضی اوقات نقش راهب دومی رو داشته باشم !
البته نه اینکه همیشه اشتباه یه نفرو با خودم حمل کنم . ولی شده اشتباهش اونقدر بزرگ بوده که اون شخص و فکرش و هر چیزی که بهش مربوط میشده رو همونجا گذاشتمش پایین .

به دوش کشیدن بعضی آدما وقتی لیاقتشو نداشته باشن به نظرم احمقانه ست ..
 
بالا